سوپر وومن
می خواهم مثل تو باشم

سوپر وومن

نویسنده : فو فا نو

-بابام سوپرمنه! باحال نیست؟

- اره جون عمت.

- به ما چه.

- معلم گفته بود اسمتو بگو که با هم آشنا شیم.

معلم در حال نگاه کردن به گوشی‌اش: ساکت! خب بشین.

دردی که به خاطر کشیدن بیش از حد لب‌هایش به سمت چپ و راست داشت، برایش خوش‌حال کننده بود، ولی یکب‌اره احساس کرد اذیتش می‌کند. لبش به حالت معمول درآمد و نشست. از پنجره به بیرون خیره شد و فکر کرد شاید به خاطر معلم است که بچه ها ذوق نکردند؛ که گذاشتند بعد زنگ آخر بیایند و با او حرف بزنند. تا این فکر از ذهنش گذشت زنگ را زدند. قلبش را حس کرد که انگار به استخوانش برخورد می‌کند. بچه‌ها را در حال جمع کردن وسایل‌شان دید و طاقت نیاورد و چشم‌هایش را بست و سرش را رو به پایین خم کرد و تصمیم گرفت تا پنجاه بشمرد تا به خودش بقبولاند حواسش نیست؛ تا وقتی کسی به شانه‌اش می‌زند که بگوید حالا این بابات چی کارا می‌کنه یا کجاس؟ میشه ببینمش؟ غافلگیر شود. به بیست و پنج که رسید با خودش گفت شاید کسی جلویم ایستاده که خجالت می‌کشد حرفش را بزند پس چشم‌هایش را باز کرد. کسی آن‌جا نبود...

کیفش را برداشت و با سری خم کرده به طرف هایپرمارکت سوپرمن به راه افتاد. به نزدیکی آن جا که رسید چند پسربچه را دید که پدرش را دوره کردند و یکی‌شان هم از او آویزان شده. دوباره لب‌هایش به سمت چپ و راست کش آمد و دوید و خودش را رساند به آن‌ها: باحاله نه؟ که بابام سوپرمنه.

- برو بابا! سوپر من واقعی که نیست. سوپر من واقعی خارجیه. بابات فقط داره تبلیغ مغازه رو می‌کنه. انقد سوپرمن رو کوچیک نکنید! 

بعد از گفتن این حرف از روی سوپرمن پایین پرید و خواست لگدی به او بزند که دختر، با اینکه می‌دانست پدرش سوپرمن است، نتوانست جلوی خودش را بگیرد و ناگهانی پرید جلو؛ اما پدر پیش دستی کرد و پای پسرک را محکم گرفت و کمی فشار داد. پسرهای دیگر گارد گرفتند. ولش کرد. همه‌شان رفتند.

دخترک دوباره سرش به زیر رفته بود و به کفش‌های قرمز پدرش نگاه می‌کرد. آرام گفت: بابا چرا بقیه خوشحال نمیشن که تو سوپرمنی؟ سوپرمن، سوپرمنه. فرقی نداره که...

پدر یکی از دستانش را بلند کرد و روی سر دخترش گذاشت. دخترک دست‌هایش را دور پاهای پدرش حلقه کرد.

- بابا منم می‌خوام بزرگ که شدم سوپرمن شم؛ حتی اگر هیچکی فکر نکنه کارم باحاله. 

پدرش را سفت‌تر بغل کرد.

- حتی اگر کسی براش باحال نباشه من همیشه خوشحالم که بابام سوپرمنه.

