یک فنجان فراموشی لطفا
تنها در خودم اشک می ریزم

یک فنجان فراموشی لطفا

نویسنده : n_hasannejad

پشت میز دو نفره، به صندلی خالی روبه‌رویم نگاه می‌کنم. منتظر توام... دیگر اکنون همه چیز یادم می‌آید: تمام عاشقانه‌هایم با تو. چقدر زیبا بود آن روزها. مگر می‌شود یادم برود آن صورت بچه‌گانه دوست داشتنی. آن مهربانی بی‌پایان. دلم می‌خواهد فریاد بزنم: «بهترینم، من تو را یادم می‌آید.... من تو را فراموش نکرده‌ام.... اصلاً مگر می‌شود تو را از یاد برد؟.....» من، تنها و آرام در خودم اشک می‌ریزم.

تو می‌آیی. ناامید از تمام دنیا برای از دست دادن کسی که دوستش داری. کسی که ظاهراً بی‌تفاوت اکنون روبه‌رویت نشسته. می‌دانم چه می‌خواهی بشنوی. مرا ببخش. نمی‌توانم. نمی‌توانم از تو بخواهم در کنارم بمانی. نمی‌توانم حق دوست داشتنت را به خودم بدهم.من، تنها و آرام در خودم اشک می‌ریزم... بهترینم، من دیگر زنده نیستم. با از دست دادن تو خواهم مرد. فقط منتظر می‌مانم تا جسمم را هم مرگ فرا بگیرد.

نشانه‌های بیماری ارثی خانوادگی لعنتی‌ام به تازگی شروع شده و این فراموشی هم اولین علامتش بود. می‌دانم چه می‌خواهی بشنوی. مرا ببخش که نمی‌توانم تو را در کنار خودم نگاه دارم، نمی‌توانم از تو بخواهم پرستارم شوی تا آخر عمر، نمی‌خواهم بعدها حسرت روزهای گذشته با یک همسر بیمار را بخوری. تو باید شاد زندگی کنی. سنگدل می‌گویم: «دیگر زندگی مشترک ما تمام شد. می‌توانی بروی.» حلقه زیبایی را که به من داده بودی روی میز می‌گذارم، تمام وجودم در مقابل این کار مقاومت می‌کند.

گارسون مثل میهمان ناخوانده‌ای از راه می‌رسد، می‌پرسد: «چی میل دارید؟»  

- یک فنجان فراموشی لطفا»

من تنها و آرام در خودم اشک می‌ریزم. تو با همان نگاه مهربان و غمگینت نگاهم می‌کنی. می‌گویی: می‌شود یک سوال احمقانه بپرسم؟     

- البته بپرس.               

می‌شود از تو بخواهم همه چیز را فراموش کنی و دوباره شروع کنیم؟» 

می‌گویم: «نه... قطعاً نه!....» 

چشمانت پر از اشک می‌گردد. 

می‌گویم:«پاسخم کافی است؟» 

می‌گویی: «آری... قطعاً کافیست!....» 

بلند می‌شوی و می‌روی. قلبم به شدت می‌تپد. زودتر می‌میرم... بدون تو... من، تنها و آرام در خودم اشک می‌ریزم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Mrs.NA30M
Mrs.NA30M
٩٦/٠٨/٣٠
١
٠
خیلی قشنگ بود و خوندنش همراه با ریتم آروم پیانو قشنگ ترم شد.. :)
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/٠٩/٠١
٢
٠
ممنونم نسیم جان، نوشتن این مطلب با الهام گرفتن از سریال مورد علاقه ام بود و موقع نوشتنش، راستش، حسابی اشک ریختم. خودم خیلی دوسش دارم.
mobina
mobina
٩٦/٠٩/٠١
١
٠
خیلی با احساس و قشنگ بود
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/٠٩/٠٢
١
٠
ممنونم عزیزم، نظر لطفتونه. :))
setareh_roshan947
setareh_roshan947
٩٦/٠٩/٠٢
٠
٠
من،تنها وآرام در خود اشک میریزم...بسسسسسسسییییییییاررررررر زیبابود...موفق باشید
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/٠٩/٠٢
٠
٠
ممنون. چشمهات زیبا می بینه:))) خوشحالم که خوشت اومده.
A-Alizade
A-Alizade
٩٦/٠٩/٠٣
٠
٠
دلم میخاد بگم جالب بود ولی راستش تا حدی بوی نا امیدی داشت.برید سراغ کارهای شاداب و روحیه بخش. البته عاشقانه هاشو دوست داشتم. اون قسمت بیماری و ... امیدوارم که نشات گرفته از افکارت باشه و هرگز به واقعیت مبدل نشه...سلامت باشی...لااایییک
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/٠٩/٠٤
٠
٠
سلام وممنون بابت نظر، اگرکارهای قبلی بنده رو خونده باشین متوجه میشین که هرسه موضوع متفاوته.دوست دارم در همه سبکهابنویسم. این مطلب ایده شوازسریال مورد علاقه ام گرفتم و هرگز واقعی نیست. سپاس فراوان
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٦/٠٩/٠٤
٠
١
کاش می شد...
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/٠٩/٠٥
١
٠
کاش می شد روزی دوباره از سر نوشت این قصه پیچیده زندگی را.... :)))) سپاس فراوان از اینکه وقت گذاشتیدومطلبم رو خوندید.
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات