صدای زنگوله ی کبوتر ها
حال خوب یعنی...

صدای زنگوله ی کبوتر ها

نویسنده : setareh_roshan947

گرمای لطیف آفتاب پاییزی و صدای اذان که از مسجد دو کوچه بالاتر به گوش می‌رسد.

دخترک، نگران پا به کوچه می‌گذارد.

صدای خش خش برگ‌های پاییزی زیر پای دختر.

خورشید بر سیاهی چادر دختر می‌تابد و سایه ای از او روی دیوار می‌افتد.

سکوتی فضا را در بر می‌گیرد... دخترک، نگران به اطراف می‌نگرد و شتابان قدم بر می‌دارد.

و باز صدای اذان... صدای برگ‌های پاییزی و صدای زنگوله‌ای... و سایه‌ای روی دیوار در تعقیب او .

قدم‌های شتابان دختر متوقف می‌شود... می‌ایستد.

آفتاب پاییزی... صدای اذان... خش خش برگ‌ها در باد ملایم... و باز صدای زنگوله...

با تشویش و نگرانی کتابش را به سینه می‌فشارد... یک نفس عمیق... و باز صدای زنگوله...

به آسمان می نگرد... دسته ای کبوتر در آبی آسمان پرواز می‌کنند.

برق زنگوله‌ای که به پای یکی از کبوترهاست چشم دختر را می‌زند....

محو می‌شود در طیفِ لطیفِ رنگِ آبی آسمانِ پاییز... صدای اذان.. .صدای زنگوله....گرمای لطیف آفتاب پاییزی...

لبخند می‌زند...و محکم‌تر از پیش قدم بر می‌دارد.

پی نوشت: حال خوب یعنی دختر نگران قصه خودت باشی و لبخند بزنی به آرامش حضور پروردگارت.

 «أَلا بِذِكرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠٩/٢٣
٠
٠
چه تیتر عالی ای :)
setareh_roshan947
setareh_roshan947
٩٦/٠٩/٢٤
٠
٠
ممنون :)
Mrs.NA30M
Mrs.NA30M
٩٦/٠٩/٢٤
٠
٠
:) خیلی هم خوب!
setareh_roshan947
setareh_roshan947
٩٦/٠٩/٢٥
٠
٠
سه بار تو سخت ترین روزها صدای زنگوله این کبوتر ها یادم انداخته که خدا هست هنوز!!! دعای خیرشم واسه همسایه که زنگوله بسته به پای یکی از کبوتر هاش... :)
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٩/٢٥
٠
٠
عالی عالی عالی ؛)
setareh_roshan947
setareh_roshan947
٩٦/٠٩/٢٦
٠
٠
ممنونم سمانه جان...سپاس :)
حس معلق
حس معلق
٩٦/٠٩/٢٨
٠
٠
من همیشه پاییز رو با رنگ زرد میشناختم ، شما پنجره های جدیدی رو به روی من باز کردید . رنگ آبی آسمان پاییز . جالب بود خدا قوت
setareh_roshan947
setareh_roshan947
٩٦/٠٩/٢٨
٠
٠
خوشحال شدم:))).سپاس
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
با ایشون چه نسبتی دارید؟

آقازادگی

٩٧/٠٦/٢١
می‌خوام برم آسمون

سقوط رو به بالآ

٩٧/٠٦/٢١
او سیب باغ دیگری‌ست

دل بکن

٩٧/٠٦/٢١
دو روایت از محرم امسال

هر روز محرم است

٩٧/٠٦/٢٤
شهری که می‌رویم، چه جور شهری‌ست؟

شصت کیلومتر دلتنگی

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

دوستت دارم

٩٧/٠٦/٢٤
بد دردی‌ست

وابستگی

٩٧/٠٦/٢٢
خدایا یعنی می‌شود؟

پاییز در راه است...

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

فرزندت کجاست؟ شعر طنز

٩٧/٠٦/٢٢
سرمان را گول مالیده‌اند

پاییز فصل مزخرفیست؟

٩٧/٠٦/٢١

پدر، پسر و بستنی‌ای که آب نشد

٩٧/٠٦/٢٢
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت چهارم

٩٧/٠٦/٢٣
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