حسین هستم؛ یک عشق دوچرخه
با هم مهربان باشیم

حسین هستم؛ یک عشق دوچرخه

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

از همان اوانِ کودکی عشق دوچرخه بودم. حسن، صمیمی‌ترین دوستِ درجه یک بنده دارای دوچرخه بود و بنده فاقدش. همین بود که عقده دوچرخه داشتم و همیشه دنبال فرصتی برای سوار شدن دوچرخه‌اش بودم. یادم می‌آید یک بار دوچرخه‌اش را سپرد به من و خودش رفت و تا شب هم نیامد دنبالش. البته تا فردایش هم نیامد. پس فردایش هم همینطور و تا هفتۀ آینده‌اش هم همینطور. بعد از آن یک هفته، دیگر برایم قطعی شده بود که دوچرخۀ حسن مالِ من شده و می‌توانم به سادگی آن را هاپولی کنم. ولی خب خیلی زود کور خواندم و حسن دوچرخه‌اش را از من پس گرفت.

سال‌ها در حالِ غصه خوردن بودم و همین‌طور هی غصه می‌خوردم و هی همینطور غصه می‌خوردم و تا سال‌ها غصه خوردم که بالاخره هیچ‌کس دلش برایم نسوخت و در حدود یازده سالگی رفتم سر کار و حدود ده هزار تومان سرمایه برای خرید دوچرخه جمع کردم. مادرم که خدا نگهدارش باشد هم چهارهزار تومان معرفتی گذاشت رویش و با برادرِ بزرگترم رفتیم جمعه بازار و یک دوچرخۀ چهارده هزار تومانیِ لاکچری که نه، تا حدودی لاکچری هم نه، درب و داغان خریدیم.

حدود دو سال با همان دوچرخۀ درب و داغان زندگی کردم و عمر گذراندم تا اینکه بالاخره یک روز موقع برگشت از مدرسه دیدم که توی حیاطِ خانۀمان نیست! یک دزد نابه‌کار آمده بود و خیلی شیک و مجلسی دوچرخه را از توی حیاط برداشته بود و برده نیز! آنقدر رفتم جلوی چشم پدر خدابیامرزم غصه خوردم که نگویید. پدرم هم از آنجا که خیلی دست و دلباز بود برایم اصلا دوچرخه نمی‌خرید؛ به این دلیل که همۀ پول‌ها را خرج خواهرهای گرامی‌ام می‌کرد و پولی برای خرج کردن برای من باقی نمی‌ماند. به عقیدۀ ایشان منِ مثلا سیزده ساله برای خودم مردی بودم و باید خرج خودم را خودم در می‌اوردم. بگذریم...

ماه‌ها به همین منوال گذشت و من هی حسرت میخوردم و هی غصه تا اینکه پدرِ گرامی متوجه شد که همسایۀ‌مان علی آقا، یک دوچرخۀ چینیِ قدیمی دارد که روی پشت‌ بام‌شان دارد خاک می‌خورد. بی‌درنگ همان دوچرخه را به قیمتِ پنج هزار تومان ناقابل برایم خرید. آن دوچرخۀ چینی می‌توانست برایم مفید و کارآمد باشد، ولی خب وقتی سوارش می‌شدم ضایع‌ترین حالت ممکن را پیدا می‌کردم. جوری می‌شدم که افراد می‌توانستند مرا به یکدیگر نشان دهند و موجبات شادیِ یک هفته‌شان فراهم شود! 

فصلِ تابستان بود و عصرها بساطِ مسابقه به راه بود. من که خسته و کوفته از سر کار می‌آمدم دیگر نای رکاب زدن با آن دوچرخۀ درب و داغان را نداشتم و همیشۀ خدا آخر می‌شدم. باز هم هی غصه خوردم و هی حسرت تا اینکه این بار برادر بزرگم که دیگر برای خودش مردی شده بود دلش به حالم سوخت و تصمیم گرفت در سنِ سیزده سالگی برایم یک دوچرخۀ لاکچری بخرد. 

