مرز پر گهر
ما ایرانی‌ها اصولا عادت داریم...

مرز پر گهر

نویسنده : yasaman_H

ما ایرانی‌ها اصولا عادت داریم که جملات‌مان را اینگونه شروع کنیم «ما ایرانی‌ها اصولا عادت داریم که...» هیچ‌وقت منطق این جمله را نفهمیدم. همان طور که هیچ‌وقت منطق جوک‌های قومی و شهری را نفهمیدم. مگر می‌شود همه مردم یک کشور عادتشان مثل هم باشد؟ یا مردم یک شهر همگی خسیس یا بی‌حوصله باشند؟ همه را که با یک چوب نمی‌زنند. اصفهانی‌ها این طور و شیرازی‌ها آن طور. بی‌معنی است. اصلا همین کرمانشاه خودمان. به تگزاس معروف است. چرا؟ حدس بزنید. نمی‌دانم چرا مردم دلشان می‌خواهد حکم صادر کنند و بگویند که اگر آقا یا خانوم ایکس از شهر ایگرگ انگشت در دماغشان کرده‌اند پس تمام مردم شهر ایگرگ آدم‌های دماغویی هستند. و این حتی به عنوان یک فرمول ریاضی هم درست نیست چه برسد به قضاوت آدم‌ها. 

ما ایرانی‌ها اصولا عادت داریم که به خودمان افتخار کنیم. به هر مناسبتی دور هم جمع می‌شویم و خودمان را تشویق می‌کنیم. مثلا می‌گوییم که ما آدم‌های فوق‌العاده باهوشی هستیم. معلمی داشتیم که هر بار مسئله‌ای را توضیح می‌داد و ما پس از نیم ساعت یاد می‌گرفتیم حتما قید می‌کرد که دانش آموزان کشور مثلا آمریکا و نروژ زیر چهار ساعت این مسئله را یاد نمی‌گیرند. و بعد ما هم برای خودمان دست می‌زدیم. در حالی که طبق آمار میانگین هوش مردم ایران زیر متوسط است. یعنی بیشتر مردم ایران را همان دانش آموزانی تشکیل می‌دهند که با ده و دوازده سال تحصیلی را می‌گذراندند. نمی‌خواهد حالا بیاید و بگویید که هوش با سواد فرق دارد و اسم پرفسور سمیعی و مریم میرزاخانی را بیاورید. آن‌ها یک در هزار یا میلیون اند. همین خاله خانباجی‌های دور و بر خودمان. چقدر ما از بی‌عقلی آن‌ها می‌نالیم؟  پسر پنج ساله‌ای که بلد است با تبلت کوفتی‌اش انگری بردز بازی کند نابغه قرن می‌نامیم. مورد بعدی افتخار ما قاعدتا کوروش هخامنشی است. که هزار سال پیش یک امپراطوری داشته که نه بزرگ‌ترین امپراطوری جهان بوده نه اولین‌شان. و تازه هیچ‌کدام از این کاخ و بند و بساطی که می‌بینید را او نساخته. اما گیرم که ساخته باشد که چه؟ به ما چه می‌رسد؟  اولا امروزه دیگر هیچ جای جهان خون خالصی نمانده و همه درصدی ترکیب نژادی در خون‌شان دارند یا اجداد مهاجر داشته‌اند پس هیچ‌کدام ما نواده کوروش نیستیم. دوما باز هم گیرم که باشیم چه سودی دارد که عضو لشکری شکست خورده و فراموش شده باشی؟ مردم ایران از هخامنش‌ها سودی ندیدند که مسلمان شدند. اصلا می‌دانید خارج از مرزهای ایران به جز دو سه باستان شناس و ویل دورانت تنها کسی که می‌داند هخامنش‌ها وجود داشته‌اند کیست؟ همان شبکه‌های ماهواره‌ای خودمان که مردانش کراوات‌های زشت دارند. نه قصد توهین ندارم. کوروش پادشاه بزرگ و مرد بزرگی بوده و انصافا هم جزو افتخارات ملی ماست اما نه در این حد که خود را کوروش‌زاده بنامید و فروهر به گردن بیندازید و پست‌های کوروش بخواب که من بیدارم بگذارید. کوروش دروغ نگفته؟ شما هم نگویید. آدم خوبی بوده؟ شما هم باشید. باز هم می‌گویم. از این همه چسبیدن به گذشته چه به ما می‌رسد؟ نمی‌توانیم به حال فکر کنیم؟ به همین حال بدحال؟  تاریخ خیلی خوب است اما تاریخی شدن نه. 

مسائل دیگری هم هست که دلم می‌خواهد بگویم. مثل رانندگی‌مان و درس و دانشگاه‌هایمان اما مسئله آخر مهاجرت است. با تمام کژی و کاستی ایران کشور ماست. مال خودمان است. خوبی و بدی‌اش. کوروش و شیراز و کرمانشاهش. همه می‌خواهند بروند. چهار روز دیگر مملکت خالی می‌شود از سکنه و من می‌مانم و حوضم. شهرستانی‌ها به تهران می‌روند و تهرانی‌ها و تهرانی شده‌ها به خارج. همه همه را به رفتن تشویق می‌کنند و از ماندن بعضی‌ها تعجب. می دانم تمام دلایل را. آزادی و شغل مناسب و امکانات را. اما جاده که سخت می‌شود شما خودت را که از ماشین به بیرون پرتاب نمی‌کنی می‌کنی؟ راه را ادامه می‌دهی و غول سختی‌ها را شکست. ایران را تنها نگذارید. چه بسا او محتاج‌تر از شما به هوای تازه است. 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٠/٠٧
٠
٠
خیلی فوق العاده ای بود.. اخ اخ چقد ازونایی که فاز کوروش برمیدارن بدم میاد..
yasaman_H
yasaman_H
٩٦/١٠/٠٨
٠
٠
بله اصولا شاعر می فرماید آدم رو سگ بگیره فاز نگیره
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/١٠/٠٧
٠
٠
بعله دیگه! گیرم پدر تو بود کوروش.... شروع یادداشتت خیلی خوب و قوی بود اما به نظرم انتهاش ضعیفتر از متن بود! اصلا نیازی بود به پاراگراف آخر؟
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٦/١٠/٠٧
٠
٠
موافقم، اگر نبود متن یکدست تر بود و انسجام بیشتری داشت :) علی ایحال یادداشت خیلی خوبی بود.
yasaman_H
yasaman_H
٩٦/١٠/٠٨
٠
٠
الان دقیقا مشکل شما با ايرادات فنیه مطلبه یا با موضوعش؟ یعنی مثلا باید پاراگراف آخر رو کلا توی یه مقاله جدا می نوشتم یا کلا با موضوع پاراگراف آخر موافق نیستید؟ در هر صورت کاریه که شده شما هم می تونین مثلا پاراگراف اول رو یه روز بخونين دومی رو یه روز دیگه سومی و... همانطوری تا کلا انسجام دیگه مهم نباشه و مهم نیت باشه.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/١٠/٠٨
٠
٠
من مشکلی با یادداشت شما ندارم و فقط به عنوان یک خواننده نظرم رو به نویسنده دادم! اینکه نیازی نبود به خاطر یک مطلبی که نبودش هیچ آسیبی به متنتون نمیزد کیفیت کارتون رو بیارید پایین! البته اینها رو گفتم چون فکر میکردم از دید شما انسجام اهمیت داره :)
yasaman_H
yasaman_H
٩٦/١٠/٠٨
٠
٠
من نگفتم که شما باهاش اشکال دارین فقط خواستم ایراداتش رو بدونم. چرا انسجام مهمه و مرسی که به من گوشزد کردین. فقط من ميگم که نتیجه همه ی این کمبودها و مشکلات نباید این بشه که ما بذاریم بریم چون از اینی که هست وضع بدتر ميشه. در هر صورت ممنون از نظرتون. به عنوان یک خواننده ;-)
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/١٠/٠٧
٠
٠
من هم از آدمهایی که فقط از کوروش اسمشوشنیدن و فروهر رو خیلی بدم می آید ولی حتی نمی دونن کوروش چندمین پادشاه هخامنشی بوده!!!!!!!!!!!!! با نظر دوستان موافقم پارگراف آخر نمی چسبه به کل متن ولی موضوع بسیار جالب بود و دغدغه هاتون قشنگ.................
yasaman_H
yasaman_H
٩٦/١٠/٠٨
٠
٠
الان یه سوال :کوروش چندمین پادشاه هخامنشی بود؟ مرسی اه.
N_movaghar
N_movaghar
٩٦/١٠/٠٧
٠
٠
سلام. خوش اومدی. حرفای خیلی خوبی زدید. ممنون بابت قلمتان. اما یادم می اید من هم هفده سال داشتم همینطوری حرف می زدم . همینطور داغ، همین طور معترض به ادم بزرگا. اما حالا می بینم واقعا ماندن کار سختی است. گرچه نه با مقوله ی رفتن از ایران و برچسب گذاری و دچار کوروش زادگی شدن موافقم و نه با آن خم و چمی که بهمان نشان دادید که بمانید و بسازید. حرفتان قبول. اصلا دست مریزاد. اما این اعتراض کردن تنها به معنای اینکه آهااای مردم این کاررانکنید و بمانید و بسازید تنها در یک صورت اتفاق می افتد. اینکه هنوز سرتان درد نکرده و سرگیجه نگرفتید. ادم ها سرشان که گیج می رود قسر در می روند و پشت کوروش و کراوات های کج و معوجشان سلاح می گیرند. نقاب می زنند. گاهی نقاب زدن بهانه ی ادامه دادن است. غر زدن هم همینطور. سپاس.
yasaman_H
yasaman_H
٩٦/١٠/٠٨
٠
٠
ممکنه به قول شما این فقط اقتضای سنم باشه _ که من دعا می کنم اینجوری نباشه _ اما من به سازش اعتقاد دارم و به موندن تا جایی که خارج از توانم باشه. و نقاب زدن کار کساییه که کم آوردن. نمی دونم حکم کلی هم نميشه کرد. واسه ی ترک کردن ایران هم به نظر من 99/9 دلیل ها موجه نيستن. خب از نظر من. مرسی که خوندین و مرسی که پروفایلم رو چک کردین ;-)
notareal
notareal
٩٦/١٠/٠٨
٠
٠
گرامی، خروشنده بودن نیک است، تواند هنر زاید، اندیشه پیش برد، و دگر. مگر آنکه خروش سرریز کرده ( چون از آنِ دیگی )، آشپر خانه و خانه، به دور از برهان، به آتش کشد. // پاراگراف نخست: آری، چنین است، اما که در برابر پیش تر از این، بسیار بهتر شده ایم، چون دریافتیم به سُخره گرفتن از پوچی آید - باز نیز باید بهتر شد. . اما، کشورهای دیگر نیز دچار این خرداندیشی، بل پوچ اندیشی هستند. بریتانیایی، ایرلندی به سُخره گیرد؛ آمریکایی، آلابامایی؛ هندی، کشمیری؛ فرانسوی، انگلیسی را، و دیگر نمونه ها. گرچه، در هیچ کدام از کشورها اویی که آموخته تا فرهیخته است چنین نکند. // باز نیز آری، گویند ما ژاپنی ها؛ ما پاکستانی ها؛ ما آلمانی ها؛ و، دنباله اش به مانند آن چه شما آوردید («اصولا عادت داریم . . . »). // آدم ناآگاه، ناخشنود از زندگی، گاه نشناس، و و . . . هماره (همواره ) به دنبال کلیشه های از این دست رود تا خُردی خود پوشاند - تاووس (طاووس ) را بنگرید که پایِ زشت خود با پرها پوشاند. // آری، باز نیز درست می گویید، ما بیش از بسیاری، این گونه کلیشه ها به کار بریم، چون بیشتر بین مان آن خردی ها که در بالا آوردم دیده می شود. پس این مهرورز چون شما نگران نیستم، چون در دهکده جهانی از هم خواهیم آموخت، و فراموش نکنید که در بین ما پنج میلیون دانشجو است، گرچه کاستی های این برهان آخر را نیز دانم.