Notice: Memcache::pconnect(): Server localhost (tcp 11211) failed with: Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::pconnect(): Can't connect to localhost:11211, Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 72 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 75 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 95 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 98 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 33 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 36 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 49 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 52 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 65 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 68 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 36 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 39 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 45 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 48 جیم - بهانه نذری www.jeem.ir
بهانه نذری
عجب آشی...

بهانه نذری

نویسنده : نگارموقرمقدم

نذری فقط یه بهونه بود.

اول و آخرش فقط دیدن دختر بی بی جون بود، اونم بعد چهار سال!

می‌دونستم هنوزم آش‌های بی بی خیلی طرفدار داره، واسه همین دلمو زدم به دریا و تلفن برداشتم و شمارشونو گرفتم، هنوزم همون خونه قدیمی می‌شستن،  هنوزم شمارشون همون شماره بود، آخ که چقدر خوبه برگردی ببینی هیچی تغییر نکرده. بي بی خودش گوشی برداشت.

بعد یه سلام و احوال پرسی، به دروغ گفتم حاجتم گرفتم. گفتم اگه موافقه، خودش آشپز آش باشه.

بی بی خوشحال شد و از پشت تلفن چنان کشیده و بلند صلواتش رو ادا می‌کرد که وسوسه شدم بهش راستشو بگم. صداش تو گوشی می‌پیچه که می‌گه: خداروشکر که حاجتتو گرفتی سیروس خان... خداروشکر... گوشی رو که گذاشتم، دلم پر کشید به سمت خواب و خیالی که براش دیده بودم. آخ که چقدر دلم لک زده برا دیدن اکرم... البته، همچینم دروغ نبود. 

اینکه برگردی بفهمی اکرم هنوز ازدواج نکرده، یعنی حاجتم گرفتم. یعنی خاطرم رو می‌خواد که برام واستاده. فردا اونروز،  بساط سفره محیا شد، هنوز اکرم ندیده بودم، یعنی کدوم یکی از این دخترای ترگل و ورگلی که با چادر صورتشون رو گرفتن و در گوش هم پچ پچ میکنن اکرمه!؟

سر ظهربود، کوچه باریک محله‌مون بوی آش نذری و هل می‌داد تو مشامم. ریحون تازه چیده شده از باغچه،  کنار نون و پنیر وتربچه تو ظرف‌ها گذاشتنشون رو ایوون.

در باز شد و کسی وارد شد. چشمم به جمال کاسه آشی که تو سینی گذاشته بود روشن شد، بیشتر که نگاه می‌کنم می‌بینم: اینکه خوده خود اکرمه. چادرشو با گوشه‌ی دندونش گرفته، اما بازم موهاش زورشون بیشتر از چادر هست، ابرو های مشکی و چشم‌هایی که با مژه های پر پشتش،  هنوز منو صدا می‌کنه.

اما صدام نمی‌کنه. تو چشم‌هاش یه غمی هست.  نمی‌تونستم بفهمم چشه! ینی انقد دیر اومدم و هر دو از هم دور شدیم که نمی‌شد مثه قدیم بود. قبل اینکه حرف بزنه، صداش تو سرم پیچید که چطور می‌گفت: سیروس خان... تا از دم در اومد سمت من،  این دل وامونده نزاش بیشتر از این نگاش کنه، آش داد دستم و رفت... مثه همیشه وقتی می‌رفت خوب نگاش مي‌کنم. اما می‌بینم یه پاشو می‌کشه... ای دااااد بی‌داااد.... بیشتر نگاش می‌کنم!؟

عصا بود...یه پاش نبود! فقط عصا بود. حالا نگاه همسایه‌ها رو می‌بینم. سرشون به نشونه تاسف تکون میدن... یه لحظه مثل دیوونه‌ها خشکم زده. تو سرم جنگ و دعواس، انگار چند نفر افتادن به جون هم، بعد یهو یکی تو سرم داد می‌‌زنه: مرد حسابی مگه پاش مهم بود! مهم اکرم بود، مهم این دل لامصب بود که اکرم رو می‌خواست. اکرم که خود خودش بود... چشم‌هاش خودش بود. نگاش خودش بود. 

حالا دیگه هیچ جایی نمی‌بینم.

عجب آشی.. یه قطره اشک شور تو آشم می‌افته. عیب نداره. نمک لازمه. ممم... چه آشی... آخ آخ دهنم سوخت. بدجوریم سوخت.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_sokoot
h_sokoot
٩٦/٠٩/٠٨
٠
٠
دلم سوخت...😔
N_movaghar
N_movaghar
٩٦/٠٩/٠٨
٠
٠
:( زندگی همینه: تلخ ، شیرین و گاهی شور . سپاس
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٦/٠٩/٠٨
٠
٠
داستان کوتاه خوب و غافلگیر کننده ای بود اما ای کاش به فارسی معیار نوشته می شد تا خوندنش لذت بخش تر باشه. ممنون
N_movaghar
N_movaghar
٩٦/٠٩/٠٨
٠
٠
ممنونم. کاملا حق با شماس. البته این نوع عامیانه هم خوانندگان خودش داره. اما درست می فرمایید. سپاس مهربان
naser_j
naser_j
٩٦/٠٩/١٢
٠
٠
ورود تون به جیم مبارک خانم موقر :) دلم برای دنیای داستان کوتاه تنگ شده بود، لذت بردم از خوندن این داستان.
N_movaghar
N_movaghar
٩٦/٠٩/١٢
٠
٠
ممنونم آقای جوادی :) لطف دارید، داریم درس پس می دیم.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/٠٩/١٢
٠
٠
عجب خب اشکالی نداره. هنوز دیر نشده 😃
N_movaghar
N_movaghar
٩٦/٠٩/١٤
٠
٠
مرسی الهام جان. بله فککنم سیروس خان اینو فهمید! :))
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٩/٢٩
٠
٠
سیروس و اکرم :)) چی بهم میاد -_- جالب بود ؛)
N_movaghar
N_movaghar
٩٦/١٠/٠٨
٠
٠
سپاس سمانه جان :)