به نام سارا
دلش پر می کشید

به نام سارا

نویسنده : s_bagherzadeh

«سارا جان چرا موهایت را بستی؟ مگر به تو نگفتم هرکاری دلت می‌خواهد انجام بده اما موهایت را نبند؟» لحظه‌ای سارا تصور کرد که واقعا صدا را شنیده و به مبلی که همیشه مهدی بر روی آن می‌نشست نگاهی انداخت؛ موهایش را محکم بست، مقنعه‌اش را سر کشید و روانه بیمارستان شد.

راه بیمارستان مثل همیشه شلوغ بود، اما فقط یک سال دیگر مانده بود تا درسش تمام شود و آن وقت می‌توانست برای همیشه به چابهار برود و از نزدیک با لبی خندان و دلی آتش گرفته مردش را بدرقه کند و منتظر بماند تا سه ماه بعد اما این‌بار با دلی آکنده از عشق و شور به استقبال محبوب برود.

«سارا جان موهایت را آشفته کن که عمری‌ست مرا آشفته کرده‌اند». این جمله در ذهن سارا حک  شده بود و با خود می‌گفت: «تو آشفته‌ای؟ دل مرا ندیده‌ای وگرنه به خودت آشفته نمی‌گفتی». تمام دنیای سارا همان گوشه دنج خانه، همان مبل دونفره و همان یک ماهی بود که سارا بعد از سه ماه دوری مردش را می‌دید و دلش از دیدار او از مصاحبت و هم نشینی با او پر می‌کشد. امن‌ترین نقطه دنیا برایش حریم بازوان شوهرش بود جایی که درآن از هیچ چیز و هیچ کس ذره ای ترس نداشت و مهدی که با موهای سارا بازی می‌کند و پیشانی‌اش را می‌بوسد و سارا که آنقدر به  او نزدیک است که می‌تواند خودش را در چشمان  مردش ببیند و هیچ دلش نخواهد که این لحظات را با سخن گفتن ویران کند.

سارا با خود می‌اندیشید که اگر خوشبختی معنا داشته باشد، شور و التهاب زنی است که منتظر است مردش به خانه برسد. اگر بهشت در دنیا برایش تجلی داشته باشد، همان گوشه خانه خواهد بود که بر روی مبل نشسته و او را نگاه می‌کند که یا در کنارش است و یا در خانه مشغول انجام کاری است و چقدر از نگاه کردن به او حظ می‌کند. و مهدی که متوجه نگاهش می‌شود و گونه‌هایش را می‌بوسد و چقدر ذبری ته‌ریش مردش از هرچه ابریشم و حریر در دنیا است برایش خوش‌تر است.

