گفت و گو و شرایط امکان آن
در گرو عشق

گفت و گو و شرایط امکان آن

نویسنده : محمدعلی علمی

به نظر می‌رسد شرط امکان گفت و گو، شنیدن و درک کردن و هم‌اندیشی و شرط امکان هم اندیشی، عشق است. اگر از ضرورت شنیدن می‌گویم، شنیدن معطوف به درک و درک معطوف به هم اندیشی را قصد کرده‌ام، و چنین شنیدنی لوازم پیدا و پنهانی دارد. لوازم پیدایی چون دانستن زبان، توجه کردن به ساختار(صرف و نحو و...) و بافتار(کانتکس) آن و نزدیک شدن به نظرگاه طرف گفت و گو، و لازمه پنهانی چون عشق، اگر ما زیست جهان مشترکی نداشته باشیم و ساختار زبان را چنان که باید ندانیم و بافتار آن را لحاظ نکنیم، گفت و گو ناممکن می‌شود. چنانکه اگر به نظرگاه افراد بی‌توجه باشیم، هم‌اندیشی جای خود را به تحکم و داوری می‌دهد. از نگاه من اگر گابریل مارسل رابطه با دیگری به مثابه «تو»یی که باید به آن عشق ورزید، نه «او»یی که با نگاه سوداگرانه به مثابه یک شی می‌توان از آن بهر‌ه‌برداری کرد را شرط لازم تقرب جستن به راز هستی می‌داند و یاسپرس پی‌آمد ارتباط با دیگری را روشن شدن اگزیستانس، و از «نبرد عاشقانه»ای سخن می‌گوید که در یک ارتباط اصیل (و فراتر از ارتباط های سوداگرایانه در نخستین گام، عقلانیِ مفهومی در دومین گام و ارتباط های ذیل ایده‌های کلی‌ چون خانواده و حزب و جامعه و ...در گام سوم) حاصل می‌شود و از آن به عنوان ارتباط وجودی که از خودگذشتگی و احترام متقابل و گشودگی نسبت به دیگری را با خود به همراه می‌آورد سخن می‌گوید، به یکی از مهم‌ترین شروط امکان دیالوگ و گفت و گو اشاره کرده است، چنانکه نبرد کثرت و وحدت که در آن از سویی تمایل به یکی شدن وجود دارد و از سوی دیگر هر یک از دو طرف می‌خواهد مستقل باشد تا هویت، آزادی و استقلالش حفظ شود، را عاشقانه بودن آن ممکن می‌سازد. امکان دیالوگ هم در گرو عشق است، و در چنین ارتباطی است که شنیدن و فهمیدن و سنجیدن ممکن می‌شود و عشق جای اراده و هوس می‌نشیند و کمیات جای خود را به کیفیات می‌دهند و از ورطه وراجی نجات می‌یابیم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محسن_قربانی
محسن_قربانی
٩٦/١١/٠٣
٠
٠
متن سنگینی بود. کیفیت و کمیت کلمات چند پله ای بالاتر از میانگین کلمات مرسوم در نوشته های کاربران جیم بود. عالی بود.
محمدعلی علمی
محمدعلی علمی
٩٦/١١/٠٤
٠
٠
ممنون محسن جان عالی لطف و نگاه شماست
notareal
notareal
٩٦/١١/٠٤
٠
٠
گرامی، درود. آن چه آوردید خوراک اندیشیدن بود، از این رو سپاس. دیدگاهی برای تان گذاشتم که پدیدار نگشت. // گستره فرزان (فلسفه) که سرشت «بودن » را کاووش کند، بسی یاری دهنده ی بهزیستیِ و بِه نگری آدمیان است. // از این روی اگر گراینده (مایل ) هستید، یک شنبه دیدگاهی برای تان خواهم گذاشت. اگر که تا آن روز نوشتار دیگری ارایه کردید، شاید در آن جا دیدگاه خود بگذارم. // پایدار باشید.
محمدعلی علمی
محمدعلی علمی
٩٦/١١/٠٥
٠
٠
سلام، ممنون، هر زمان و هرجا صلاح دونستید دیدگاهتون رو بفرمایید، استفاده می‌کنم
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١١/٠٤
٠
٠
چقد مطلبتون برا من سنگین بود :)) بعضی جاهاشو چندین بااار خوندم :)) ممنون
محمدعلی علمی
محمدعلی علمی
٩٦/١١/٠٥
٠
٠
ممنون از شما و وقتی که گذاشتید :)
notareal
notareal
٩٦/١١/٠٥
٠
٠
بامدادان تان پر ز هستیِ آفریدگار. گرامی پیش در آمدی ارایه دارمتان، تا گفت و گویی دگر، که سخن بسی ست در راستای آنچه آوردید. در دیدگاه پسین نوشته ای بینید از دیرین ام، کان، نه از در پاسخی، بل نگاهی فرزانی (فلسفی ) از گوشه ای (زاویه ای ) دگر، در راستای «عشق، » که سخن از آن بردید. آن را به زبان دیگری (فرانسوی )، در پیشین آورده بودم، خشنودم برگردانِ بخشی از آن، آراسته به «معنوی مثنوی » ارایه تان دارم. // تا یک شنبه مبادا که نانِ شب مانده شود. // پارسی بر فارسی والایی دانم، گرچه، تاکه شتابان تر آن دریافت کنید، و روان تر خوانیدش، هم آمیختی ست از «ف، » و، «پ.» // آن چه در راستای زبان، نیز، آوردید، بسیار از آن آموختم، و، می بالم به هم میهنی چون شما. با آن نیز سخن دارم، هم فرزان گونه (فلسفی، ) و، هم گشتالت - که به امید فرداهای مان. // بدورد تا درودی دگر.
