قصه های پشت وَنی!
گاهی که حالم بهتر است

قصه های پشت وَنی!

نویسنده : فرانک باباپور

کم پیش می‌آید که سوار ون شوم! چون ایستگاهی نگه می‌دارد که پیاده‌روی بیشتری تا خانه‌مان دارد. اما گاهی که حوصله ندارم، خسته‌ام، نمی‌خواهم به کارهای فردا فکر کنم یا می‌خواهم حال خودم را جا بیاورم، سوار ون می‌شوم. ارتفاعش از اتوبوس کمتر و از ماشین معمولی بیشتر است. دوست دارم بنشینم ردیف صندلی‌های سمت راست، کنار پنجره. پنجره را تا آخر باز کنم تا وقت‌هایی که راننده شخله می‌رود، باد محکم بخورد توی صورتم و صورتم یخ کند و بی‌حس شود. همین‌طور که باد می‌زند به صورتم، ردیف مغازه‌های روشن و نورانی و آدم‌های داخل پیاده‌رو را نگاه کنم. در ایستگاه که می‌ایستد، برای منتظران خط‌های دیگر اتوبوس پشت چشم نازک کنم. پشت چراغ قرمز به راننده و سواره‌های ماشین‌های بغلی از بالا نگاه کنم و همان موقع که انگشت اشاره‌شان را می‌کنند توی دماغ‌شان، مچ‌شان را بگیرم! هر چند دست‌شان دماغی باشد و چندشم بشود. 

گاهی که حالم بهتر است، برنامه ون سواری می‌چینم. سر راه از سوپری یک چیپس پنیری یا ماست موسیر می‌خرم و می‌چپانم توی کیفم. سوار ون که شدم و روی صندلی دلخواهم نشستم، چیپس را درمی‌آورم و شروع می‌کنم به خوردن. گاهی طاقت نمی‌آورم و همان‌جا توی ایستگاه اتوبوس بسته را می‌ترکانم و به هم‌قطاران منتظر در ایستگاه هم تعارف می‌زنم. 

توی ون که می‌نشینم چیپس می‌خورم و باد، باد می‌خورم و چیپس. به آدم‌ها نگاه می‌کنم و برای خودم قصه می‌بافم. قصه دختر و پسری که توی 206 آلبالویی نشسته‌اند و پسر دست دراز می‌کند و دست دختر را می‌گیرد. از زنی که عقب یک تاکسی نشسته، سرش را به شیشه تکیه داده و اشک می‌ریزد. از چند پسر جوانی که خودشان را به زور توی یک پراید جا کرده‌اند و صدای ضبط را زیاد کرده‌اند و سر تکان می‌دهند. 

