درد از نوع مجازی
به همین راحتی!

درد از نوع مجازی

نویسنده : N_movaghar

نمی‌دانم چرا یهو احساس کردم این فضای مجازی خیلی شبیه به داستان پیرمرد و دریای همینگوی است. از آن جایی که خیال می‌کنم این فضا، به‌خصوص برای شاخ‌ها و کله گنده‌ها شبیه همان ماهی شکار شده‌ی پیرمرد همینگوی است که دو دستی چسبیدیم بهش. وقتی هم که درگیرش شویم به سختی می‌شود ازش دل کند. حالا اینکه چرا رسانه یک برنامه‌ی کامل مختص این فضا نمی‌سازد تا خوب خم و چم این لولوی حی و حاضر تو اغلب خانه‌ها را به مردم آموزش دهد نمی‌دانم! شاید دلیلش بیگانگی آدم‌ها باشد اینکه بتوانیم از این طریق زرق و برق این زندگی‌های تجملی را توی فضای مجازی داد بزنیم. خوشبختی‌مان را، بدبختی‌مان را، اصلا حال و روزمان را.

اینکه در بیست و چهار ساعت اخیر با کی و کجا بودیم! چی پوشیدیم و چی خوردیم!

شاید هم دلیلش این بوده باشد که حالا آن قدر که باید نمی‌شود عین همسایه‌های قدیم چارقد سر کرد و نشست ور دل کوکب خانم تا همه جا جار بزند که داریم چکار می‌کنیم!  حالا به جای آنکه تابلو اعلانات‌مان را نصب کنیم سر در خانه یا محل کارمان شده حتی تقدیر و تشکراتمان از صمیمی‌ترین دوست، مادر، پدر یا چمی‌دانم همسر و فرزند را در همین فضای مجازی اظهار احساسات می‌کنیم. ور دل هم نشستیم و آن وقت داریم دل و قلوه تو فضای مجازی نثار هم می‌کنیم.

اصلا بستگی دارد دوربین پُزمان را نصب کرده باشیم، کجای زندگی‌مان. یکی تو دفتر کارش نصب کرده. یکی تو اتاقش و آن یکی همه جا!

این وسط خوش به حال همه‌ی آدم‌هایی که صفحه‌شان پر شده از انتقال افکار و عقاید و آموخته‌هاشان. اینکه هنوز هم می‌شود چیزکی در اینجا یاد گرفت باز هم غنیمت است. حالا شاید استادی، مهندسی، دکتری، دوستی که صفای دلش گل کرده که حتی یک چیز خیلی ساده را بهمان یاد بدهد،  تجربه‌اش را مفت و مجانی در اختیارمان گذاشته، یعنی باز هم جای شکرش باقیست. یعنی وسط بر بیابان یک نهال کاشته یک حس خوب را انتقال داده، به‌همین راحتی. 

