عطرهایی که الکل شدند
خلق و خوی ترک ناشدنی

عطرهایی که الکل شدند

نویسنده : مانا منصوری

قصه از آنجایی شروع شد که در یکی از تایپوگرافی‌های پرآب و تاب و فِسرده دل اینستگرام، خواندم: «بهش نگو دوستت دارم، وگرنه می ره. این یه قانونه!». و بعد احساس انزجار شدیدی به من دست داد. کار به صحیح یا غلط بودن این گزاره، و یا قانون بودن یا نبودنش ندارم.

مرا به یاد اخلاق نه چندان نیکوی اسبقم انداخت. یک بار در سن و سال هفت، هشت سالگی که از سر بیکاری و بی‌حوصلگی درز و شکاف‌های خانه ی مادربزرگم را کند و کاو می‌کردم، چشمم به یک جفت کفش بچگانه‌ی قرمز افتاد. آن‌چنان هوشی از سر من برد که آن سرش ناپیدا. چون حوالی تولدم بود، پی برده بودم که قطعا کفش‌ها به نیت من خریداری شده‌اند و طی چند هفته‌ی آینده متعلق به خودِ خودم می‌شوند. هرروز تا روزِ قبل از تولدم در گنجه را قایمکی باز می‌کردم و با شیفتگی پاپیون‌های سرخش را تماشا می‌کردم.

حدسم درست بود و کفش‌ها برای خودم شد. آنقدر دوستشان داشتم که دلم نمی‌آمد استفاده‌شان کنم. تمام تابستان آن سال جفت شده کنار کمدم نشسته بودند و دلبری می‌کردند. بعدش هم که زمستان شد و موقعیت پوشیدن‌شان فراهم نمی‌شد. القصه که شد سال بعد و من تصمیم گرفتم آیین افتتاحیه را برای کفش‌ها به جا بیاورم که دیدم دیگر کار از کار گذشته و پاهایم داخل کفش نمی‌روند. آنقدر غصه خوردم که حد نداشت. حاضر بودم مثل خواهر سیندرلا پاشنه‌ی پایم را ببرم بلکه پایم داخل آن کفش لامذهب برود، ولی نشد که نشد.

این خلق و خوی من ترک ناشدنی بود. بارها از دیگران عطر و ادکلن هدیه گرفتم، اما آنقدر واله‌ی بو و رنگ و شیشه‌شان شدم که فقط به عنوان تزئینات میز توالت به کار رفتند و دست آخر هم چیزی از آن همه سطوت و سلطنت باقی نماند به جز چند قطره الکل ناقابل.

الان که سال‌ها می‌گذرد و به هر رنجی آن عادت را ترک کرده‌ام. حالا دیگر نمی‌گذارم عطرها الکل شوند، یا دلم بماند کف کفش‌هایی که حتی یک‌بار هم باهاشان خرامان خرامان قدم نزدم.

بعضی اوقات هوایی می‌شوم به ادمین این پیج‌هایی که دست کم روزی یک بار یک پست ازشان می‌بینیم، پیام بدهم و بگویم اینقدر از خودتان قانون اول و دوم و سوم نسازید. نگذارید دوستت دارم ها از دهان بیفتند. نگهشان ندارید برای یک روز خاص. فکر نکنید هرچقدر که بگذرد، دوستت دارم‌تان تازه‌تر و تر تمیزتر باقی می‌ماند. کفش رنگ پریده و زهوار در رفته‌ای که کیلومترها با آن عشق کرده‌ای، می‌ارزد به قرمزی‌های دست نخورده‌ای که یک بار هم مزه‌ی پوشیدن‌شان زیر زبانت نرفته. دوستت دارم‌ها را زیاد بگویید. زیاد بگویید تا زیاد بمانند. زیاد بگویید تا عطرشان بماند، الکل نشود که بپرد و به لعنت خدا هم نیارزد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_sokoot
h_sokoot
٩٦/٠٩/٢٣
٢
٠
عالی بود...
مانا منصوری
مانا منصوری
٩٦/٠٩/٢٥
٠
٠
ممنونم
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠٩/٢٣
١
٠
هومممم، دست مریزاد :)
مانا منصوری
مانا منصوری
٩٦/٠٩/٢٥
٠
٠
متشکر
عین_شین
عین_شین
٩٦/٠٩/٢٤
١
٠
خرسند گشتیم ... درود👍
مانا منصوری
مانا منصوری
٩٦/٠٩/٢٥
٠
٠
سپاس از شما
Mrs.NA30M
Mrs.NA30M
٩٦/٠٩/٢٥
٠
٠
احسنت... عـــاااالی❤️
Mrs.NA30M
Mrs.NA30M
٩٦/٠٩/٢٥
١
١
چنان نوشتی سال ها میگذرد که حدسم در ذهنم به یقیین تبدیل شد و واقعا حس کردم دارم متن یه خانوم 30 ساله رو میخونم ولی وقتی پروفایلتو دیدم... خلاصه خیلی پر مغز و عالی بود مانا جان .. احسنت!
مانا منصوری
مانا منصوری
٩٦/٠٩/٢٥
٠
٠
قربان شما دوست خوبم
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٩/٢٥
١
٠
خییییییلی عالی بود
مانا منصوری
مانا منصوری
٩٦/٠٩/٢٥
٠
٠
ممنونم
AsedHamid
AsedHamid
٩٦/٠٩/٢٧
٠
٠
۱۰ خط آخر عالی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/٠٩/٢٧
٠
٠
دوستت دارم را زیاد بگویید ^_^ خیلی خیلی قشنگ بود :)
لیلی
لیلی
٩٦/١٠/٠١
٠
٠
توصیه عالی متعالی🌹
s_Bagherzadeh
s_Bagherzadeh
٩٦/١٠/١٦
٠
٠
خانم منصوری مطالبتون عالیه لطفا بیشتر بنویسید. همیشه از دیدن مطالبتون توی رورنامه خوشحال میشدم و با علاقه میخوندم. تا اینکه بالاخره عضو سایت شدم تا بتونم مطالب تونو دنبال کنم.
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