می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

نویسنده : گزینه جیم

بالاخره هر کسی داستان‌هایی، اسرار مگویی، دردِ دل‌ها و یواشکی‌هایی دارد. آدم‌ها این‌جور چیزهایشان را یک‌جایی می‌گذارند، در یک‌جایی می‌گویند، در یک‌جایی می‌نویسند. یک کاری می‌کنند دیگر، وگر نه می‌ترکند. یکی به امام‌زاده صالح می‌رود. یکی می‌رود سمتِ شابدالعظیم. یکی دیگر رازهایش را داخلِ لیوان می‌گوید. دیگری، بینِ یخچال و فریزر، در آن فاصله‌ی اندک، خلوت و اسرارش را جاسازی می‌کند. رفیقم گاهی توی سینک آشپزخانه می‌نشیند و چیزهایی می‌نویسد و گاهی در گوش رادیو داستان‌هایش را می‌گوید. بعضی‌ها هستند سرِ چاهَک حرفِ دل‌شان را می‌گویند. 

امّا من؟ من هم خُب یک‌جاهایی دارم. یک‌جای دنج، در گوشه‌یی از خانه و البته یک‌جاهایی هم در بیرون از آن. جاهایی که هیچ‌کس خبری از آن ندارد. البته داستان‌های زیادی آن‌جاها جاساز نکرده‌ام، امّا خُب، دروغ چرا، یک‌سری داستان‌ها‌ و مَگوهایی بوده است. می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟ بله. امّا همه‌اش را نه. داستان من با سکوت آغاز شد. 

اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟ چند کلمه است؟ خُب به اندازه‌ی آیینه‌ی کوچک جلوی ماشین است. همان‌قدر کوچک که یک مستطیل است. همان‌قدر بزرگ که تمام شهر و اتوبان‌های داخلِ شهر و ماشین‌های داخلِ اتوبان‌ها و آدم‌های داخلِ ماشین‌ها، در آن جا می‌شوند. اندازه‌ی دست‌هایش. داستانم جمع مکسر دست‌هایش است.