//// پارگراف دوم: آری، ما در راستای ایرانی بودن مان برتری نداریم به دیگران، اما، برخی از آموزش های گسترده دیدمانیک (تیوریک) به ویژه در رایش گری (ریاضییات ) مغز دانش آموز ایرانی - و چندین کشور دیگر - را به خوبی پرورش داده. در بسیاری از کشورهای پیشرفته شما خواهید دید برای گمیزش (حل) یک هم چندی (معادله ) دبیره ها (خط ها ) بیش از دانش آموز ایرانی نوشته به کار گیرند. آنان در شگفت میروند، هتا (حتی) دانش آموز چینی اش نیز شگفت زده شود، چگونه ما با گرفتن یاری از ویر (ذهن ) خود در چند دبیره ای خرد گمیزش به دست آوریم. از سوی دیگر، فراموش نکنید که جدای از هَندَچَک (هندسه ) که یونان بسیاری اش به گیتی ارایه کرد، رایش گری بیشینه اش از ایران آید - خب در پیمایش سده ها، این داده ها، با ما هم آمیخت شده. گرچه، در راستای آموزش های نارکوکی (عملی ) و آزمایش گاهی، ما، پس تر از بسیاری دیگر هستیم. // باز نیز پاراگراف دوم: کوروش، گاندی، مارتین لوترکینگ پسر، ژاندارک، ماندلا و . . . در راستای گسترده گی سرزمین، سازه، توان جنگی، ابرتنی (منیت )، و و، شُهره ی کرانه ها (آفاق ) نیستند، بل، در راستای نشان پای بزرگی که در شاه راه ها و کوره راه های آدمیت از خود به جای گذاشتند. آری، نباید گه گوییم «من آنم که رستم بود پهلوان »، گرچه از سوی دگر، رستم را که یلی بود در سیستان به کناری نزنید، چراکه دیگری و دیگران نام او به زیاده، و بی هوده (بیهوده ) برده اند و برند. // چون ایرانی هستید، ایرانی بهتر دریافت کنید (فهمید )، همان گونه که فرانسوی ژان دارک بهتر دریابد. آتوسا و کوروش و . . . برای آدمی نشانِ بهتر بودن به جای گذاشتند ( همان گونه که زنان و مردان بزرگ دیگر گیتی). آنها باید به شما رامش روان، آرامش جان، و پند آدمی بودن دهند. چون به آدمیان بزرگ هر سرزمین آید، همان گونه سهش (احساس ) ابرتنی پَلَشتی آورد، که کُنِشِ ارج ننهادن، بدان بزرگان، نیز گویای خشمِ نابجا و خدای نکرده کوته اندیشی ست. به ویژه شما که خود را پیرو بیشینه مردمان نمی دانید، پس زنان و مردان بزرگ را، سوای آنی که دیگری چون گوید، در نهان خانه خود به میهمانی آورید، که خِرد آورندتان و نیکی. // پاراگراف سوم: گرامی، این جا شما بیش از پیش خود بودید و برای این مهرورز نوشته تان گواراتر - ما این جا نیستیم که، نخستین، کَلکِ توانا یا ناتوان هم اندازه گیریم. ما این جا هستیم تا در انجمن اندیشه ها یارِ یک دگر باشیم. در این پاراگراف شما چون کودکی دوری ها و دل نگرانی ها فریاد زدید؛ سپاس از شما که این چنین سهشِ با ما و از ما بودن کردید. // به پایان آورم این دفتر با: پوزش از جسارت خویش تا که گویم تان، در نوشتار خود بر خروش خویش چیره آیید، ورنه به درستی دریافت نخواهید شد؛ گرداگرد یک راستا بنویسید و نه بسیاری؛ تَر و خشک باهم نسوزانید. // سپاس بی کران شما را، و، روزگارتان شیرین و به کام باد.
