یک نهال در دست دارم!

به درختان رو به رویم نگاه می‌کنم. به درختانی سبز پوش که این پوشش زیبایشان همیشه نشان زندگی است. نشانه حیات است.

درختانی که همیشه کم توقع‌اند. با یک لیوان آب زندگی می‌کنند، اما همیشه پر کارند، از سایه‌شان بگیر تا میوه و هوای تازه و .... درختانی که همیشه مظلوم‌اند و اگر بهشان ظلم کنی ساکت سر جای خود می‌ایستند.

حتی اگر دستشان را بشکنی یا با آتش بدنشان را خاکستر کنی.

و چه کسی لایق‌تر از درخت؟

درختانی که هر پاییز می‌میرند و هر بهار زنده می‌شوند.

و تمام سال ما را زنده می‌کنند و به ما جانی دوباره می‌دهند. نه با هوای تازه که آن را می‌دانی. از وقتی سخن می‌گویم که بدنش پاره پاره میشود و هر پاره تنش می‌شود کتابی، دفتری، کاغذی تا ما بنویسیم، بیاموزیم، بخوانیم.

و چه کسی لایق تر از درخت؟

و بی‌شک هر کتابی که می‌خوانی، هر ورقی که می‌زنی هر کاغذی که در دست داری و بدنش را با نوشته‌هایت پر می‌کنی، جانی دارد زنده است و نفس می‌کشد.

پس قدر بدان، قدر بدان جنگل‌های سپیدی که هر روز در کوله‌ات جا به جا می‌کنی جنگل هایی که هر روز در قفسه‌هایت خاک می‌خورد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Mrs.NA30M
Mrs.NA30M
٩٦/٠٩/٢٥
٠
٠
همش خوب بود این خط آخر عالی .. جنگل های سپیدو خیلی دوس داشتم :)
Mim_jeem_jan
Mim_jeem_jan
٩٦/٠٩/٢٦
٠
٠
ممنون واقعا جنگل سپید حس خوبی داره بود.
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٩/٢٥
٠
٠
قشنگ بود
Mim_jeem_jan
Mim_jeem_jan
٩٦/٠٩/٢٦
٠
٠
ممنونم
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