به قلم محمدامین چیت گران

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١١/٠١
٠
٠
عه..منم ازین جاها دارم
notareal
notareal
٩٦/١١/٠١
٣
٠
گرامی، درود. و، این که، نی ام مگر آدمی زودگذر*۱، پس رخصتی یاران تا دَمی از پَسِ بازدَم کُنَد تازه، این گریزان ریه ی اندیشه - توفان از پِیِ کولاکی ست، این نوشتار از پِیِ وان دِگَر «ما مجبور نیستیم. » سپاس بسی است شما را و آن دو نویسنده چالش آفرین، که خواب از چشمان به راهم به ناگاه ربودید. // گذارید، بیش از آن که خواهم پاسخی آورم، ساحل آب خُستِ*۲ آرامش تان با توفان برانگیخته دَرَم، درهم نوردیده، درختان به ریشه سُست کنم. پس برآنم که کنم «نوشتار آزاد. » // «داستان من با سکوت آغاز شد. » و با سکوت به پیش می رود. آدمی جُنگی ست از ناگفته های اش از پَسِ زنبوروار بالَک زدن و بیزبیز*۳ کردن ها. بسیاری گوییم تا آن که باید، ناگوییم، بسیاری «گستاخیم » تاکه با سستی و ترس مان بازیِ بودن و آویختن از سَخره هستی، به هم آورد «ناباخیم. » بیش از آنی که دانیم به کجا رویم، کجاوندیم، به این چم که آن جا رویم که بدان کشیده شویم. چراکه بخواهیم، یا که ناخواهیم، هستی گرای یم (اگزیستن شی آلیست. ) بازبرگاه*۴ هَندَچَک*۵ پنجه بودن، زیستن، پیمان های از ناکجا آمده، و هم آوردهای دون کی یوتی*۶ است، که «مای مان » از گِل به کوزه ای کَج وار درآورده. چون توان مند باشیم، ناتوان زیرپا گذاریم، ورنَه که از دَرِ رخ نمایی باشد، تا که همه دانند چون گُل و بلبلی هستیم. چون از ناتوانی به توان آییم، مادر تِریزا*۷ دگریختیم*۸ به چنگیزی. // نیست اش مگر، «آدمی را آدمیت لازم است . . . عود را گر بو نباشد، هیزم است، » گرچه، «گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما . . . گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست.» // آن چه در بالا آوردید و گفتار پیشین، از دَرِ هستی گرایی به درون شود، گرچه، چون مردمان گون گون گیتی هستی شان، هم باهم، و، هم دِگر از هم اند، ما و آنها هم آنند و ناهم آنند، نیز، باشیم. // یکی از آن ناهمانندی ها، که در «دردِ دل‌ها و یواشکی‌هایی، » «بینِ یخچال و فریزر، » گفتن ها، آن «داستان اصلی‌ات را بگویی؟ » های ما ن نیز باز سکوت پرگوی دیگری ست؛ بیگانه ای ست در میان مان، که در آینه چهره اش بینیم. از این رو آنالی اکبری گرامی، واژه «فرهنگ » گنگ است، باز شود، دیده شود، بل که هراسیده شود. در آخر، «من که از این خانه شدم . . . در مزنید، دگر منی در من نیست*۹.» //// ۱: فانی؛ ۲: جزیره؛ ۳:صدای زنبور؛ ۴: گره، نقطه پیوند دو یا چند، node؛ ۵: هندسه؛ ۶: دون کیشوتی؛ ۷: مادر تریزای سپنتا؛ ۸: تاخت زدن(با)، دگردیس شدن، مسخ گشتن؛ ۹: از سروده های این مهرورز، اگر که میل بَرش داشتید، به کارَش گیرید، که «حلال»تان باد. /////
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/١١/٠٢
١
٠
چقدر جمله آخر خوب بود... داستانم جمع مکسر دستانش است... چند وقتیه خیلی به دست ها علاقه پیدا کردم... هر آدمی یه جور دستی داره. وقتی یکی حرف میزنه بیشتر از خودش به دستاش نگاه میکنم. گاهی هم دلم میخواد دست دراز کنم و دستش رو بگیرم. اما من با هیچ دستانی، داستان ندارم...
پربازدیدتریـــن ها
من هیچوقت نفهمیدم

مشکل دقیقا چیست؟

٩٦/١١/٢٣
یا بنا کن فیلمی در خور ما

یا مکن با فيلمسازان دوستی

٩٦/١١/٢٢
با چاشنی سوتی

اولین جلسه موفق

٩٦/١١/٢٢
شعری سروده خودم

روی مرز هالیوود

٩٦/١١/٢٣
پا به ویرانی دلم می‌گذارد

چشم هایش

٩٦/١١/٢٥
التماس تفکر

«و» مثل ولنتاین

٩٦/١١/٢٦
صندوقچه افکارم

می نوشتیم آن زمانی که نوشتن مد نبود

٩٦/١١/٢٦
آرامش و لبخند

از پری تا پری

٩٦/١١/٢٣
تقدس حجاب

محتاج نگاهیم بانو

٩٦/١١/٢٦
500 تومان به او بدهید

گدای محتاج تر

٩٦/١١/٢٤
از دانشگاه رفتن و نگاه دیگران

يك ترم بعد

٩٦/١١/٢٣
سکوت می کنم

هر چه بادا باد

٩٦/١١/٢٤
زندگی کوتاه است

سی سالگی

٩٦/١١/٢٥
چطور می توانید چیزی ننویسید؟

جادوی نوشتن

٩٦/١١/٢٤
من غلام قدیس ولنتاینم

ولم تایم، روز عشاق

٩٦/١١/٢٦
به‌سوی بهشت

در جمعیت

٩٦/١١/٢٥
صدای پای نم نم اش

بارونم

٩٦/١١/٢٨
انقلاب تدریجی

اصلاح یا انقلاب؟

٩٦/١١/٢٢
شعری سروده خودم

تو قصد کشتنم را کرده ای

٩٦/١١/٢٨
فیلم بین حرفه ای شوید

مختصر نگاهی بر فرم و محتوا

٩٦/١١/٢٨