و سارا به بیمارستان رسید.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Mrs.NA30M
Mrs.NA30M
٩٦/١٢/٠٣
٤
٠
یه خورده گنگ بود داستان و همینطور شخصیتا! ولی خب حس خوبی داشت
s_bagherzadeh
s_bagherzadeh
٩٦/١٢/٠٣
١
٠
خیلی ممنون که خوندین و متشکر از انتتقادتون. اینا صرفا مشغولیت های ذهنی و تصورات یک زن تنها بود. توش خیلی فرصت معرفی شخصیت هارو نداشتم. ولی حتما از این به بعد رعایت میکنم. ممنون از لطف تون. یه مثبت هم براتون میزارم
Mrs.NA30M
Mrs.NA30M
٩٦/١٢/٠٤
١
٠
مرسی بابت نقد پذیری و مثبت تون :))
مائده رئیس الساداتی
مائده رئیس الساداتی
٩٦/١٢/٠٣
٢
٠
سارا با خود می‌اندیشید که اگر خوشبختی معنا داشته باشد، شور و التهاب زنی است که منتظر است مردش به خانه برسد.:) مطلبتون حس و حال قشنگی داشت فقط جسارتا "زبری" درسته نه "ذبری" موفق باشید :)
s_bagherzadeh
s_bagherzadeh
٩٦/١٢/٠٣
٠
٠
ممنون از شما که خوندین. و ممنون ازیادآوری نکته خوب تون. هر کی انتقاد کنه یه مثبت جایزشه..دی... البته میدونم که اصلا خوب نبود و به پای مطالب شما و بعضی از دوستان نمیرسه
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/١٢/٠٣
٠
٠
سارا جان موهایت را آشفته کن، موهایت را نبند 😊❤
s_bagherzadeh
s_bagherzadeh
٩٦/١٢/٠٣
١
٠
مرسی که خوندین خانم حبشی.
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٠٤
٢
٠
با جمله اول یاد خودم و مامانم افتادم..خخخ هر روز صب میگه موهاتو نبند ولی من سفت میبندمو میرم :| جالب بود و خوب :)) فقط احساس کردم کلمه ی سارا رو یکمی زیاد به کار برده بودین...مثلا بعضی جاهاش لازم نبود دوباره اسم تکرار بشه چون شخصیت دیگه ای نبود که مثلا بگیم قاطی میشنو اینا... مثلا " این جمله در ذهن سارا حک شده بود .... " اگه بشه این جمله در ذهنش حک شده بود خب بهتر بود ... یا "همان یک ماهی بود که سارا بعد از سه ماه دوری مردش را می‌دید" سارا لازم نداش...به هر حال خوب بودش :)) ممنون
s_bagherzadeh
s_bagherzadeh
٩٦/١٢/٠٤
٠
٠
ممنون که لطف کردین و خوندین. دیدین گفتم اصلا بدرد نمیخوره. ممنون که نقدم کردین،سعی میکنم ازین به بعد رعایت کنم. یه مثبت جایزه شما برای اینکه نقدم کردیم 😊😊😊😊😊😊
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٠٤
٠
٠
من که نگفتم به درد نمیخوره :|| خیلیم خوب بود :)
s_bagherzadeh
s_bagherzadeh
٩٦/١٢/٠٤
٠
٠
جدی خوب بود؟ راستشو بگین خواهشا..
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٠٥
٠
٠
بلی خوب بود :) راس راسشو گفتم :)
s_bagherzadeh
s_bagherzadeh
٩٦/١٢/٠٤
٠
٠
این داستان،قسمت اولش بود. دوقسمت دیگه هم داره که به یاری خدا مینویسم و منتشرشون میکنم.
M_ansari70
M_ansari70
٩٦/١٢/٠٤
١
٠
متن روون و خوبی بود. احساس داشت و نوع دید خوبی داشت. یکم شخصیتا گنگ بودن که همینجور گفتین داستان ادامه داره و اونجا مشخص میشه. پایین متن میزدید ادامه داره تا خواننده متوجه بشه. ولی چطور یه پسر این حس ها رو درک میکنه؟؟؟
s_bagherzadeh
s_bagherzadeh
٩٦/١٢/٠٤
٠
٠
ممنون از لطف تون که خوندین و کامنت گزاشتین. بالاخره همه پسرا مثل هم نیستن بعضی ها با احساس ترن و مهربون، بعضیا درک احساسیشون کمتره.. راستش به نظر خودم قدرت همذات پنداری و خیال بافیم خیلی قویه،راحت خودمو میتونم جای هرکس و شخصیتی بزارم. نظر دوستام البته که قبول ندارم اینه که میگن من یه مخلوط عجیبی از احساس و منطقم. درهر حال اگر کسی میخواد خوب بنویسه باید نوشتش احساس داشته باشه و بنظر خودم اصلا نوشتم خوب نشده... باز هم ممنون از شما که خوندین
s_bagherzadeh
s_bagherzadeh
٩٦/١٢/٠٤
٠
٠
بعد یه سوال ازشما داشتم. میشه بفرمایید که منظورتون دقیقا از گنگ بودن شخصیت ها چیه؟ چون چندنفر دارن بهم میگن و به نظرم یه جای کارم ایراد داره،چون درهر حال برای اولین باره اینجا مینویسم..اگر میشه برام مختصر توضیح بدین ممنون میشم چون بتونم این ایرادو رفع کنم.