yasaman_H
yasaman_H
٩٦/١٠/٠٨
٠
٠
باز هم یه نظر چالش بر انگیز دیگه. خب شما آزاديد که عقاید خودتون رو داشته باشید همون طور که کاملا آزادید که در اشتباه باشید. چون شیوه ی تدریس مدارس ما آسان گیرانه تر از سایر کشورهاست دلیل بر باهوشی ما نیست بلکه دلیل بر کم حوصلگی ماست. بله هر کشوری مفاخر خودش رو داره و الگو هاش رو و این رابطه ی سالمیه رابطه ای که من گفتم رابطه بلاهت بار و نا سالمیه که فقط فرد رو به الگو به اشتباه وصل می کنه و ادعا داره که جوانی هم بهاری بود و بگذشت و قدیم ها اصولا بهتر از الان است. جوش و خروش لازمه ی نوشته های این چنینیه. یعنی تا نویسنده یا شاعر یک جاییش از یک موضوعی نسوخته باشه که دست به نوشتن نقد نمی زنه. حالا من خودم رو در اون حد نمی دونم و اگر جوش و خروشش بی محابا و بی حساب بود ممنون که یاد آور شدید. شاید بهتر بود هر کدام از این پاراگراف ها رو مقاله ای جدا می کردم تا بهتر به اونها بپردازم اما نه در حوصله ی من نه در حوصله ی مطلب نمی گنجید. باز هم ممنون.
notareal
notareal
٩٦/١٠/٠٨
٠
٠
درود، گرامی نوشتارم اگر گزنده بینید، آن را به پای توانِ خُردم در نگارش گذارید، که شما نویسنده ارزنده ای باشید. می گویید: « آزادید که در اشتباه باشید، » این گزاره به گونه ای برابر آن است که گوییم «ایده های سبز بی رنگ در خوابی آشفته اند ». هردوی آن ها برای چگامه ی «نو » از گونه ی زنده یاد هوشنگ ایرانی برازنده اند. هردوی آنها، نیز، نشان از بی نشانی دارند – پوچ اند. چون «اشتباه گفتیم، خب اشتباه گفتیم، » و آزادی را با آن کاری نیست. گرچه اگر گوییم «آزادید که در اشتباه بمانید و پافشاری کنید، » به درستی واژه «آزادی » در آن به کار رفته. // در پاسخِ نوشتارم که « برخی از آموزش های گسترده . . . مغز دانش آموز ایرانی . . . را به خوبی پرورش داده،» شما آوردید: « چون شیوه ی تدریس ما آسان گیرانه تر. . دلیل با هوشی ما نیست،» این پاسخ شما واژه گونه نیست؟ گویم در ایران آموزش رایش گری (ریاضی ) گسترده تر (بیشتر و سخت تر ) است، آوردید «چون آسان گیرانه تر . .» // مغز یک دانش آموز / دانش جوی ایرانی در این راستا آموزشی پیش رفته تر و سخت گیرانه تر بیند، از این رو شتابان تر، و در بسیاری پرسش های رایش گری، درست تر کار به پایان رساند. // در راستای «هوش » نیز سخن به میان نیاوردم. برای نمونه آنچه در سال های پایانی رایش گری در دبیرستان های ایران آموزش داده می شود، در انگلستان در دوران کالج در رده بالا (‘A’ level)، و در آمریکای شمالی در رده آغازین دانشگاه (freshman) می آید. همان گونه که اشاره، نیز، داشتم در راستای کارهای آزمایش گاهی پس تر هستیم – پس «هوش » ایرانی را با دیدگاه ام کاری نمی باشد. // آری که «شاعر و نویسنده راستین » باید که به گونه ای «سوخته » باشد، هم رآی تان هستم، گرچه آن زمان که نوشتارش بوی سوختگی (نه از گونه «شاعرانه » آن) دهد، باید که نگران بود ناسوی داری (بی طرفی، عنییت، objectivity ) به پوست کن خانه (کشتارگاه) برده نشده، نگارنده پیوند خود، که هنری پیچیده ست، با خواننده از دست نداده است. // گویید در آخر: « . . حوصله ی مطلب نمی گنجید،» آنی که نوشته شد بدین چم است که «در حوصله ی مطلب گنجیده.» گرچه این که «نه در حوصله ی من . . .،» بسیار درست باشد، که باید آنی نویسید که گرایش بدان دارید، و هیچ فرد نشاید از شما سوای آن خواهد، بسیار هم رآی تان باشم. // گرامی، نگاهی گذرا به دو نوشته پشین خود اندازید تا دوگانگی ها و چندگانگی ها بینید. در «ساقیا آمد . . . » گویید « نقدی زیبایی شناختی است و مفهوم گرا.» گرامی، شما در آن جا وارد پنداره ها (مفهوم ها ) در راستای کریسمس و نوروز شدید – گفتمان « زیبایی شناختی » (aesthetic/s) را راهی به ژرفای پنداره ها نیست. « زیبایی شناختی، » بخشی از فرزان (فلسفه ) است که تنهاوتنها در گیر زیبا نمایی / نگری سرخوشی (ذوق ) هنری ست و نه بیش (از آن). آن زمان که ما در ژرفای پنداره ها (مفهوم ها ) رفتیم، فراتر از «زیبایی شناختی، » آن گونه که شما نام بردید، گام نهادیم. و، سرشت زیبایی با چون زیستن و چون بودن گره زدیم – آن جا در سرزمینی باشیم که نه فرماندار و نه شهروندش «زیبایی شناختی » باشد. نتوان هم در ژرفای پنداره ها رفت، هم، در «زیبایی شناختی » ماند. // گزاره ای که به کار بردید بسی زیبا، گرچه فریبنده و نادرست بود، چراکه شما نوروز و کریسمس را زیر تیغ راستی آزمایی بردید – آن خود بود ژرفای پنداره (مفهوم ). // در گفتمان پیش تر از آن (چگونه کتاب نخوانیم . . . )، آوردید: «راستش کتاب خواندن نه چیز مفیدی . . . و ما در نگرانیهای دست دوم شخصیتهای کتاب مورد علاقهمان غرق نشویم حس بیهودگی میکنیم.» // بخش بزرگ تر خواندن آن است که در راستای پیش برد اندیشه خود خوانیم تا گفتمانی شتابان و هدف مند و آموخته تر داشته باشیم. تا که توانیم «زیبا شناختی » را به سادگی و دور از دوگانگی در چم آن به کار گیریم. تا که توانیم در راستای کشور خود و دگر کشور دیدگاه سنجیده تری داشته باشیم. تا که پیش از آن که شیفته واژه گان و گزاره های خود گردیم، دل نگران این باشیم که آیا آنها را بدرستی به کار گرفته ایم یا نه؟ تا که چرخ را هربار دوباره نوآوری (اختراع ) نکنیم و و . . . // گرامی، چون از دل و بی پروا می نگارید، راستین و بی پروا، نه گستاخانه، دیدگاه گذاشتم. // می دانم که هرچه نیز کوشم، باز خودبینی تنها (منیت، ego) دست از سرم برنمی دارد. از این رو اگر در این نوشتار بر تبیرهِ (طبلِ ) توخالیِ «که این من هستم که بِه دانم » کوفته ام، از شما و دیگر یاران پوزش می خواهم. // برهان سخن به میان آوردن از دیگر نوشتارها شما، نیز، این که، پریش گفتاری، دو و چندگون گفتاری از ما دور بماند، که خود بارها در دامِ آن گرفتار آمده ام. اگر که این شود، دُرِ اندیشه ها در گفتارمان درخشیدن کند؛ نگرانی ها نیز خردتر و خردتر گردد. // گرامی، شما بسی زیبنده پاسخ همه ی دیدگاه ها را می دهید، گرچه در این راستا چشم داشت پاسخی از شما ندارم، چراکه درگیر بسیار دگر هستید. همین این که خواندید نوشته چالش برانگیزم را جای سپاس دارد. // خرمی تان خواهانم.
notareal
notareal
٩٦/١٠/٠٨
٠
٠
«واژه گونه » را «واژگون » بخوانید، سپاس. اگر نخاله گزاره ها (typo) دیگر نیز بینید، شگفت زده نشوید، که می دانم نخواهید شد.
پربازدیدتریـــن ها