سوپرمن لبخندی زد که از زیر ماسک پیدا نبود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٦/١٢/٠٨
٠
٠
« بابات فقط داره تبلیغ مغازه رو می‌کنه» چقدر خوب بود این چقدر! چه ضربه مهلکی رو اینجا زد به خواننده... واقعا عالی بود
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٦/١٢/٠٨
٠
٠
اما چندتا سوال! چرا پسرها دوره کرده بودن پدر رو؟ و یکی هم آویزون شده بود؟! چرا پدرش کفش قرمز پوشیده بود؟ --- و چه حس قشنگی داشت انتهاش که دخترک دست هاش رو گره زده بود به پای پدر که پدرش براش سوپرمن بود...هم سوپرمن واقعی و هم خیالی!
Mrs.NA30M
Mrs.NA30M
٩٦/١٢/٠٨
١
٠
دور این مرغ و خروسای جلو پیتزا فروشیام جمع میشن دیگه :/ کفشای سوپر من قرمزه دیگه :/
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/١٢
٠
٠
خب خوبه که انقد خوب بوده براتون :دی :) همونطور ک نسیم گف کلا یه وقتایی پسرا اذیت میکنن اینا رو ک در هیبت عروسک تبلیغ مغازه میکنن. اویزونم در راستای همین بود :دی کفشم اره چون کفش سوپرمن قرمزه :دی گفتم خیلی واقعیش کنم شاید بهتر باشه :/ :دی
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/١٢/٠٨
٠
٠
نوشته هاتم خاصه فوفی. عنصر غافلگیریش خیلی خوب بود. واقعا دوست داشتنی بود:))
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/١٢/٠٨
٠
٠
ضمنا خیلی از دستت ناراحتم. من آخرین نفر باید بفهمم :(((
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/١٢
٠
٠
تازه حسن یه نوشته دیگمو ندیدی ک تقریبا هیچ کس نفهمید چی ب چیه :/ خخخخخ اون دیگه اوج خاصیت بود -__- خخخخ تو جیمم نذاشتمش برا همین :دی خوبه ک خوشت اومده :دی :) در مورد کامنت دوم هم والا من ب خود مشهدیام نمیخواستم بگم چون فک نمیکردم جور شه همو ببینیم و اینا. فک کنم ب خدیجه هم نگفته بودم حتی با اینکه دو ساله گمونم دوستم باش :دی. کلا وقتی نیاز ب چیزی نبینم نمیگم =__= ناراحت مباش :( تازه اخرین نفرم نبودی :/ :دی
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/١٢/١٢
٠
٠
نه هستم :)) اگه میگفتی شاید میتونستم وقتمو جور کنم بیام مشهد همه دور هم باشیم:((
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/١٢
٠
٠
خوبه ک هستی :دی ببخشید دیگه -_- :( دفعه بعد اصن میگم بنر کنن تو سایت خخخخخخخخخخخ
Mrs.NA30M
Mrs.NA30M
٩٦/١٢/٠٨
٠
٠
همه باباها برا بچه هاشون سوپر من هستن.. حیف که بعضی بچه ها از داشتن پدر محرومن به هر دلیلی :(
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/١٢
٠
٠
ها اکثرا همینجوریه. خدا رحمت کنه پدرت رو...
Mrs.NA30M
Mrs.NA30M
٩٦/١٢/١٢
٠
٠
مرسی :)
مائده رئیس الساداتی
مائده رئیس الساداتی
٩٦/١٢/٠٨
٠
٠
سوپرمن واقعی هر دختری تو این دنیا پدرش و بس...:) چه قدر قشنگ این مطلب رو رسونده بودی! لذت بردم از خوندنش واقعا:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/١٢
٠
٠
هوم مثکه اکثرا اینجوریه :دی خوبه ک لذت بردی :)) جا داره بگم البته من برا این ننوشتم این. قصد های دیگه هم داشتم ینی :دی
دایناسور
دایناسور
٩٦/١٢/٠٨
٠
٠
جز نوشته های دوست داشتنیته. علاوه بر خوب نوشتنش، نگاهت رو دوست داشتم...
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/١٢
٠
٠
خوبه :دی ولی یکم توضیح میدادی ببینم کدوم نگاه؟ اخه باز مثکه منظور اصلی تره من برا اکثریا تو ابهام مونده :| خخخخخ
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٦/١٢/٠٨
٠
٠
خیلی خوب بود فقط اینجاشو نگرفتم...«معلم گفته بود اسمتو بگو که با هم آشنا شیم.»
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/١٢
٠
٠
خب خداروشکر :دی جریان این بود ک میخواستم برسونم ک تو تایم معرفی خودشون جای معرفی خودش اینو گفته. ینی کلا فکر و ذکرش همینه فقط :دی دیگه ببخشید ناواضح بوده
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/١٢/٠٩
٠
٠
