یعنی شاهکاری بودم برای خودم!
بچه که بودم...

یعنی شاهکاری بودم برای خودم!

نویسنده : م-نص

* بچه بودم حدودا پنج سال. یک سیم می‌گرفتم در دستم، می‌کردم داخل پریز برق، برق من را نمی‌گرفت. فکر می‌کردم خیلی قوی هستم که من را برق نمی‌گیرد، تا این‌که در خانه دایی‌ام این کار و کردم، چنان من و برق گرفت که...

بعدها فهمیدم آن پریز برق است؛ خراب بوده که من را برق نمی‌گرفته...

 

* اول دبیرستان بودم. در مدرسه‌مان یک سطل اشغال بزرگ بود، مد شده بوده که بچه‌ها زنگ‌های تفریح همدیگر را پرت می‌کردند داخل آن! من هم یک چند باری افتادم داخلش تا این‌که روش خلاص شدن را پیدا کردم. هر موقع که می‌خواستند من را بندازند، اصلا دست و پا نمی‌زدم و وقتی به سطل می‌رسیدیم با لگد می‌کوبیدم به سطل و سطل را چپه می‌کردم، یک چند دفعه به این صورت به خیر گذشت.  تا این‌که یک دفعه که این کار را کردم مدیر مدرسه ما را دید و من بدبخت را فقط تبیه کرد، هنوز که هنوز است ماندم که چرا فقط من تنبیه شدم!

 

* بچه بودم، حدودا ۷ سالم بود. با پسر همسایه‌مان دعوا کردم، گرفتم با شیلنگ آب زدمش، رفت بابایش را بیاورد من هم از ترس شیلنگ را انداختم توی چاه، بابایش آمد و من را کتک زد و رفت، بعد از ظهر هم یک کتک از بابایم خوردم که چرا شیلنگ آب را انداختم داخل چاه...

 

* دوم دبیرستان بودم. با موتور داشتم می‌رفتم، یک ماشین از داخل کوچه آمد وسط خیابان، من هم زدم روی ترمز و شروع کردم فحش دادن. وقتی طرف ایستاد، دیدم معلم عربیم است. وای خدای من... با تمام سرعت فرار کردم، نمی‌دانید چقدر خجالت کشیدم، آن سال عربی را افتادم و در شهریور قبول شدم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
اين سطل آشغال يکي از آيتمک هاي محبوب زنگ تفريح بود...:)
م-نص
م-نص
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
واقعا ها......چقدر خوش میگذشت خدایی
wolf
wolf
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
عاشق معلمتم!!!!!!!!!
م-نص
م-نص
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
خدا نصیبت کنه:)
mo_so
mo_so
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
عجب شانسی
م-نص
م-نص
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
واقعا
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
ای ول مام از این فانتزیا زیاد داشتیم با حال بود ولی
saiideh70
saiideh70
٩٢/٠١/٢٨
١
٠
وای منم یه بار تلویزیون خونمون و شکستم بابام منو با سیم کتک زد ولی فرداش رفت یه تلوزیون باحال واسه خونمون خرید
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
پس مي ارزيد...به اين ميگن حرکت انتحاري...
saiideh70
saiideh70
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
اخ گفتی
م-نص
م-نص
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
:))
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
چقدر تخس بودید...ای بابا از پسرا.....
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
این 2تای آخرش باحال بود!نخ سوزن شیلنگه:))))
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
خدای من خیلی خندیدم دستتون درد نکنه خداییش شاهکاری بودین ها!پیشنهاد میدم کتاب خاطرات بچگی تون رو حتما بنویسید فک کنم خیلی پرفروش بشه!:))))
م-نص
م-نص
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
باشه:))
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠١/٢٩
٠
٠
جالب بود . میخوای بگو من خاطراتتو بنویسم . منم شاهکاری هستم
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠١/٢٩
٠
٠
ولی خب قسمت بعدش رو هم اینجا بنویسین تا ما حسابی براتون تبلیغ کنیم و البته یکم هم بخندیم :))
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
الانم شاهکاری هستی واسه خودت:))).منم برق زیاد گرفتتم!
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
خخخخخ
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
حالا چرا مدرک جرم و انداختید تو دستشویی؟!! :))
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
عجب حکایتی داری تو محمد حسن دمت گرم بابا :))))
radmehr
radmehr
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
امان از دست این ادیسون
mhv
mhv
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
باز خوبه زیر استادت سیخ کباب نزاشتی!
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/٢٩
٠
٠
در شاهکار بودن شما که هیچ شکی نیست(:...کتاب خاطرات نوجوانی شما و کتاب خاطرات ایمانو باباش واقعا خوندن داره...چاپش کنین زودتر
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠١/٢٩
٠
٠
جالب بود مخصوصا معلمتون
Paeez
Paeez
٩٢/٠١/٢٩
٠
٠
ههههههههه:)
tanha
tanha
٩٢/٠١/٢٩
٠
٠
خخخخخخخخخ:))))
sorme
sorme
٩٢/٠١/٢٩
٠
٠
جلب بود
e.niyazi
e.niyazi
٩٢/٠١/٢٩
٠
٠
خخخخخخ... من انقد از بچه هاي شيطون خوشم مياد
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