از صبح تا غروب جمعه
سنگ پای قزوین را رو سفید کردی...

از صبح تا غروب جمعه

نویسنده : s_mostafa_b

صبح جمعه قرار بود برویم کوهنوردی، اما یکی از بچه‌ها چند روز قبلش مریض شده بود و رفته بود زیر سرم. در نتیجه ما دو راه بیشتر نداشتیم یا باید قرارمان را کنسل می‌کردیم و کوهنوردیمان را می‌انداختیم برای یک روز دیگر و یا باید بدون او می‌رفتیم. اما رفیق‌مان پایش را در یک کفش کرده بود برای راه سوم می‌گفت «اینکه باد به سرم بخورد برایم خوب است و دوای دردم همین طبیعت و آفتاب صبح است، حالم را جا میاورد من هم بیایم دیگر.» می‌دانستیم بردن او که تازه از زیر سرم در آمده و هر لحظه در حال سرفه و عطسه است اشتباه محض است، اما با ایشالا که طوری نمی‌شود و ماشالا بهتر شده است سر خودمان را شیره مالیدیم و بار و بندیل را برای سفر جمع کردیم. رفتیم، اما ای کاش از همان پای کوه که گفت نمی‌توانم کوله‌ام را بیاورم به حماقت خود پایان می‌دادیم و برمی‌گشتیم، منتها هیچ وقفه‌ای در حماقت‌مان به وجود نیامد. 

گفتیم صبحانه که بخورد حتما حالش جا می‌آید و سرحال می‌شود، خودش هم همین را می‌گفت، می‌گفت «بعد صبحانه یک ژلوفن پاستیلی می‌اندازم بالا و آنقدر خوب می‌شوم که کوله‌ی همه‌تان را کول می‌کنم» بساط صبحانه را پهن کردیم و مشغول شدیم، اما دوست عزیزمان هرچه زور زد که حداقل برای دل ما هم که شده یک نوکی به غذا بزند نتوانست که نتوانست، عقل ناقصمان التماس می‌کرد که برگردید اما دوست جانمان می‌گفت «نه! اشتهایم برمی‌گردد. یک لقمه برمی‌دارم و در راه می‌خورم و روی فرم می‌آیم.» گفتیم باشد. نمی‌دانم صد قدم رفتیم یا نه که دیدیم رفیقمان همچون برق به سمت رودخانه می‌دود. گلاب به رویتان هرچه نخورده بود را قی کرد، ما هم طبیعتا به این نتیجه رسیدیم که دیگر به خریت‌مان ادامه ندهیم. اما رفیق‌مان با آن صورت زرد قناریش مثل بلبل خوش‌الحانی که صدایش گرفته آواز سر داد که نه! برنگردیم، جان من. جان تو. جان او بمانیم. حاصل التماس‌هایش این شد که همانجا کنار رودخانه نشستیم. راستش را بخواهید احساسمان این بود که بنده‌ی خدا رفیقمان عذاب وجدان گرفته و اگر برویم شرمسار می‌شود و بهتر است کمی بمانیم و از این حرف‌ها. گفتیم باشد همین‌جا در آفتاب بنشینیم و کمی گپ بزنیم و ظهر هم همینجا ناهارمان را بخوریم که اقلا سبک بار برگردیم سر خانه و زندگیمان. همه چیز خوب شده بود و انگار بخت داشت به ما رو می‌آورد. مریض‌مان کم‌کم رنگش طبیعی شد و دماغش چاق و اشتهایش باز، بگو بخندمان بالا گرفته بود و کوهنوردیمان داشت شبیه به تفریح می‌شد که رفیقمان بلند شد که بچه‌ها «بیایید حداقل چندتا عکس بگیریم...» هنوز «باشد...» از دهانمان خارج نشده بود که پاچه‌اش را زد بالا و پرید داخل رودخانه، که «اینجا برای عکس گرفتن خوب است، اینطوری معلوم می‌شود آمده‌ایم تفریح» هرچه گفتیم از همین‌جا هم رودخانه معلوم است، تو را سر جدت بیا بیرون لرز می‌کنی گوش نکرد که نکرد. ایستاده بود وسط رودخانه و هی از خودش عکس می‌گرفت.

آخر حکایت این شد که نوبتی کولش کردیم تا برسانیمش به جاده و بعدش ببریمش یک دوا خانه‌ای، بیمارستانی، جایی که اقلا جوان مرگ نشود. با کوله و بند و بساطمان نشستیم در سالن انتظار و سرم رفیق‌مان که تمام شد با جوجه‌هایی بر کول و زغال‌هایی حرارت ندیده راه افتادیم به سمت خانه. تا اینجایش جور حماقتمان بود و رفاقتمان. اما از اینجا به بعدش کمی اذیتمان کرد. غروب که شد دیدیم رفیقمان در کنار عکس‌های میان ر‌ود خودش، یک عکس هم از جمع ما گذاشته و تگ‌مان کرده و در کپشن نوشته «صبح جمعه باشه و رفیقات پایه باشن و نری کوهنوردی؟ با انرژی باشیم...»  زیرش هم هشتگ زده بود تفریحات سالم، کوهنوردی، صبح جمعه، طبیعت

نگاه به کامنت‌هایش که می‌انداختم آن‌ها که با ما نبودند عموما نوشته بودند «وای خوش به حالت!»، «همیشه به خوشی» جلوی کامنت‌ها هم عکس قلب و از این جور چیزها برایش گذاشته بودند، اما بچه‌های خودمان هرکدام تیکه‌ای بارش کرده بودند که لااقل نترکند! یکی از بچه‌ها نوشته بود «من از همینجا از تو و بقیه دوستان عذرخواهی میکنم بابت مشکلاتی که تو سفر براتون ایجاد کردم...» یکی کامنت گذاشته بود «چرا عکس جوجه‌ها را نذاشتی پسر؟» یکی نوشته بود «همیشه همینطور خوش باشی عزیزم...!» یکی گفته بود «واقعا این به یادماندنی‌ترین سفر و البته آموزنده‌ترین‌ها بود برام!!!!» یکی نوشت «ایشالا سفر بعدی میریم قزوین تا با سنگ پاهاش آشنا بشی». 

امروز وقتی می‌خواستم برای مهربان‌ترین رفیق عالم پست بگذارم یاد آن خاطره افتادم، با خودم گفتم نکند کسی که برایش این پست را می‌گذارم همان حرفی را به من بزند که ما به رفیقمان زدیم. نکند بگوید «با این پستت سنگ پای قزوین را رو سفید کردی پسر». 

پستم را پاک کردم یک استوری گذاشتم با این مصرع «کمی خجالت از این انتظار هم خوب است» و این هشتگ «غروب جمعه»... 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
setareh_roshan947
setareh_roshan947
٩٦/١٠/٠١
٠
٠
واااااوووو...عالی بود.خیلی خوشم اومد. موفق باشید
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/١٠/٠١
٠
٠
ممنون از این همه انرژی مثبت :) سلامت باشید
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٠/٠١
٠
٠
خیلی عالی بود انتهاش... بی نظیر بود ✌️😊
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/١٠/٠١
٠
٠
بی انتها متشکرم و سپاسگذار :)
b_noori
b_noori
٩٦/١٠/٠١
٠
٠
واقعا عالی بود قلمت، تا انتها با لذت خوندم، موفق باشید..
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/١٠/٠٢
٠
٠
نظر لطف شماست، ممنون :)
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٦/١٠/٠٢
٠
٠
بسیار عالی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/١٠/٠٢
٠
٠
متشکر :)
Mrs.NA30M
Mrs.NA30M
٩٦/١٠/٠٢
٠
٠
اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج ... بسیار عالی بود.. فقط جناب مصطفی خان ایشاالله یعنی (نعوذبالله) ما خدا رو به خاک سپردیم.. لطفا از کلمه ی ان شــاءالله استفاده کنید .از نوشته تون لذت بردم تشکر :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/١٠/٠٢
٠
٠
ان شاءالله رعایت میشه از این بعد، ممنون :)
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/١٠/٠٢
٠
٠
پایان بندی عالی داشت ...... انشاا... حضور آقا امام زمان (عج) هر چه زودتر میسر شود.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/١٠/٠٢
٠
٠
الهی آمین...
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٦/١٠/٠٢
٠
٠
خیلی خوب بود و عالی نوشته بودی :) بیخود نیست که قلمت رو دوست دارم :) موفق باشی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/١٠/٠٢
٠
٠
مرسی پسر :) سلامت باشی
پربازدیدتریـــن ها
ولی اگر نباشند...

نمک های زندگی

٩٧/٠٣/٢٣
سند زدن چشم هایت به نام من

و چقدر این چشم‌ها با عینک خواستنی‌ترند

٩٧/٠٣/٢٧
آشنایی با تیم های گروه مرگ (گروه B) جام جهانی

بِکِش زیرش!

٩٧/٠٣/٢٧
تنها آیدا نیست

در آرزوی پسر بودن

٩٧/٠٣/٢٣
شعری سروده خودم

دلتنگی

٩٧/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

من زنم!

٩٧/٠٣/٢٤
صفای وجود تو را عشق است

دست گل و شیرینی

٩٧/٠٣/٢٨
غرق شده ام

به رویا

٩٧/٠٣/٢٣
کارم را بساز

جنگ

٩٧/٠٣/٢٤
درباره هزار و یک شب شهرزاد

با «شهرزاد» در تهران قدیم قدم زدیم

٩٧/٠٣/٢٣
داستانی آشنا

منی که من باشم! / قسمت دوم

٩٧/٠٣/٢٧
بر اساس واقعیت

اتاق؛ برترین رمان خواندنی امسال

٩٧/٠٣/٢٩
بوی تعفنش

کافی شاپ

٩٧/٠٣/٢٨
معرفی فیلم

اوکجا را حتما ببینید

٩٧/٠٣/٢٧
کاش به خودمان بیاییم

از روزه تا فطر ذهنی

٩٧/٠٣/٢٩
به خودتان رحم کنید

فقیر نباشیم

٩٧/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

خداحافظ رمضان

٩٧/٠٣/٢٧
عشق خطرناک ترین مخدر دنیاست

جادوی عشق

٩٧/٠٣/٢٩
ای آنکه هیچ یک از نامه‌هایم به دستت نرسید

تو را رقیبانی است

٩٧/٠٣/٣٠
حالمان خوش نیست

با توام دنیا

٩٧/٠٣/٣٠