s_bagherzadeh
s_bagherzadeh
٩٦/١٢/٠٤
٠
٠
چون میترسم تو قسمت های بعدی هم نتونم این ایرادو رفع کنم.
h_sadat
h_sadat
٩٦/١٢/٠٤
٠
٠
خوب بود :)
s_bagherzadeh
s_bagherzadeh
٩٦/١٢/٠٤
٠
٠
ممنون ازشما..خوب خوندین.😊😊
M_ansari70
M_ansari70
٩٦/١٢/٠٥
٠
٠
اون احساس رو مزاح کردم :) گنگ کلمه مناسبی نیست. "اگر بهشت در دنیا برایش تجلی داشته باشد، همان گوشه خانه خواهد بود که بر روی مبل نشسته و او را نگاه می‌کند که یا در کنارش است و یا در خانه مشغول انجام کاری است و چقدر از نگاه کردن به او حظ می‌کند. و مهدی که متوجه نگاهش می‌شود و گونه‌هایش را می‌بوسد و چقدر ذبری ته‌ریش مردش از هرچه ابریشم و حریر در دنیا است برایش خوش‌تر است." این قسمت از مشخص نیست داره تصور میکنه یا لحظه ای رو الان پیش دلداره رو داره بیان میکنه. البته با یه اشاراتی برای اینکه چرا نمیتونه مهدی رو ببینه و علتش چی هست میتونست به فهم مطلب بیشتر کمک کنه. البته من یه خواننده معمولی ام و شاید این حرفا اشتباه باشه :) دمت گرم
s_bagherzadeh
s_bagherzadeh
٩٦/١٢/٠٥
٠
٠
ممنون از توضیحات خوب تون. 😊😊😊
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/١٢/٠٥
٢
٠
توی اصول داستان نویسی چند نکته مهم هستن و باید رعایت بشن تا یک مطلب تبدیل بشه به داستان. این متن داستان نبود. پیشنهاد میکنم کتاب «مبانی داستان کوتاه» از مصطفی مستور رو بخونید حتما. اگر علاقه دارید و استعداد، حتما با اصولش برید جلو. موفق باشید :)
s_bagherzadeh
s_bagherzadeh
٩٦/١٢/٠٥
٠
٠
خیلی ممنون از اینکه خوندین و نظر دادین. چشم حتما حتما سرم که خلوت ترشد میخونم. تشکر ازشما بابت معرفی کتاب. بنظرم هیچ چیزی به اندازه یه کتاب خوب نمیتونه آدمو راهنمایی کنه.. تشکر😊😊😊😊😊😊
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/١٢/٠٦
٠
٠
این داستان های ادامه دار رو دوست ندارم چون باید منتظر بمونم :(( مشتاقانه منتظریم :)))
s_bagherzadeh
s_bagherzadeh
٩٦/١٢/٠٦
٠
٠
ممنون از لطف تون که خوندین ونظر دادین. اینجا از مطالب بلند خیلی استقبال نمیشه. از کاربرا حوصله میکنن بخونن نه سایت از یه حد بلندتر رو پخش نمیکنه. خیلی زود مینویسم
S_khandandel
S_khandandel
٩٦/١٢/٠٦
٠
٠
خیلی رومانتیک بود کوتاه بود ولی عشق واقعی رو بیان کرد.. درود به شما
s_bagherzadeh
s_bagherzadeh
٩٦/١٢/٠٦
٠
٠
خیلی ممنون که خوندین و کامنت گزاشتین.
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٦/١٢/٠٦
٠
٠
منتظر قسمت های بعد هستیم :)
s_bagherzadeh
s_bagherzadeh
٩٦/١٢/٠٦
٠
٠
تشکر از لطف تون..قسمت های بعدی غافل گیر کننده هست..
SHAHRAM-BAZLI
SHAHRAM-BAZLI
٩٧/٠٣/٢٦
٠
٠
امروز تصمیم کرفتم .کلا تو وبسایت باشم .و بیشتر ازش لذت ببرم و از هنر نمایی دوستانم کیف کنم ..خیلی زیبا بووود ....
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
با ایشون چه نسبتی دارید؟

آقازادگی

٩٧/٠٦/٢١
می‌خوام برم آسمون

سقوط رو به بالآ

٩٧/٠٦/٢١
او سیب باغ دیگری‌ست

دل بکن

٩٧/٠٦/٢١
دو روایت از محرم امسال

هر روز محرم است

٩٧/٠٦/٢٤
شهری که می‌رویم، چه جور شهری‌ست؟

شصت کیلومتر دلتنگی

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

دوستت دارم

٩٧/٠٦/٢٤
بد دردی‌ست

وابستگی

٩٧/٠٦/٢٢
خدایا یعنی می‌شود؟

پاییز در راه است...

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

فرزندت کجاست؟ شعر طنز

٩٧/٠٦/٢٢
سرمان را گول مالیده‌اند

پاییز فصل مزخرفیست؟

٩٧/٠٦/٢١

پدر، پسر و بستنی‌ای که آب نشد

٩٧/٠٦/٢٢
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت چهارم

٩٧/٠٦/٢٣
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