جیم - ویرایش آخر یک نویسنده www.jeem.ir
ویرایش آخر یک نویسنده
این جوان خیری از این دنیا ندید

ویرایش آخر یک نویسنده

نویسنده : Ali_emadi

برادرم را آورده بودند برای خداحافظی. صدایش را قبل از اینکه وارد اتاق شود شناختم. بلند بلند گریه می‌کرد و سراغم را می‌گرفت... وارد که شد بی‌تفاوت نسبت به چندنفری که در اتاق بودند هراسان خودش را به من رساند و دو زانو کنار تختم نشست و گریه‌اش را ادامه داد. کاش توانش را داشتم تکانی بخورم و در آغوشم بگیرمش. دودستی دستم را می‌فشرد و اشک می‌ریخت. دستم را چسباند سرش. پهنای صورتش از اشک کاملا خیس بود. کاش حداقل می‌توانستم صورتش را ببینم. ولی می‌دانستم مثل خودم وقت گریه سراسر چهره‌اش سرخ و برافروخته می‌شود...

پدرم هم رسید. مثل همیشه قدم‌هایش آرام بود. بی‌صدا اشک می‌ریخت. قطره‌قطره اشکانش را که چپ و راست روی گونه‌هایش سُر می‌خورد دنبال می‌کردم و افسوس می‌خوردم که نمی‌توانم  آرامش کنم. آهسته صدایم می‌زد و شرمنده بودم که نمی‌توانم جوابش را بدهم. او هم که بالای سرم رسید دورتادور تختم کاملا پُر شد و دیگر در  ورودی را نمی‌دیدم. اما با همهمه‌ی بقیه و باصدایش فهمیدم آن کسی که بیشتر از همه منتظرش بودم. آن کسی که فکر می‌کردم زودتر از همه برسد بلاخره رسید. رسید و داخل اتاق شد: مادرم. 

مادرم. ای نازنینم که متعجبم به اندازه‌ای که دوستت دارم چرا تاکنون در آغوش نگرفتمت. اصلا چرا تاکنون نگفته‌ام دوستت دارم! ای کاش میتوانستم لااقل بگویم دوستت دارم... مادرم که رسید انگار همه تازه این اتفاق یادشان افتاده‌ست؛ هق‌هق کنان شروع به گریه کردند و صدای از گریه ضعیف شده‌ی مادرم در میان آن همه صدا گم شد. اما بالای سرم که رسید مثل برادر و پدرم نبود. به سرعت خودش را پرتاب کرد روی پیکرم. صورتش را چسباند به صورت رنگ پریده‌ام و زار می‌زد. نم گونه‌اش به لبهای خشکم رسید. اما نمی‌توانستم بوسه‌ای بزنم به آن صورت معصوم. کاش می‌توانستم برای آخرین بار ببوسمت مادرم کاش... سرش را که بالاتر آورد تا پیشانی‌ام را ببوسد. گرمای شانه‌اش را احساس کردم. عطر دوران کودکی‌ام را می‌داد. چرا من گرمای این شانه‌ها را یادم رفته بود؟! مادرم حلالم کن! نمی‌دانم چرا من غافل از این کوه‌های استوار بودم. نمی‌دانم چرا به جای این‌ها پناه به شانه‌‌های غریبه‌ی دختر مردم برده بودم؟ 

هان ای دختر مردم! راستی تو کجایی؟! سرت کجا گرم شد که سردی تن مرا ندیدی. از کدام دوستم خبر مرگ مرا خواهی شنید و باور نخواهی کرد؟! بعد از باور کردن. سر به شانه‌های کدام غریبه می‌گذاری که وجدان خود را تسکین دهی؟!