خیلی خوب بود متنت. بسی لذت بردم :) فقط چندتا چیز. توی داستان وقتی یک چیزی رو میگی باید حتما دلیل یا اثرش توی داستان رو هم بگی. همون ماجرای تفنگ چخوف! مثلا وقتی میگی سرش رو پایین میندازه و به کفشای قرمز باباش نگاه میکنه، این کفش قرمز باید تداعی گر چیزی باشه و چیزی رو به مخاطب بفهمونه. / راستی اسم هایپرمارکته سوپرمن بود؟ / چرا اسم داستان سوپر وومنه؟ یعنی این دختر بچه سوپر واقعیه؟ / دیالوگهای دختربچه دیالوگهای واقعی یک دختر شاید 7 ساله که فکر میکنه باباش واقعا سوپرمنه، نبود! مثلا اونجایی که میگه: «بابا منم می‌خوام بزرگ که شدم سوپرمن شم؛ حتی اگر هیچکی فکر نکنه کارم باحاله.» مگر اینکه خودش ندونه سوپرمن واقعی که تو فیلما بوده چجوریه. چون سوپرمن ماسک نداره! / بازم میگم واقعا داستانت یک سر و گردن از بقیه مطالب کافه بالاتر بود. برای همین ریزتر نقد کردم. من خودم هیچوقت داستان ننوشتم راستش! فقط نکاتشو بلدم :)) دمت گرم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/١٢
٠
٠
اول یه تشکر کنم برا نظر بلند بالات :) خب در ادامه باز بگم خوبه ک لذت بردی و اینا :دی و در ادامه تر مرسی از نکته. میخواستم مثلا چون تداعی گر خود سوپر من باشه جدی گفتم قرمز :)) ولی خب مث خودم قبل سرچ کردن مثکه کسی دقت نکرده بوده زیاد ب کفشش و ابهام برانگیز شده. اره سوپرمن. سوپر وومنه چون براش چیزی ک مهمه مهمه و دیگه کار ب بقیه چیزاش نداره ک بقیه خوششون نیاد. ینی دوس داره اول بقیه هم نشون بده تا لذت ببرن ولی وقتی دید مهم نی خجالت نکشید و اینا. کلا این شغل رو شرم اور میدونن خیلیا و پولشم کمه و اینا ولی بازم دوس داش همون چیزو. البته پول رو فعلا در جریانش نی بزرگ شد میفهمه و اون موقع باس دید :دی البته این جور نیس ک باباش سوپرمن نباشه. چرا باباشم هس البته چون بابای خوبیه براش و اینا دیگه. و اینکه خب شغلشم ک مرتبطه :دی راجع ب دیالوگ خودمم کاملا راضی نبودم از حرفاش. ب نظرم شاید میشد ک بهتر شه. ولی خب اون جریان ماسک رو میخواستم لبخندش زیر ماسک باشه ک خفن شه :| خخخخخ ینی باس میگفتم نمیدونم سر پوش یا کلاه؟ بلد نبودم :/ :دی میشد قیافه خودش باشه ولی میخواستم لبخنده پیدا نباشه ک خفن شه :/ خخخخ بعد دختره هم ماسک و ایناش براش مهم نبود دیگه. فقط مهم این بود ک باباش خوبه و سوپرمنه در کل و اینا ک گفتم قبل تر. خیلی پی جزییات نبود وگرنه نمیگف سوپرمن سوپرمنه ک :دی دم خودتم گرم ک وقت گذاشتی و کامنت دادی و اینا خوشحال شدیم :دی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/١٢/٠٩
٠
٠
قشنگ بود😊از همه بیشتر جایی که فهمیدم سوپرمن همون آقای سوپرمارکت داره😃اما ربط داستان با سوپر ومن رو پیدا نکردم😦
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/١٢
٠
٠
خوبه ک خوشت اومده :دی البته سوپرمارکت مال خودش مثلا نبوده :دی فقط تبلیغاتش با اینه :دی ینی تو ذهن من این بود. نگفتمش. حق داری اشتباه بگیری :دی ربطش رو تو جوابم ب فرانک گفتم. بی زحمت از اونجا بخون :دی البته فک کنم یه چیزی جاموند اونم اینکه سوپروومنه باز چون ک کمک سوپرمن ک باباشه کرد و میکنه :)) احساس میکنم چیز دیگه هم جا مونده ولی الان مخم نمیکشه :دی
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٠٩
٠
٠
خیلی خوب بود :))) حس خوبی بهم دس داد :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/١٢
٠
٠
خداروشکر :دی :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
مثلا فکرش را بکن...

صبح‌ات به خیر تر از این مگر می‌شد؟

٩٧/٠٧/٠٢
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
هوا، کولر، سطل آشغال و دیگر هیچ...

سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
در کربلا بودم

جا مانده‌ای بی‌قرار

٩٧/٠٧/٠٣
روضۀ یک نفره و اشک یک نفره

حسینیه‌ دل

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

بی‌عشق کجای راه ماندی؟

٩٧/٠٧/٠٣
شعری سروده خودم

قیمت ارز گران خواهد شد - شعر طنز

٩٧/٠٧/٠٤
شعری سروده خودم

دل به دریا زده

٩٧/٠٧/٠٤
نفهمیم کی خوابمان برد

تماما ساده

٩٧/٠٧/٠٤