گرمای شب های سرد
مدفون شده در آلودگی‌‌های شهر بزرگم

گرمای شب های سرد

نویسنده : h_sokoot

خودم را بغل می‌کنم. دستانم را تندتند به هم می‌مالم؛ بعد انگشت‌هایم را به هم گره می‌زنم تا گرم شوم. می‌خندم. نفسم بخار می‌شود. خیابان‌ها در سیاهی سردی غرق شده‌اند. شب‌های سرد را دوست دارم. این شب‌ها، در عمق وجودم چیزی روشن می‌شود؛ چیزی آشنا و مبهم. مثل خاطره‌ای که فراموش شده باشد. نمی‌دانم چیست! مثل ریشه‌ای خشک است که تا عمق جانم نفوذ کرده باشد و این سرما، برخلاف دیگر گیاهان، زندهاش میکند. عطرش در مشامم میپیچد. عطری غریب و آشنا. حقیقتی که گویی زمانی انکار شده و بعد فراموش شدهاست. از سرما به خود می‌لرزم. محکمتر خودم را بغل میکنم. این شب‌هاست که بعد مدتها یادم میافتد چقدر دوست دارم خودم را بغل کنم و چقدر احتیاج دارم که خودم دستهایم را محکم بگیرم. احساساتم به غلیان میافتند. ذهنم آرام می‌گیرد. بعد از مدتها ذهنم آرام است. 

دوست دارم ساعت ها چراغ های آسمان و زمین را تماشا کنم. این چراغ ها به من حس گرما القا می‌کنند. روی زمین هر چراغ نشانه‌ی حیات است. کسی آنجاست. کسی که منتظر عزیزش نشسته است. یا خانوادهای صمیمی که گرمای محبت آن‌ها را دربرابر سرمای بیرون حفظ میکند. دوستانی که می خندند. یا عاشقانی که یکدیگر را در آغوش گرفته اند. هر چقدر هم که این دنیا برایشان بلا‌ها در نظر گرفته باشد و یا سرنوشت با آن‌‌ها بازی کند، آن‌ها آرام‌اند. درست مثل ذهن من. من می‌دانم اینطور نیست. من می‌دانم همه‌اش دروغ است. در دنیای سرد ما این صحنه‌ها کم پیدا میشود. اما من دوست دارم اینطور فکر کنم. چیزی من را مجبور می‌کند اینطور فکر کنم. همان چیزی که دقایقی پیش تازه در من زنده شده است. همان چیزی که ذهن من را آرام کرده است. تمام آدم‌‌های ذهن من آرام‌اند. من با آن‌‌ها شدیدا احساس نزدیکی می‌کنم. من دوست دارم داستان زندگی آن‌‌‌ها را حدس بزنم. آن‌ها را خیال می‌کنم که در امیدواری و شکرگزاری آرام به سمت کاشانه‌شان می‌روند. من هم دارم می‌روم خانه. در این سرما شوق من برای رفتن به خانه دوچندان می‌شود. در این سرما دلم برای اتاقم تنگ می‌شود. امشب اصلا به فردا فکر نمی‌کنم. امشب دلم می‌خواهد با خدایم حرف بزنم. نگران آینده نیستم. هر نعمتی تا به حال داشتم مرا بس. محبتی در وجودم مرا نسبت به زندگی کوچکم قانع می‌کند. بی‌آنکه به آرزوهایم برسم. حداقل من فرصت آرزوهای خوب را داشته‌ام! 

دوست ندارم زود بخوابم. شب‌ها که همه آرمیده‌اند، آدم‌های خاص بیدارند! معلوم نیست این فکر از کجا نشات می‌گیرد. اما من دوست دارم زود نخوابم تا آدم خاصی باشم. من آدم‌های خاص را تحسین می‌کنم. بعضی از آن‌ها امشب با خدا خلوت می‌کنند. عده‌ا‌‌‌ی هنوز در سکوت ، درحالیکه همه کار و فعالیت را ترک کرده‌اند، مشغول‌اند. من فکر می‌کنم این‌ها هم آدم‌های خاصی هستند! آدم‌هایی هدفمند که در آینده کارهای بزرگی انجام می‌دهند. شاید این میان کسانی هم هستند که از سکوت شب برای سیاه کردن کاغذهای اشعار و داستان‌ها و دلنوشته‌ها بهره می‌برند. یا ترجیح می‌دهند کتابی آرامش‌بخش بخوانند. من می‌دانم اینطور نیست. کم‌تر کسی برای این چیزها بیدار می‌ماند. شب‌ها سجاد‌ه‌ها خواستار زیادی ندارند. کسانیکه هنوز به کار مشغول‌اند از شدت نیازمندی یا اشتغال و یا طمع آرامش ندارند. 