آن روز من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌آید! وقتی دیدم برادرم سوار بر دوچرخه خیلی یواش دارد به سمت من می‌آید یک حدس‌هایی زدم ولی خب اصلا فکرش را نمی‌کردم که این‌گونه شود! یک دوچرخۀ صفر و خشکِ دماوندِ اصل. آن هم برای من؟ آن هم بدون اینکه یک ذره هم برایش گچ ساخته باشم؟ مگر می‌شود؟ مگر داریم؟

القصه، از آن دوچرخه سال‌های سال استفاده کردم تا اینکه سر ماجراهایی همین سالِ گذشته فروختمش. دوچرخه رفت، ولی یادش در خاطرم ماند. خیلی چیزهای دیگر هم در خاطرم مانده. لذتِ داشتن یک دوچرخۀ خوب، لذت بازی کردن با دوستانم بدون اینکه غصه بخورم، غرورِ داشتن یک برادرِ بزرگ‌ترِ حامی و جسمی که شکرِ خدا به واسطۀ همان بازی‌ها الان سالم است.

مهربان باشیم...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/١٢/١٢
٠
٠
خدا برادرتون رو براتون حفظ کنه تا همیشه برا هر چی غصه خوردین براتون بخره :)))
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/١٢/١٣
٠
٠
خیلی ممنون.
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٦/١٢/١٢
٠
٠
خوب بود:) منم جمعه هرهفته به اتفاق رفقا با دوچرخه‌هامون میرفتیم بوستان بسیج گل کوچیک میزدیم:)) یادش بخیر
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/١٢/١٣
٠
٠
دوچرخه خیلی خوبه!
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/١٢/١٢
٠
٠
خدا همه خواهر و برادرایی که حامی آدمن رو حفظ کنه و ایضا آدمایی که بی منت مهربونی می کنن... و خدا لعنت کنه اون آدم دست کجی رو که توان دزدی از گردن کلفتا رو نداره و زورش به دلخوشی یک بچه میرسه...
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/١٢/١٣
٠
٠
واقعا دزد نابه کاری بود! خیلی ممنون.
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/١٢
٠
٠
با غمی که داش ولی خیلی بانمک نوشته بودین :/ خدا پدرتونم رحمت کنن :)) خدا لعنت کنه این دزدای نکبتو :|| منم دوچرخمو دزد برد :|| کمین کردن تا درو دو دقه باز کنی :/ نمیفهمن یه دوچرخه زندگی یه بچه س :|| اعصابم خیلی خورد شد :// :دیی
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/١٢/١٣
٠
٠
خدا دزد چرخ شما رو هم به راه راست هدایت کنه. خیلی ممنون.
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٦/١٢/١٣
٠
٠
مهربان باشیم تهش :)
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/١٢/١٣
٠
٠
خوب بیییییییید؟! مهربان باش.
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٦/١٢/١٤
٠
٠
به فجیع ترین شکل ممکن باحال بود...منم یه همچین قضایایی سر اسکیت داشتم ولی متاسفانه با چشم خود ندیدم که جانم میاید:(
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/١٢/١٦
٠
٠
ممنون از دیدکاهتون. ایشالا بهش میرسید
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٦/١٢/١٦
٠
٠
یه خیری پیدا شه، یه دوچرخه برقی هم واسه من بگیره :(
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/١٢/١٦
٠
٠
اینا سوسول بازی ان! مث مرد باید رکاب زد! ایشالا که پیدا بشه
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١
مثلا فکرش را بکن...

صبح‌ات به خیر تر از این مگر می‌شد؟

٩٧/٠٧/٠٢
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
هوا، کولر، سطل آشغال و دیگر هیچ...

سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم

٩٧/٠٧/٠١
روضۀ یک نفره و اشک یک نفره

حسینیه‌ دل

٩٧/٠٧/٠١
در کربلا بودم

جا مانده‌ای بی‌قرار

٩٧/٠٧/٠٣
شعری سروده خودم

بی‌عشق کجای راه ماندی؟

٩٧/٠٧/٠٣
شعری سروده خودم

دل به دریا زده

٩٧/٠٧/٠٤
شعری سروده خودم

قیمت ارز گران خواهد شد - شعر طنز

٩٧/٠٧/٠٤
نفهمیم کی خوابمان برد

تماما ساده

٩٧/٠٧/٠٤