گاهی هم می‌شود که می‌خواهم من به آن‌ها یک قصه مجانی بدهم! خیره می‌شوم به پسر تینیجری که دارد از خط کشی عابر پیاده رد می‌شود و صبر می‌کنم تا نگاهش به من بیفتد، بعد لبخند می‌زنم. ون راه می‌افتد، ولی پسر تینیجر احتمالا قصه‌ای دارد که فردا زنگ تفریح، برای همکلاسی‌هایش تعریف کند...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٦/١٢/١٧
٠
٠
آخرش خوب بودا:) فک کنم می‌شد ادامه‌ش داد هنوز
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/١٢/١٩
٠
٠
ممنونم :) آره حتما... اتفاقا اینو تو ون نوشتم! میشه بیشتر سوار ون بشم و بیشتر قصه بسازم برای بقیه و بیشتر ازشون بنویسم. فرض کنید ادامه داره و اینا با سه تا نقطه ... :))))
سجاد رفائی نیا
سجاد رفائی نیا
٩٦/١٢/١٧
٢
٠
فضاسازی اینقد خوب بود که گمونم خیلیا با شما سوار اون ون شدن بعد خوندن مطلب
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/١٢/١٩
٠
٠
خیلی ممنونم لطف دارید :) فکر کنم عمده ترین دلیلش این باشه که متنو دقیقا توی ون نوشتم :))
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/١٧
٠
٠
در کل ک خیلی خووووووب *_* من واقعا خوشم میاد از این متنات ^_^ اون مطلب یه لاخ موی مشکیتم فک کنم نگفتم پس بگم اونم دوس داشتم. و اما راجع ب این، جا داره اشاره کنم ک بیشتر پاراگراف اول و دوم رو دوس داشتم + چیپس میخورم و باد و باد میخورم و چیپس :دی احتمالا ب خاطر حس خیلی خوبشونه ک بیشتر خوشم اومده :)) البته گمونم ب خاطر جزییات بیشتر و بیشتر قرار گرفتن تو قضیه هم بوده چون من نفس قصه بافی و قصه دادن هم دوس دارم و خوشم اومد از اونام در کل ولی نمیدونم شاید ب قول اقای عمادی بیشتر بود تاثیرگذار تر میشد یا شایدم برا اینه ک مثلا معمولی تر باقی متن بودن برا همین کمتر خوشم اومد :/ خخخخ بگذریم. فیلم املی رو دیدی؟ الان یادش افتادم ی لحظه سر پاراگراف اخر چون اونم قصه میداد ب بقیه میشه گف و کمک بقیه میکرد و کارای جالب میکرد و اینا :دی اگر ندیدی حتما ببین. بعد اینکه میتونی به نظرم یه داستانی چیزی بنویسی هر وقت تونستی و حال داشتی با همین ایده قصه دادن ب بقیه. جذابه :دی یا یادداشت اصن اگر داستان رو نمینویسی. یه روز از این کارا بیشتر کن و همون رو به شکل یه یادداشت جذاب و حالا مثلا با دوتا پیام اخلاقی :دی هم بنویس برا همین جیم. هم ب خودت خوش میگذره هم ب بقیه هم ب ما خواننده ها :دی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/١٢/١٩
٠
٠
ممنون عزیزم ^___^ آره امیلی رو دیدم و خیلی هم دوسش دارم :)) چه خوب که یاد اون افتادی و یادم انداختی برم دوباره ببینمش! البته فک کنم دوبله شده دیدم اونموقعا! باید زبون اصلیشو هم ببینم! اتفاقا عاشق شخصیتشم! حتما از این کارا که گفتی میکنم و مینویسم... شاید کتاب نوشتم اصلا خخخخ مرسی *___*
محسن_قربانی
محسن_قربانی
٩٦/١٢/١٨
٠
٠
کمتر دختری رو دیدم که از کلمه شخله استفاده کنه! خندم گرفت :))) ولی مشخصه خیلی مشتی و باحال هستید فرانک خانم
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/١٢/١٩
٠
٠
خخخخ راستیتش میخواستم بنویسم معذب شدم خودم گفتم نکنه زشت باشه! ولی کلمه گویاتر از این پیدا نکردم :))) باحالی از خودتونه و این حرفا :))
M_ansari70
M_ansari70
٩٦/١٢/١٨
٠
٠
متن جون دار، روون و البته جسورانه ای بود. فضاسازی خوب. در کل عالی :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/١٢/١٩
٠
٠
دست شما درد نکنه. خیلی لطف دارید :) عالی نگاه شماست :)
STONY
STONY
٩٦/١٢/١٩
٠
٠
به مام تعارف کن دستتو رد نمیکنیم :/
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/١٢/١٩
٠
٠
سر راهم باشی حتما تعارف میکنم :)))
STONY
STONY
٩٦/١٢/١٩
١
٠
کروکی بکش برام بفرس.. چش :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/١٢/١٩
٠
٠
خدایا به داد دل اون زنی برس که ساکت سرشو به شیشه تاکسی تکیه داده و آروم گریه میکنه... عالی بود فرانک جان <3
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/١٢/١٩
١
٠
.... / ممنونم الهام عزیزم 😘
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/١٢/٢٢
٠
٠
چقدر این متن خوب بود فرانکم :)) انگار خودم تو ون نشسته بودم واین چیزا رو میدیدم:)) حس آشنایی که هممون تجربه اش کردیم.
AsedHamid
AsedHamid
٩٦/١٢/٢٢
٠
٠
قشنگ و جالب بود :)
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٧/٠٤/٠٤
٠
٠
سلام...قشنگ بود خيلي
پربازدیدتریـــن ها