مُرده متحرک
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

نویسنده : H_etebari

دوست داشتم یکی از آن هزاران برگ رنگارنگ پاییزیِ پارک ملت بودم. با نسیمی می‌افتادم درون جوی آب وسط پارک، از پیچ و خم‌هایش رد می‌شدم و می‌رسیدم به راسته‌ی درختان کاج. همانجا که پاتوق دونفره‌هاست. همانجا که یکی چای می‌نوشد، یکی بوسه می‌گیرد، یکی هنوز مردد است بین گفتن شما و تو. از بین‌شان که گذشتم برسم به تو که زانوهایت را بغل کردی و چشم دوختی به آب جوی. بعد دست دراز کنی و مرا از آب بگیری. دستانت را ببوسم. نگاهم کنی، زل بزنم به چشمانت و یک دل سیر نگاهت کنم. بعد مرا بگذاری توی کیفت، کنار همان شیشه‌ی عطر خالی که باهم خریدیم و هنوز هم نگهش داشتی. شب موقع خواب، دوباره نگاهم کنی، مرا بگذاری کنار قاب عکس خودم، لای روبان مشکی و بخوابی. من هم تا صبح قربان صدقه‌ات بروم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ژاله
ژاله
٩٦/٠٨/٢٩
٠
٠
خیلییی زیبا و رمانتیک بود...
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٩/٠٢
٠
٠
ممنونم
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٦/٠٨/٢٩
٠
٠
فوق العاده بود
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٩/٠٢
٠
٠
سپاسگذار
Mrs.NA30M
Mrs.NA30M
٩٦/٠٨/٢٩
٠
٠
قشنگه هرچند ربان مشکی غم انگیزه ...
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٩/٠٢
٠
٠
لطف شماست
setareh_roshan947
setareh_roshan947
٩٦/٠٩/٠٢
٠
٠
و چه زیباست برگ رنگارنگ پاییزی،شیشه عطر خالی وقاب عکس....
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٩/٢٠
٠
٠
عااااااااااووولی✌️✌️
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات