این روزها...
جور دیگر هم می شود به دنیای این روزهایمان نگاه کنیم

این روزها...

نویسنده : میثم

این روزها دل خیلیها خوش نیست و الکی خوش نشانش میدهند، این روزها حال خیلیها پر ملال است و باید هم باور کرد حال ناخوبشان را، این روزها آهنگها هم دیگر مثل قدیم کوک نیستند و غم مینوازند و حتی دیس دیس جاز و بوم بوم باسشان هم غمشان را نمیتواند بپوشاند، این روزها صدای پرندهها هم مصنوعی شدهاند...
 این روزها خیلی باید توکل کرد، این روزها خیلی باید دستها را بالا برد، این روزها خیلی باید خیس باران اشک ناله‌های قدسی شد، این روزها خیلی باید دو زانوی ادب را تکیه داد به گوشه نگاهی به امیدی که مثل چراغی از آن بالا بالاها سو سو میزند و خدایی که چشم میکشد برای سر بلند کردن گاه گاه ما، این روزها با اینکه هوا سرد و سردتر می شود کمتر باید کلاه سری گذاشت!
این روزها خیلی چیزها را باید تحلیل نکرده قبول کرد. قبول کرد که در کنار تمام مشکلات خدایی هم هست که گاهی کمک می کند و گاهی هم عشقش میکشد کمی دیرتر کمک میکند. این روزها کمتر باید شعار حنجره پاره کن داد بلکه بیشتر باید آستینها را بالا زد حتی با وجود سرد شدن روز به روز هوا!
این روزها با اینکه هوای سرد پوستها را زمخت میکند اما باید کمی لطیفتر نگاه کرد، این روزها کمی باید مهربانتر شد با هم، این روزها بیشتر به هم رحم باید کرد تا آن بالایی بیشتر به ما رحم کند.
این روزها دلار گران است؛ قبول. طلا گران است؛ قبول. سکه گران است؛ قبول اما دعا کردن در حق دیگران که گران نشده، شده؟
این روزها باید مجانی در حق هم دعا کرد، دعای خیر و آشتی برای هم، دعای صبور بودن و لطیفتر بود...
 


برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
fmzn
fmzn
٩١/٠٨/١٢
٠
٠
خیلییییییی موافقم . واقعا فقط میشه به خدا تکیه کرد و از اون بخوایم کمکمون کنه. به امید روزیکه همه با هم مهربون باشن....
میثم
میثم
٩١/٠٨/٢٠
٠
٠
آمین
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات