جنگ و درخت انجیر
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

نویسنده : V_POURATIEH

دست مادرم را گرفته بودم؛ شش سال داشتم. باهم از خیابانی که نامش را نمی‌دانستم عبور می‌کردیم. مادرم برایم از آینده حرف می‌زد، از عروسک‌هایی که اگر دختر خوبی باشم برایم می‌خرد. آسمان شروع به باریدن کرد و جنگ شد. من به چادر مادرم چنگ انداختم و خود را در میان اندوه بی‌پناهی مادرم پنهان کردم. چشمانم را بستم و به بوی غذایی که مادرم پخته بود فکر می‌کردم. به صدف‌هایی که در با‌غچه‌ی خانه‌مان پنهان کرده بودم، به پدرم که شاید از سرکار به خانه می‌رفت و پشت در می‌ماند، به توپ سفید و آبی پسر همسایه که در خانه‌مان می‌افتاد و نمی‌توانستم برایش از دیوار به خانه‌شان بفرستم.

من هنوز زیر چادر مادرم بودم، گوش‌هایم را گرفته بودم. چشم‌هایم را بسته بودم و با خودم فکر می‌کردم که وقتی که همه‌ی آدم‌هایی که می‌شناسیم چشم‌هایشان را ببندند دنیا خاموش می‌شود.

چشم‌هایم را باز کردم. در اتاق سه در سه‌ای بودم که روی درش شیشه‌ی کوچکی بود که از آن نوری درست وسط اتاق می‌تابید. همان جایی که من نبودم. تلفن زنگ می‌خورد اما کسی آن را پاسخ نمی‌داد. چشم‌هایم را بستم و سرم را به دیوار تکیه دادم. دوست داشتم تا آخر دنیا همان جا بنشینم و سرم را به دیوار تکیه دهم و به نقطه‌ای که نمی‌دانستم کجاست زل بزنم. دوست داشتم آنقدر فکر کنم که دیگر یادم نیاید به چه چیز فکر می‌کردم. صدای کوبیدن در اتاق می‌آمد، حتما پدرم بود. از سرکار به خانه آمده و دیده بود من و مادرم در آنجا نیستیم. حتما بوی سوختن غذای خوشمزه‌ی ظهرمان تمام کوچه را برداشته است. شاید توپ پسر همسایه  در خانه‌مان افتاده و به هوای توپش حلزون‌های مدفون مرا از خاک بیرون کشیده است. نه... من باید به خانه بر می‌گشتم. نباید چادر مادرم را رها می‌کردم. باید در کنار مادرم می‌ماندم و نشانش می‌دادم که چه دختر خوبی هستم تا برایم تمام عروسک‌های عالم را بخرد. من باید برمی‌گشتم و جنازه‌ی مادرم را که تکه تکه شده بود برمی‌داشتم و برای پدرم می‌بردم تا بداند چرا غذای ظهرمان سوخته بود.

 باید بر می گشتم و جنازه‌ی مادرم را کنار صدف‌های حلزون‌ها دفن می‌کردم. باید برمی‌گشتم و توپ طاها را برایش به خانه‌شان پرت می‌کردم... اما من... من فقط یک دختر شش ساله بودم که فرق دوست و دشمن را نمی‌دانست. باید همان لحظه که بوی غذای خوشمزه مادرم تمام شهر را پر کرده بود، دشمنان را به خانه‌مان دعوت می‌کردم و با هم بارش باران را تماشا می‌کردیم. من برایشان شعری تازه‌ای که مادرم به من آموخته بود را می‌خواندم و مادرم حتما از درختی که حلزون‌های من کودش بودند برایشان انجیر می‌آورد. بعد طاها به خانه‌مان می‌آمد و با دشمنان توپ بازی می‌کردیم. آن‌ها تفنگ‌هایشان را بر زمین می‌نهادند، من را از آغوش‌شان به هوا می‌انداختند و تا دوباره به زمین برسم برای یک بار هم که شده احساس شیرین توپ طاها بودن را می‌فهمیدم. بعد درون باغچه می‌افتادم و بی‌آنکه نگران باشم که گلی و کثیف می‌شوم با کرم‌ها و حلزون‌ها بازی می‌کردم. انجیر های رسیده‌ی باغ را کنار می‌گذاشتم تا مادر مثل همیشه بشوید و برای پدر کنار بگذارد تا وقتی که پدر به خانه آمد مادرم دامن گلدارش را عوض کن‌، دامن آبی رنگش را بپوشد کاسه‌ی انجیر را در دست بگیرد، لبه‌ی مبلی که پدرم روی آن نشسته است بنشیند و در دهان پدرم انجیر بگذارد. بعد پدرم من را صدا بزند، من مانند توپ طاها که در آغوش حیاط‌مان می‌افتد خودم را در آغوش پدرم رها کنم و او موهای سیاه دوست نداشتنی‌ام را نوازش کند. بگوید که هیچ دختری در جهان به خوبی و زیبایی من نیست.

بعد غذایی که مادرم پخته را بخوریم، من سفره را در حیاط کنار باغچه بتکانم تا گنجشک‌ها هم سیر شوند بعد به خانه بروند و موهای دخترشان را نوازش کنند و همه با هم برای ما آواز بخوانند و ما صبح‌ها با صدای آن‌ها از خواب بیدار شویم. پدرم سرکار برود، من و مادرم غذا درست کنیم. به بازار برویم و سبزی و میوه بخریم. از خیابان عبور کنیم، باران شروع به باریدن کند و جنگ شود. من دست مادرم را رها کنم و با دشمن‌ها به کشور دیگری بروم، آنجا درس بخوانم‌، در اتاق سه در سه‌ی دوست نداشتنی‌ زندگی کنم و تظاهر کنم که برایم اهمیتی ندارد که تک تک کسانی که در این شهر زندگی می‌کنند مادرم را کشتند. دعوت ما به خوردن غذای خوشمزه را نپذیرفتند، با من و طاها در حیاط بازی نکردند. باعث شدند من یک عمر اینجا گیر بیفتم و پدرم یک عمر به خانه برود و یک عمر پشت در بماند، غذای مادرم تا ابد ته بگیرد و طاها ... نمی دانم... شاید طاها و مادر و پدرش از آن محله رفته باشند.

من هرشب درخت انجیر وسط حیاط‌مان را خواب می‌بینم. که جسد حلزون‌ها او را در زمین می‌کشند  و گنجشک‌ها برگ‌های درخت غمگین را نوازش می‌کنند. من سفره را گوشه‌ی باغچه می‌تکانم و طاها با گنجشگ‌ها توپ بازی می‌کند. مادرم اما هرگز در خوابم دیده نمی‌شود. او حتما دارد خودش را برای آمدن پدرم آراسته می‌کند. من سفره را کنار باغچه می‌اندازم و درست همان لحظه 23 ساله می‌شوم. 

انگار17 سال از جنگ می‌گذرد، من به پشت سرم نگاه می‌کنم که می‌توانستم در 6 سالگی راه بهتری را انتخاب کنم، می توانستم کنار مادرم بمانم و لحظه‌ای که مادرم برای آخرین بار به من لبخند می‌زند را تماشا کنم. با چادرش که روی سرم بود، گوشه‌ی لبش که از آن خون چکه می‌کرد را پاک کنم و به آن جنگ پایان دهم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ژاله
ژاله
٩٦/١٠/٢٤
٣
٠
چی بگم؟ دارم اشک می ریزم... خیلی قشنگ بود... خیلی خوب...
Susan_mhd
Susan_mhd
٩٦/١٠/٢٤
٣
٠
چقدر عالی بود....خیلی....
setareh_roshan947
setareh_roshan947
٩٦/١٠/٢٤
٣
٠
بسیار بسیار زیبا.موفق باشید.تبریک بخاطر انتشار اولین مطلبتون
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/١٠/٢٤
٤
٠
آفرین :)
عادل
عادل
٩٦/١٠/٢٤
٤
٠
بهت افتخار میکنم...😍😍😍
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٠/٢٥
٤
٠
وااااااااااای...چقد خوب بود این متن...خوب ک نه ینی عااااااالی بود...
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٦/١٠/٢٥
٢
٠
انتشار اولین مطلبتونو تبریک میگم :) فوق العاده بود...
پربازدیدتریـــن ها