notareal
notareal
٩٦/١١/٠٥
٠
٠
///عشق از گرو در آوریم /// <> هرچه گویم عشق را شرح و بیان . . . چون به عشق آیم خجل باشم از آن <> گرچه تفسیر زبان روشن گرست . . . لیک عشق بی زبان روشن ترست <> چون قلم اندر نوشتن می شتافت . . . چون به عشق آمد قلم برخود شکافت (معنوی مثنوی، محمدبن بلخی ) <> مولانایم، فیلسوف را یارای گفتمان عشق باشد، جستاری چنین اِتِر، H5C2OC2H5، گونه و ناپا (فَرْار؟) چه فرمول فریبنده ای که حلقه ی O، درست در میان، بر انگشتانِ دو یارِ هم سنگ، پیوند دهدشان؟ آیا که فیلسوف خشک و فرنودگرا (منطق گرا)، سبزی زنده ی بهارین برگ را، زرد پاییزیی شکننده نکند، چون به کاغذ فرنود و اصول کَشَدَش؟ // آخر فیلسوف را چه کارش با عشق؟ شتاب چرا، شاید او نه تنها عشق را داند، بل فلسفه آن نیز شناسد. نه تنها فلاسفه را گویندشان عاشقان خرد، چون عاشق شویم فیلسوف هم گردیم. این دَم، عشق به زیر ریزبینِ فرنود بَرَم، تا سرشت عشقِ، بینِ مرد و زن، به پدر و مادر، به برادر و خواهر، و نیز، آن همسادِه اش، "دوستی " را دریابیم. باشد که پیدا کنیم راز چیستانِ کارآرایی زندگی دیگری بر زندگی ما. و هم آنکه، چه جایگاهی دارد سهش (حس / احساس ) مسئولیت به دیگری، و شادی و اندوهی که با او در عشق آموزیم؟ وینکه، چون است که زندگی دیگری چون آنِ خود دانسته، دل نگرانی ش دل نگرانی خود؛ یا این که، از سوی دیگر، خود به روی او چُنان بسته که پرتو نور از آن میان گذر نتواند؟ همه پرسش هایی ست نه تنها در تک واژه عشق پنهان، بل دل مشغولی های فلسفی به همچنین. // فراتر، فلاسفه بسیاری آموزند از کندوکاویدنِ عشق. آن چنان که، دریافت پیش فرض های فیلسوفانه ی عشق شاید که ژرفا یابد در بازتابی از آن، که فلسفه پردازی (کردن ) در عشق خود سرشت آن برای فیلسوف روشن گرست. // ناتمام
محمدعلی علمی
محمدعلی علمی
٩٦/١١/٠٥
٠
٠
ممنون از شما و وقتی که گذاشتید و لطفی که ابراز کردید و مطالبی که فرمودید. در مورد زبان پارسی در بادی نظر خیلی نمی‌تونم باهاتون همدل باشم (کما اینکه انحصار و تاکید هایدگر در مورد زبان یونانی و آلمانی رو از جهاتی نادرست می‌پندارم) هرچند نقش حیاتی زبان در تفکر رو انکار نمی‌کنم و می‌پذیرم فلسفه ورزی فیلسوف پارسی با زبان پارسی تا آنجایی که پرتوی آن امکان فهم مخاطب را کور نکند خالی از لطف نیست. اما در مورد جان کلام، و نسبت فیلسوف و فلسفه با عشق، باهاتون همدل و هم نظرم
notareal
notareal
٩٦/١١/٠٥
٠
٠
سپاس فراوان از ادمین گرامی که دیدگاه دوبله، و بیان چرایی آن، از سوی این مهرورز، را با هوشمندی، پاک کردید. ویراستاری ست، پیراستار (واژه «من درآوردی» تا که گویم پیرم کرد). نان تان «حلال » تان، و پنیر و مغزگردویی به کنارش.
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٦/١١/٠٥
٠
٠
انتشار اولین مطلب تون رو تبریک می گم. موضوع خیلی خوبی رو برای نوشتن انتخاب کردید.
محمدعلی علمی
محمدعلی علمی
٩٦/١١/٠٥
٠
٠
خیلی ممنون، به نظرم یکی از مهمترین نیازهای فرهنگی، همین آموختن و فراهم کردن شرایط امکان گفت‌وگوست. امیدوارم در نوشته های آتی علاوه بر لطف‌ها، از نقدهای شما و دوستان هم بهره ببرم.
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/١١/٠٨
٠
٠
به نظرم درک مطلب سنگین بود واقعاً، یکم روانتر لطفاً، از اون تیکه گابریل گارسیا مارکز هیچی نفهمیدم!!!!!!!
محمدعلی علمی
محمدعلی علمی
٩٦/١١/٠٩
٠
٠
چشم، سعی می‌کنم روانتر بنویسم، ممنون از نقد و نظرتون و وقتی که گذاشتید :)
پربازدیدتریـــن ها
جارچی

