شاخی که سر به خانه همسایه می برد
تلخی برآورد مگرش بیخ برکنی

شاخی که سر به خانه همسایه می برد

نویسنده : yasaman_H

بچه‌تر که بودم پدر و مادرم شاغل بودند و من را هر روز صبح به خانه مادربزرگم می‌بردند و غروب به دنبالم می‌آمدند. از هفت صبح به زور بیدار شدن‌ها و در خواب و بیداری سوار ماشین شدن‌ها و از این طرف شهر به آن طرفش رفتن که بگذریم خیلی خوش می‌گذشت. همسایه دست راستی مادربزرگم دختری داشت به اسم مهناز و همسایه رو به‌رویی هم دختری به اسم هدی‌. مهناز یک سال از من و هدی بزرگ‌تر بود و هدی دو برادر داشت که آن وقت‌ها که ما مهد کودکی بودیم آن‌ها راهنمایی می‌رفتند. زمانی که من و هدی تازه به دنیا آمده بودیم خانه‌ی مادربزرگم این‌ها مال ما بود و ما آنجا زندگی می‌کردیم. مادرم همیشه تعریف می‌کند که چطور یک روز آن دوتا پسربچه همسایه آمدند در خانه ما را زدند که «مادرمان شیر ندارد به خواهرمان بدهد. گفت می‌شود شما کمکش کنید؟» و این طوری بود که آن دو برادر و خواهر کوچک سرخ و سفیدشان شدند خواهر و برادرهای رضاعی من. تا ظهر توی کوچه با هم بازی می‌کردیم. یک بار همه‌ی کتاب‌های حسنی به مکتب نمی‌رفت و حسنی و گرگ ناقلا‌هایمان را روی هم گذاشتیم و در کوچه نمایشگاه کتاب باز کردیم و هر کتاب را فروختیم پنجاه تومان. البته قصد داشتیم که بفروشیم اگر کسی می‌خرید. بعد ظهر می‌شد و از هر خانه‌ای بوی یک غذا بلند می‌شد و یکی یکی ما را صدا می‌زدند که برگردیم خانه. هر محله باند خاص خودش را داشت و عضویت گرفتن در آن‌ها کار سختی بود. مثلا ما دخترها هیچوقت با پسرها بازی نمی‌کردیم چون موجودات پر سر و صدا و خشن و معمولا کثیفی هم بودند که یا با دوچرخه‌هایشان می‌افتادند دنبال ما یا عروسک‌هایمان را مسخره می‌کردند. یا مثلا همین پسرها دور هم جمع می‌شدند تا با پسرهای کوچه پشتی که دشمن خونی آن‌ها بودند بجنگند و ما هم مثل زنانی که شوهران رزمنده شان را به جبهه می‌فرستند بدرقه‌شان می‌کردیم. بزرگ‌تر که شدم دیگر لازم نبود من را ببرند به خانه مادربزرگم.

مهد کودک رفتم و بعد هم دبستان و دوستان جدیدی پیدا کردم. یکی از آن دوستان جدید دوچرخه مشکی و زردم بود که همه جایش را پر از برچسب‌های باربی کرده بودم و از مدرسه که می‌آمدم سوارش می‌شدم و یک کوچه بیست متری را هفتاد هشتاد بار از اول تا آخر رکاب می زدم تا شب می‌شد و هوا تاریک و از در خانه‌مان بوی غذا و صدای تيتراژ شروع شدن کلاه قرمزی بلند می‌شد. همسایه سمت چپی‌مان آن روزها پیرزن سرحالی بود که سه پسر داشت و عروسی هر سه تایشان ما را دعوت کرد و ما هم هر سه را رفتیم. و همسایه سمت راستی هم یک دختر و پسر کوچک‌تر از من داشت که عادت داشتند از دیوار مشترک حیاط خانه‌هایمان بالا بکشند و روی آن بنشینند و برگ درخت‌های مو را بکنند و بخورند و زل بزنند به خانه ما. یکبار کلیدهایم را جا گذاشته بودم، که خیلی اتفاق معمول و رایجی بود، و از مدرسه که برگشتم پشت در ماندم. 

ترسیده بودم و خجالتی و کاری هم از دستم بر نمی‌آمد مگر نشستن توی کوچه تا ساعت سه که پدر و مادرم برگردند. زن همسایه رو به‌رویی من را که دید و ماجرا را که فهمید دستم را گرفت و برد خانه خودشان و برایم سوپ درست کرد و یادداشتی هم از لای در انداخت داخل خانه ما تا پدر و مادرم که برگشتند بدانند که کجا هستم. بهترین دوست من در مدرسه همان دختری بود که دو کوچه آن طرف‌تر ما زندگی می کرد و با هم پیاده به خانه بر می‌گشتیم و من که آن موقع از رد شدن از خیابان می‌ترسیدم و از تنها برگشتن می‌ترسیدم و از روزهایی که شیفت بعد از ظهر بودیم و هوا موقع برگشتن ما تقریبا تاریک می‌شد می‌ترسیدم و از پسرهای مدرسه‌ی داخل کوچه 115 می‌ترسیدم تمام راه دست‌هایش را می‌گرفتم و خودم را به او می چسباندم. امروز از آن محله‌ها و حیاط‌ها و کوچه‌ها و دختر و پسرها من مانده‌ام و این آپارتمان کوچک و پارکینگ مشترکش و همسایه‌هایی که مگر در آسانسور به هم سلامی بکنیم. امروز که اعلامیه فوت همسایه طبقه بالایی‌مان را دیدم متوجه شدم که از آن دختر بچه‌ای که زنگ در خانه مهناز این‌ها را می‌زد تا به او بگوید که امروز او عروسک‌هایش را آورده تا با هم بازی کنند، دختری مانده که حتی نفهمیده در طبقه بالای خانه‌شان یک نفر دارد نفس‌های آخرش را می‌کشد. این امکاناتی که ما داشتیم بچه‌های ما با تبلت و گوشی های کوفتی و خانه های کوچک و بی‌حیاطشان نخواهند داشت. اما حداقل لذت همسایه بودن را به آن‌ها نشان بدهیم. این بار که همسایه‌ات را دیدی به جای سلامی اجباری از ته دل سلام کن و احوالش را بپرس. شاید به چیزی احتیاج داشته باشد. شاید تو به چیزی احتیاج داشته باشی. شاید آن چیز کمی گرمای مهربانی باشد در این شب‌های سرد. 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Susan_mhd
Susan_mhd
٩٦/١٠/١٦
٠
٠
سلیقتون تو انتخاب عنوان برای مطالب واقعا تحسین برانگیزه :)
yasaman_H
yasaman_H
٩٦/١٠/١٦
١
٠
این یکی دست سعدی رو می بوسه
Susan_mhd
Susan_mhd
٩٦/١٠/١٦
١
٠
این متنتون من و یاد بچگی هام انداخت..... واقعا قبول دارم که این پیشرفت تکنولوژی میتونه یه ظلم بزرگ در حق هممون باشه...
yasaman_H
yasaman_H
٩٦/١٠/١٦
١
٠
ظلمی که خودمون به وجود آوردیم و گسترش دادیم
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٦/١٠/١٦
٠
٠
وای اولای متنت خیلی عالی بود مخصوصا اون هر محله باند خودش را داشت.منو یاد محله خودمون انداخ که بچه ها باند زورو تشکیل داده بودنو هر کی شمشیر لاکی داش میتونس عضو شه......لنتی خیلی خوب بود:(
yasaman_H
yasaman_H
٩٦/١٠/١٨
٠
٠
یعنی بقیش بد بود؟ شمشیر لاکی ;-)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٦/١٠/١٧
٠
٠
دوران کودکی منم پر بود از این همسایگی ها. الان که بزرگ شدم خونه ها شکل و ظاهر عوض کردن و از همسایه های قدیمی شاید یکی دو تاشون باقی موندن...
yasaman_H
yasaman_H
٩٦/١٠/١٨
٠
٠
می تونیم دوباره شروع کنیم این حسو حال رو بسازیم
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٦/١٠/١٧
٠
٠
چقدر فضاسازی صمیمی و دوست داشتنی داشت... کاش چند سال زودتر به دنیا میومدم!
yasaman_H
yasaman_H
٩٦/١٠/١٨
١
٠
خب خودت این فضا رو ایجاد کن. واسه خودت و نسل بعد که اونا هم این آرزو به دلشون نمونه
s_Bagherzadeh
s_Bagherzadeh
٩٦/١٠/١٧
٠
٠
بهتون تبریک میگم.هم قلم خوبی دارین هم فهم و شعور خیلی بالایی.چیزاییکه توی این دوره زمونه کمه مخصوصا مورد دوم. همینطور با شور ادامه بدین امیدوارم موفق باشید.
yasaman_H
yasaman_H
٩٦/١٠/١٨
٠
٠
ممنونم ازتون
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٠/١٨
٠
٠
قشششششنگ این متنو حس میکنم :) چون دقیقا تو اسانسور با بقیه هم کلام میشم... برخلاف خونه ی قبلی پدربزرگم که از سر کوچه تا ته کوچه همه از حال هم خبر داشتن :)))) خیلی خوب بود
yasaman_H
yasaman_H
٩٦/١٠/١٨
٠
٠
سهم ما هم فقط شده یادش بخیر
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/١٠/٢٠
٠
٠
خیلی متن صمیمی و گرمی بود، واقعاً یادش بخیر آن روزها...... من واقعاً دلم برای بچه های این دوره زمانه میسوزه...اصلاً بچگی نمی کنند..... راستی یه سوال: بچه های الآن در آینده باید واسه کدوم نوستالوژی هاشون یادش بخیر بگن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
yasaman_H
yasaman_H
٩٦/١٠/٢١
٠
٠
بچه های ما به بچه هاشون می گن ( آره زمان ما که اینجوری نبود این همه امکانات باشه یه تبلت شونزده گیگ داشتیم یه کلش و یه انگری بردز.) بچه هاشون هم می گن (وای شما چه محروم بودین باباجون) :|
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/١٠/٢١
٠
٠
حالمون خوب شد :)
yasaman_H
yasaman_H
٩٦/١٠/٢١
٠
٠
حال خوب سیری چند؟
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
حواستان باشد

آدم های آرام

٩٦/١٠/٢٨