مرا بخوان
زمان می‌گذشت و من همچنان می‌نوشتم

مرا بخوان

نویسنده : h_sadat

زمانی که دلم آرام نیست، مثل همیشه، نگاهم به مدادم می‌افتد! با قدم‌هایی تند به سمت میز تحریرم می‌روم و مداد را به دستم می‌گیرم. نوکش را تیز می‌کنم تا راحت‌تر به حرف‌هایم عمق دهم... بعضی اوقات حرف‌هایم مثل کلافی پیچیده و درهم در دلم می‌ماند! و این پیچیدگی‌ها را که بعضی اوقات گره می‌خورد و می‌پوسد، با مدادم ترمیم می‌کنم! مداد‌ها همیشه همراهم بوده‌اند. همراز و همدمم می‌شود! ما با هم فکر می‌کنیم! اگر مدادم نبود نمی‌توانستم دلم را بفهمم، شادش کنم، منظمش کنم... خلاصه نمی‌توانستم کلاف رنگی دیگری در دلم را باز کنم.

مدادم بعضی اوقات در حال نوشتن، اشک‌های روی کاغذم را می‌دید... بی‌قرارم می‌شد و می‌گفت: «بیا و با من از اشک‌هایت بنویس... بیا و با اشک‌هایت خیسم کن...» زمانی که عصبانی می‌شدم می‌گفت: «بیا و با من هرکاری می‌خواهی بکن... حتی شده مرا بشکن، و یا صفحه کاغذت را با من پاره کن... خط خطی کن...» زمانی که سکوت می‌کنم و چیزی برای گفتن ندارم... صفحه‌های خالی به جا می‌گذارم. 

گاهی اوقات چشمانم ابری باران‌زا می‌شوند... کتابم را برمی‌دارم تا چشمانم را پنهان کنم... باز هم ردپای مدادهایم روی کاغذها مرهم چشمانم می‌شوند... اشک‌هایم عطر کلمه‌های کتاب را استشمام می‌کند و آرام می‌گیرد... اگر حالا بیایی و قفسه‌ی کتاب‌ها و دفترهایم را سری بزنی، دل کاعذهایم را پُر پُر می‌یابی! 

از بچگی میل و شوقی درونی مرا به دفتر‌ها نزدیک کرد. مداد دستم داد و من هم شروع کردم به نوشتن! می‌نوشتم و می‌نوشتم... زمان می‌گذشت و من همچنان می‌نوشتم... تا اینکه دیدم کسی شده‌ام که لحظات خوشی و غمگین زندگیم را با میزی چوبی، شمعی روشن، مدادی در دست و کاغذهایم تقسیم می‌کنم و در حین نوشتن، لبخند می‌زنم، در فکر فرو می‌روم، بغض می‌کنم و درآخر، وقتی نمام چیزهایی که می‌خواستم نوشتم، چشمانم را می‌بندم و همزمان با چشمانم، دفترم بسته می‌شود و مداد از دستم رها. مأموریت آن‌ها به پایان می‌رسد. 

من دختری هستم که باید آرام و آهسته مرا بخوانی... ورقم بزنی و مفهوم نگاهم را بدانی... اگر می‌خواهی مرا بشناسی، به کلمه‌هایم می‌گویم خودشان را برایت شرح دهند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/١١/٣٠
٠
٠
بیا مرا بشکن، کاغذ را پاره کن... قشنگ بود.
h_sadat
h_sadat
٩٦/١٢/٠٢
٠
٠
ممنون :)
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٠١
١
٠
این پاراگراف اخری چقد خوب بود اصن ؛)))
h_sadat
h_sadat
٩٦/١٢/٠٢
٠
٠
ممنون :)
LIMAN
LIMAN
٩٦/١٢/٠١
٠
٠
زیبا بود . گاهی اوقات چشمانم ابری باران‌زا می‌شوند... کتابم را برمی‌دارم تا چشمانم را پنهان کنم... باز هم ردپای مدادهایم روی کاغذها مرهم چشمانم می‌شوند... :)
h_sadat
h_sadat
٩٦/١٢/٠٢
٠
٠
مرسی خوندید :)
s_bagherzadeh
s_bagherzadeh
٩٦/١٢/٠١
٠
٠
پاراگراف آخرش خیییلی قشنگ بود...دی. موفق باشین.😊😊😊
h_sadat
h_sadat
٩٦/١٢/٠٢
٠
٠
ممنون خوندید :)
Mrs.NA30M
Mrs.NA30M
٩٦/١٢/٠٣
١
٠
نوشتن مرهم دل خیلیاست :)
LIMAN
LIMAN
٩٦/١٢/٠٣
٠
١
سلام خانوم پهلوان ✿✿✿ . بله کاملا با این نظر شما موافقم وقتی انسان دلنوشته هایش را روی کاغذ می نویسد آرامش خاصی بهش دست می دهد انگار که برای دوست عزیزی درد دل کرده است . من همیشه سعی می کنم قبل از خواب چند سطری بنویسم چون امتحان کرده ام واقعا خواب همراه با آرامش نصیب انسان می شود .
h_sadat
h_sadat
٩٦/١٢/٠٤
٠
٠
موافقم :)
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/١٢/٠٥
٠
٠
نوشتن و نوشتن واقعاً فوق العاده ست :)
h_sadat
h_sadat
٩٦/١٢/٠٩
٠
٠
بله :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
با ایشون چه نسبتی دارید؟

آقازادگی

٩٧/٠٦/٢١
می‌خوام برم آسمون

سقوط رو به بالآ

٩٧/٠٦/٢١
او سیب باغ دیگری‌ست

دل بکن

٩٧/٠٦/٢١
دو روایت از محرم امسال

هر روز محرم است

٩٧/٠٦/٢٤
شهری که می‌رویم، چه جور شهری‌ست؟

شصت کیلومتر دلتنگی

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

دوستت دارم

٩٧/٠٦/٢٤
بد دردی‌ست

وابستگی

٩٧/٠٦/٢٢
خدایا یعنی می‌شود؟

پاییز در راه است...

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

فرزندت کجاست؟ شعر طنز

٩٧/٠٦/٢٢
سرمان را گول مالیده‌اند

پاییز فصل مزخرفیست؟

٩٧/٠٦/٢١

پدر، پسر و بستنی‌ای که آب نشد

٩٧/٠٦/٢٢
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت چهارم

٩٧/٠٦/٢٣
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