حملات کیهانی

٩٧/٠٤/٢١
شعری سروده خودم

طبل ناسوری

٩٧/٠٤/٢٠
نگاهم به من می گوید...

لطفا به من گوش کنید

٩٧/٠٤/٢٠
اینجا ایران است...

ملت جو!

٩٧/٠٤/١٩
دوستت دارم

آرام جان

٩٧/٠٤/٢١
شعری سروده خودم

ضریح چشمانت

٩٧/٠٤/٢١
شعری سروده خودم

آشفته دنیا

٩٧/٠٤/٢٥
از آینده این نامه اطلاعی ندارم

خانه‌ای که پدر ندارد

٩٧/٠٤/٢٣
یادداشتی بر فیلم Her

عشق مجازی

٩٧/٠٤/٢٠
شعری سروده خودم

زخم خورده چشم

٩٧/٠٤/٢٠
اینجا نزدیک اسمان است

زندگی واقعی

٩٧/٠٤/٢٥
کار سخت برای اثبات خود

کمال طلبی چیست؟

٩٧/٠٤/١٩
قلبم به درد آمد

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٤
صدا و سیمای بی کفایت

نمایش بدبختی با بیت المال

٩٧/٠٤/٢٣
به همین سه نقطه ها

عادت کرده ایم

٩٧/٠٤/١٩
قدرتی بزرگ تر

چهارده ساله ی خداناباور

٩٧/٠٤/٢٥
دیوانه شدم

در جستجوی روی ماه تو

٩٧/٠٤/٢٣
خاطرات زمستانی

مردی با شال گردن آبی

٩٧/٠٤/٢٤
متاسفم...

ایست قلبی

٩٧/٠٤/٢٥
تو یکی ما را تنها نگذار

نرو لعنتی

٩٧/٠٤/٢٤