محتاج نگاهیم بانو
تقدس حجاب

محتاج نگاهیم بانو

نویسنده : A_msm

ترم جدید شروع شده بود، با گذر ده روز از شروع کلاس‌ها، به خودم آمده و راهی دانشگاه شدم. آن زمان که دیدار با دوستان خوابگاهی تجدید شد، خبر رسید هم اتاقی جدید داریم... از احوالاتش اینکه ورودی بعد از ما بود و دختری چادری، کمی هم تپل. پس از دو روز چشم من نیز به جمال مهتاب خانوم منور شد. (با خودم گفتم؛ ایول! عجب حجابى، معلوم از بچگی چادر سرش مي‌کرده). 

گذشت و شبی در محفل دانشجویی خودمان چای نوش جان می‌کردیم که مهتاب گفت: چه جالب که من توی این دوسال هیچ‌کدوم از شماها رو ندیدم. سمیه گفت: ما هم افتخار رؤیت مهتاب خانوم رو نداشتیم، نیست باید ساعت ۸ خوابگاه حاضری بزنيم، اين که به شب نمی‌رسید ببینیم‌تون. مهتاب گفت: البته من فرق می‌کردم و از تولد پارسالم قیافه و پوششم اینطوری شده، دقیقا روز شهادت حضرت زهرا(س) که تولد مذهبی منم هست. گفتم مگه چطوری بودی؟ قضیه  چیه؟ تعریف کرد: 

خانواده‌ام همیشه منو آزاد گذاشته بودن هرطور دلم می‌خواد لباس بپوشم. با این وجود برای خودم حدودی داشتم و به کمی سرخاب، سفیداب و افشون کردن موهام راضی به زیبا شدنم بودم. هرچند این حدود گاهی شکسته می‌شد... هر وقت هم دختری رو می‌دیدم ک چادری بود و آرايشش در حد گریم و رنگ جیغ ناخن‌های لاک زدش‌، تناقضی با سیاهی چادرش، خیلی به خودم افتخار می‌کردم. آخه از نظر من چادر مقدس بود و حرمت داشت! اسفند گذشته که مصادف با ایام فاطمیه بود، دانشگاه هم مراسم عزاداری رو شروع کرده بود چند تا از دوست‌هاى منم می‌رفتن. تا اینکه شب شهادت به منم با خنده گفتن تو هم بیا بريم یک فیضی ببر، اما خسته بودم و بی‌حوصله... یکی از بچه‌ها گفت بیا بریم  حداقل ديگه نمی‌خواد شام درست کنی، گفتم:چادر ندارم. معصومه گفت: تو بیا چادر زاپاس من واسه تو. بهونه‌ای نبود و منم رفتم.

قبل از شروع مراسم اصلی برگه هایی رو پخش کردن که باید دلنوشته می‌نوشتیم (از اینا ک هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو) نمی‌دونم چرا ولی اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که از خدا خواستم؛ ای کاش منم همیشه با حجاب شم اونم حجاب برتر... بغض داشتم و از حضرت زهرا خواستم کمکم کنه هیچ‌وقت چادرم رو کنار نذارم و همیشه  حرمت این مشکی عاشقانه رو نگه دارم. روضه  که خونده شد، برای چند لحظه هم که بود از دنیا و دغدغه‌هاش فارغ بودم و فقط به عهدم با خدا که ضامنم سیده زنان عالم بود، فکر می‌کردم. با گریه و زاری رخصت و لیاقت پایبندی به این میثاق رو طلب داشتم. من بعد اون شب، مهتابی شدم که توی سیاهی چادر می‌رفت و همه سعی و تلاشش حفظ تقدس چادرش بود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١١/٢٦
١
٠
به نظر من هر کسی باید به اون نقطه ای برسه که دیگه تحت هییییچ شرایطی چادرشو کنار نذاره . نه اینکه به خاطر کس دیگه ای مثلا همسر یا پدر و مادر سرش باشه ..نه ! رسیدن به جایی که چادر رو هیچوقت کنارش نذاری اونم نه به خاطر کسی خیلی فوق العادس ... من هنوز به این قسمت نرسیدم :( / خوب بود :)
A_msm
A_msm
٩٦/١١/٢٦
١
٠
آره واقعا.اگ ب خاطر اجبار یا دلخواه کس دیگه ای باشه،گاهی هست و شاید ی روز شخص با بدترین شکل رفع عقده کنه...مرسی ک خوندین :)
s_bagherzadeh
s_bagherzadeh
٩٦/١١/٢٧
٠
٠
قشنگ بود چادر خیلی پوشش قشنگیه. موفق باشین.
A_msm
A_msm
٩٦/١١/٢٨
٠
٠
مچکرم از نظرتون.شماهم موفق باشین.
Mrs.NA30M
Mrs.NA30M
٩٦/١١/٢٧
٠
٠
خیلی عالیه بهتون تبریک میگم که خواستید و تونستید.. منم گاهی دلم به شدت میخواد که چنین پوششی داشته باشم اما اکثر مواقع میبینم نه من از پسش بر نمیام!!! متاسفانه! ان شاء الله روزی ما هم به جایگاه شما برسیم :)
A_msm
A_msm
٩٦/١١/٢٨
٠
٠
خیلی ممنون،البته تبریک به مهتاب..انشاالله شماهم میتونین کافیه اراده کنید.
Mrs.NA30M
Mrs.NA30M
٩٦/١١/٢٩
٠
٠
ســوتی دادم :))))
LIMAN
LIMAN
٩٦/١١/٣٠
١
٠
خیلی هم عالی !!! موفق باشید . کسی که زیبایی اندیشه دارد ، زیبایی ظاهر خود را به نمایش نمی گذارد ! >>> شهید مطهری <<<
A_msm
A_msm
٩٦/١٢/٠٢
٠
٠
تشکر از شما.
پربازدیدتریـــن ها