و چه زیباست عالم دلم
خدایا، می‌سپرمش دست خودت

و چه زیباست عالم دلم

نویسنده : h_sadat

و چه زیباست عالم دلم! 

وقتی نماز می‌شود، حواسم را می‌گذارم رویش و می‌شنوم «الله» گفتنش را! بعد خوشحال می‌شود! دل من، پروانه‌هایی دارد که هر وقت دل شاد می‌شود، پروانه‌هایش پرواز می‌کنند! هرچه بیشتر، بهتر! پروانه‌ها که پرواز می‌کنند، دلم را هم به پرواز می‌دهند... و دلم، من را!  

آن موقع، حال من دیگر دست خودم نخواهد بود. در دلم شور عجیبی حس خواهم کرد و وصف نشدنی شاد خواهم بود! روزی نرسد که دلم ناراحت باشد... من را هم ناراحت می‌کند... می‌گویم «دل من، چرا غمگینی؟» می‌گوید «غمگین نیستم، بی‌تابم... آخر تو چرا در این دنیای محدود زندگی می‌کنی؟ من می‌خواهم همانجایی روم که الله است... او با من حرف می‌زند، دلنشین و ماندگار... من او را می‌خواهم». حرفی ندارم بزنم جز اینکه با گریه‌اش، گریه کنم. اما این روزها، الله‌اش را شُکر، هر شب، با خواسته‌ی هم الله هم دل، می‌رود پیش خدایش! اما نه برای همیشه... چون زمانش هنوز فرا نرسیده... اما خواست آرامش کند، دلداریش بدهد...

درنتیجه دل من، آرام نیست.. هنوز هم... خدایا، می‌سپرمش دست خودت!

نکند خودمان را اصلاح نکنیم و فقط بچسبیم به چیزهای نظری، نه عملی. همانی باشیم که خدا می‌خواهد، خودمان را برای خدا بسازیم، مخلص که کنیم، عشقش زندگیمان می‌شود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
setareh_roshan947
setareh_roshan947
٩٦/١٠/٢٠
٠
٠
پروانه ها رو خیییلییی دوست داشتم😊😊😊.موفق باشید.
Mrs.NA30M
Mrs.NA30M
٩٦/١٠/٢٤
٠
٠
خوش به حالت :) ان شــاء الله ما هم به درجه ای برسیم که این حال خوب رو تجربه کنیم :)
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٠/٢٥
٠
٠
چه حال خوبیه این حال :))))
محمدعلیـ
محمدعلیـ
٩٦/١١/٢٣
٠
٠
✿✿✿
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
با ایشون چه نسبتی دارید؟

آقازادگی

٩٧/٠٦/٢١
می‌خوام برم آسمون

سقوط رو به بالآ

٩٧/٠٦/٢١
او سیب باغ دیگری‌ست

دل بکن

٩٧/٠٦/٢١
دو روایت از محرم امسال

هر روز محرم است

٩٧/٠٦/٢٤
شهری که می‌رویم، چه جور شهری‌ست؟

شصت کیلومتر دلتنگی

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

دوستت دارم

٩٧/٠٦/٢٤
بد دردی‌ست

وابستگی

٩٧/٠٦/٢٢
خدایا یعنی می‌شود؟

پاییز در راه است...

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

فرزندت کجاست؟ شعر طنز

٩٧/٠٦/٢٢
سرمان را گول مالیده‌اند

پاییز فصل مزخرفیست؟

٩٧/٠٦/٢١

پدر، پسر و بستنی‌ای که آب نشد

٩٧/٠٦/٢٢
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت چهارم

٩٧/٠٦/٢٣
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