من برای «تو» نذر چای کرده‌ام
برای احساس لمس دستانت

من برای «تو» نذر چای کرده‌ام

نویسنده : Havva

این که نصفِ شب، ناگهان از خواب بپری چیز عجیبی نیست. این که وسط سرمای دی احساس گرمای شدید کنی اما حاضر نباشی دل از پتو بکنی هم. می‌دانی این‌ها همه از عوارض نبودنت است. نفس‌هایت که نباشد بهتر از این نمی‌شود. زمان به یک‌باره مرا پرت می‌کند وسط شب یلدا. دور سفره نشسته بودیم و پدر حافظ می‌خواند. زن‌دایی برای همه چای ریخت. با این که خیلی خوش‌رنگ و خوش‌عطر بود، من، مثل همه‌‌ی ده سال گذشته لب نزدم. فقط چند ثانیه به آن خیره شدم. لبخندت را دیدم. همان لبخندِ همیشگی. همان لبخندی که نمی‌گذارد این ‌طلسمِ ده ساله، بی تو بشکند. تو در عینِ سادگی عجیب پیچیده‌ای. حس می‌کنم در یک روزِ سردِ زمستان آمده‌ای؛ لبخندت را درون تمام فنجان‌های شهر ریخته‌ای و بی آن که مرا بیدار کنی آرام رفته‌ای. من تو را ندیده‌ام. نه می‌دانم کجای این دیاری و نه می‌دانم خدا تا چه اندازه تو را شبیه به من آفریده. فقط می‌دانم چای خیلی دوست داری. خلاصه بگویم برایت؛ من برای احساس حس لمس دستانت نذر چای کرده‌ام.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Mrs.NA30M
Mrs.NA30M
٩٦/١٠/٠٩
١
٠
عـــالی بود ... دلنشین و تاثیر گذار و جذاب و... خلاصه تو چنین خوب چراییییییی؟؟؟
Havva
Havva
٩٦/١٠/٢٧
٠
٠
خوبی از خودتونه :))
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٠/١١
٠
٠
خیلی خوب بود :))))))))))))
Havva
Havva
٩٦/١٠/٢٧
٠
٠
خوب خوندید :)
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/١٠/١٢
٠
٠
خیلی دلنشین بود......وخلاصه بگویم برایت؛ من برای احساس حس لمس دستانت نذر چای کرده‌ام....... بسیار تأثیر گذار و جذاب
Havva
Havva
٩٦/١٠/٢٧
٠
٠
لطف دارید :)
شیرین
شیرین
٩٦/١٠/١٣
٠
٠
انقدر متنتون جذاب بود که یهو دلم گرف تواین شهر غریب....هههعععییییی
Havva
Havva
٩٦/١٠/٢٧
٠
٠
ببخشید که باعث شدم دلتون بگیره.
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