شب‌ها همهی مردم، ازجمله خودم، با فکر فردا و بی‌هیچ اندیشه‌ی ارزشمندی از خستگی بی‌هوش می‌شوند. اما من می‌خواهم اینطور تصور کنم. من نه میان مردم شهر که میان مردم ذهنم زندگی می‌کنم. تا پاری از شب بیدار می‌مانم. می‌روم بخوابم. شادی عجیبی در من حکم‌فرماست. و در عین حال غمی. دل من مانند کودکی شاد با آرامش می‌خندد. عقل من تاسف می‌خورد که فردا صبح این حس از بین خواهد رفت. و باز فراموش خواهد شد. عقلم می‌گذارد امشب این کودک بی‌‌خیال آرام گیرد. و فکر میکند دنبال راه حلی که این حس را تا ابد نگه دارد اما به جوابی نمی‌رسد. فردا صبح سیاهی شب که به سپیدی گرایید، سیاهیهای وجودم و دنیا، نور سپید درونم را خاموش خواهند کرد. ریشه‌ی گیاهم خشک می‌شود و خدا می‌داند دوباره کی به من بازگردد.

پ ن: نوشته شده در شبی سرد از شب های پاییز. مدفون شده در آلودگی‌‌های شهر بزرگم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٩/١٨
٠
٠
چقدر ازین شبا زیاد دارم.. خیلی خوب بود :)
h_sokoot
h_sokoot
٩٦/٠٩/١٨
٠
٠
ممنون☺
ژاله
ژاله
٩٦/٠٩/١٩
٠
٠
آفرین خیلی خوب و دلنشین بود.
h_sokoot
h_sokoot
٩٦/٠٩/١٩
٠
٠
تشکر
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/٠٩/٢٢
٠
٠
به نظر منم آدمهایی که تا پاره ای از شب برای انجام کاری بیدار می مونند آدمهای خاصی هستند. نوشته دلنشین و ملموسی بود. موفق باشید
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/٠٩/٢٧
٠
٠
قشنگ بود :)
محمدعلیـ
محمدعلیـ
٩٦/١١/٢٣
٠
٠
دوست دارم ساعت ها چراغ های آسمان و زمین را تماشا کنم. این چراغ ها به من حس گرما القا می‌کنند. روی زمین هر چراغ نشانه‌ی حیات است. کسی آنجاست. کسی که منتظر عزیزش نشسته است. یا خانوادهای صمیمی که گرمای محبت آن‌ها را دربرابر سرمای بیرون حفظ میکند. /// سلام . خیلی هم عالی . / ✿✿✿
پربازدیدتریـــن ها
پایان تمام حسرت ها

حصار تنهایی

٩٧/٠١/٢٧
گذار یک اعتراف بکنم

پیوند ما از جنس جنون بود

٩٧/٠١/٢٩
لطفا با گویش مشهدی بخوانید

مشتبا وارد می شود!

٩٧/٠١/٢٦
موسسه پیش گویی «نون تو ماست» پیش بینی کرد:

وضعیت سلبریتی ها در سال 97

٩٧/٠١/٢٧
آنقدر می‌خندد که از چشم‌هایش اشک می‌آید

مه لقا بانو / قسمت اول

٩٧/٠١/٢٦
شعری سروده خودم

تیر خلاصی

٩٧/٠١/٢٨
یک جعبه واژه رنگی

شاید بشود گفت برگشت!

٩٧/٠١/٢٨
تو خوب بمان

دل نشکنیم

٩٧/٠١/٢٨
شعری سروده خودم

من چه گویم

٩٧/٠١/٢٧
از خودم بدم می آید

دروغ...!

٩٧/٠١/٢٥
با کلمات بازی نکنید

کارگر را چه به زندگی؟

٩٧/٠١/٢٩
آخرین باری که لبخند زدیم

از خوشی ها بخوانیم

٩٧/٠١/٢٤
عطرت عجب ماندگار است

آن خانه

٩٧/٠١/٢٦
درباره پایتخت 5

سناریو عجیب

٩٧/٠٢/٠١
هدف از بعثت چه بود؟

سیاست‌زدگی تا کجا؟

٩٧/٠١/٢٦
محصول پیکسار و دیزنی

تفسیر انیمیشن کوتاه loe

٩٧/٠١/٣٠
شاید که فهمیدمت

هر روز باش

٩٧/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

وقتی به جای خواب غزل می‌ربایدم

٩٧/٠٢/٠١
شعری سروده خودم

شاه رویایی

٩٧/٠٢/٠١
شعری سروده خودم

من دیوانه

٩٧/٠٢/٠٢