این جوان خیری از این دنیا ندید

هرچه اذیت دید او چیزی نگُفت

مادرم را روضه‌خوانِ من کنید

او تمام دردهایم را شنُفت...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٢٧
٠
٠
اخی :(( هیشکی به اندازه ی مامان آدم پیدا نمیشه که اینقد دوست داشته باشه :)) چقدر خوب و غمناک بود :(( خدا همه ی مامانا رو حفظشون کنه :)) خیلی خوب بود...من برم مامانمو بغل کنم :| شاید امشب مردم :/
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٦/١٢/٢٧
٠
٠
دور از جون، خدا حفظشون کنه، ممنون از لطفتون :)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٦/١٢/٢٧
٠
٠
تو علاوه بر این که یک شاعر درجه یکی؛ یک نویسنده درجه یک هم هستی علی جون. امان از دست این دختر مردم =__=
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٦/١٢/٢٧
٠
٠
تو لطف داری و قطعا اینجوری نیست، امان :)
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٦/١٢/٢٧
٠
٠
هزار تا حدس زدم تا رسیدم آخرش:// شما همون شعر گفتنو ادامه بدین لدفن://بدبخ دختر مردم:\\
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٦/١٢/٢٧
٠
٠
چون هزارتا حدس زدین شعر گفتنو ادامه بدم؟ :/
r_shabani
r_shabani
٩٦/١٢/٢٨
٠
٠
خیلی غمناک بود وبشدت تاثیرگذار!من برم گریه کنم:)
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٦/١٢/٢٨
٠
٠
خیلی ممنونم،
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/١٢/٢٨
٠
٠
من فکر کردم یا خوابه الآن از خواب می پره یا شهید شده :(( آخرشو دوست نداشتم بیچاره دختر مردم:(( به نظرم تروخشکو با هم سوزوندید:((
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٦/١٢/٢٨
٠
٠
حالا اینکه تجسمه، ولی نمیفهمم چرا بیچاره دختر مردم:/
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠١/٠٦
٠
٠
واسه اینکه یه طرفه پیش قاضی رفتید و اساساً کلیه دختران رو محکوم کردید. دو یو آندر استند عایا؟؟!!!
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/٠١/٠٦
٠
٠
دقیقا کجای متن کلیه دخترا محکوم شدن :/ اساسا یه نفر مخاطبه دیگه:|
غزاله بانو
غزاله بانو
٩٦/١٢/٣٠
٠
٠
فک نمیکردم اخرش از دختر مردم حرف بزنین:| نوشته به این قشنگی، چرا خرابش کردید؟ به دختر مردم چه حالا؟ مگه واسه اون مردید؟
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٦/١٢/٣٠
٠
٠
به هیچ عنوان منظور این نبوده، در آخر متن یادش میفته و چند جمله درموردش میگه، که بیشتر هم سوالیه، و نشون میده طرف بیشتر واسش ابهام بوده تا نکته دارای اتکا، از شما بعیده اینقدر سطحی به یک متن نگاه کنین،
پربازدیدتریـــن ها
معرفی کتاب

پرسش های بی جواب زندگیمان

٩٧/٠٥/٢٠
در انتظار باران

تو را دوست می دارم

٩٧/٠٥/٢٢
این حناها دیگر رنگی ندارد

کی مسئوله این وسط؟

٩٧/٠٥/٢٣
شاید گیلانه باشد...

هلیله سیاه آقا هرمز

٩٧/٠٥/٢٠
ماشین نوشت افراد معروف

ژووون پل سارتر

٩٧/٠٥/٢٣
دوستت دارم

مادر بزرگ

٩٧/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

لیلای بی مجنون

٩٧/٠٥/٢٠
درمان دائمی این درد

جمعه‌های من

٩٧/٠٥/٢٠
اندر حکایت چپ دستی

لطفا دست چپ من را دوست داشته باش

٩٧/٠٥/٢٢
همه چیز آغاز می‌شود

خداحافظ

٩٧/٠٥/٢٣
تابلوی ممنوع را نشان شان بدهید

خاصیت حساس بودن

٩٧/٠٥/٢٢
مگر زندگی همین نیست؟

فیلم هندی می بینم پس شادم

٩٧/٠٥/٢٢
چشمم را روشن کن

مستم از این عطر

٩٧/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

دختر

٩٧/٠٥/٢٢
شاید که روزی پروانه شوم

پیله

٩٧/٠٥/٢٣
هیچوقت دیر نیست

سخت نگیریم

٩٧/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

چه خوش برگشتی

٩٧/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

فقط زنده باش

٩٧/٠٥/٢٤
امان از خسنگی

تابستونی که قراربود بترکونیم!

٩٧/٠٥/٢٤