انگاری که از فضای غریبه‌ی آدم‌های چند وری یهو می‌رسی به یک نفر که ساده و بی‌آلایش حتی نکات خانه داری‌اش را یاد می‌دهد. به‌خدا که هیچ لذتی بهتر از یاد دادن و گرفتن نیست.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٦/٠٩/٠٤
١
٠
متن خوبی بود. «اصلا بستگی دارد دوربین پُزمان را نصب کرده باشیم، کجای زندگی‌مان» بهترین قسمت متن تون به نظرم همین بود که اینستا و پروفایل تلگرام شده جای اینکه نشون بدیم کی از همه خوشحال تره، پول دار تره و ... /// اما سه تا نکته! یکی اینکه داستان پیر مرد و دریا چیه؟ /// دو اینکه به نظرم فرهنگ سازی در فضای مجازی آموزشی نیست! چون ملت ما از آموزش های اینجوری زده شدن! بلکه باید انقدر در این باتلاق فرو برن تا خودشون بفهمن که این ره که می روند به ترکستان است! /// سه اینکه اونایی که مفت و مجانی از آموخته هاشون میگن بعضی جاها شدیدا روی اعصاب میشن! چون میخوان به زور بچپونن تو حلق ما --- بازم ممنون بابت دغدغه تون
N_movaghar
N_movaghar
٩٦/٠٩/٠٤
٠
٠
ممنونم بابت نظر خوب و موشکافانه تون. داستان پیرمرد و دریا همینگوی را همان جایی که لازمش داشتم گفتم که پیرمرد ول کن ماهی اش نبود. درست عین ما که اسیر دنیای مجازی هستیم. در مورد سایر نکات ممنونم. درواقع آموزش برای یک عده نجات دهنده است و برای عده فایده نداره که هیچ، بلکه فرو رفتن در باتلاقی که اشاره کردید.
notareal
notareal
٩٦/٠٩/٠٤
٣
٠
درود گرامی. نخستین نوشتارتان خوش نشست، از این رو خوش، نیز، آمدید. // سانتایگو، ارنست دیگری بود – اِرنِستی که دراز هنگاهی بود، در پیِ خامُشی ادبی، پیش از آن که چنین شاهکار، و آخِرین ش، پدید آوَرَد – چون سانتایگو که پس از ۸۷ روز بر مارلین (نیزه ماهی ) پیروز آمد. // سانتیاگو نشان آورد یک ماهی گیر آزموده، همانند مارلین، از بین رفتنی ست، اما نه شکست پذیر. // سانتایگو و مارلین هردو بَرتن (مفرور ) بودند، و، در میان دریا زیان و ماهی گیران جای گاه خود به رخ می کشیدند. سانتایگو، دیگرینی از ارنست، نشان داد چون می دانی، می مانی – سوای آن چه دگر درکنار، یا رودرروی ات، در این دریا زییَد. // دریای نت و برگ های فیس بوک، اینستاگرام، و . . . سانتیاگوی خود خواند، تا که مارلین به دام اندازد. // آدمی را چاره ای نیست سوای، با و یا در کنار این جلورفت گستره فراراستینه ای ( فضای مجازی )، بادبان به دِلِ این موجین دریای داده های تودرتو، بَرافراخته، خود به ساحل بینش و یا گودال نابودی رساند / کشاند. // چون سانتیاگوی پیر، بایستی با دید و اندیشه ای آموخته به این دریا زد، و امید بدان داشت که پیروزی و فزون دانی در پایان از آنِ خود کنیم. // چه بسا بسیاری با بَلَم ها رنگارنگ با چهره هایی به همان گونه گونیِ «لگن » هایی که در آن به آب زنند، بسیار زود در همان آب فرو، نیز، رَوَند. از کنارشان، با درایت گُذَرَد، سانتیاگوی دانش پژوه، هنرپرور، ویا مژده آور، تا از این دریا شکاری کند کارستان. // برخی، در این اندیشه فرو رَوَم که اگر این برگ های اینترنتی در هنگامِ باربَد و نَکیسا، مونه وپیزارو، بِرِخت و هاتورن، جلال و بهرنگی، و چونانی دگر بود، تاریخ چگونه بازنوشت می شد. // آدمی را چاره ای نیست، نیک بختانه، سوای آموختن و آموختگی؛ آن گاه تواند در دریای نِت (اینترنت ) بسی مارلین در تور آدمیت اندازد. // سپاس بسیار شما را که گزیده نوشتید.
N_movaghar
N_movaghar
٩٦/٠٩/٠٤
٢
٠
سلام و عرض ادب. سپاس از شما بابت لطفی که دارید بی هیچ شک و شبه ای این بهترین نقد از شاهکار همینگوی و ارتباطش با جهان امروزی و دنیای مجازی بود. اعتراف می کنم که جدا شگفت زده شدم بابت این نظر پر ارزشتان ممنونم
notareal
notareal
٩٦/٠٩/٠٥
١
٠
موهبت دارید. رخصت از محمد بلخی، تا که گفته اش پرانگاشت کنم: جوشش نگاه مویین تان کاندر می فتاد.
b_mollaei
b_mollaei
٩٦/٠٩/٠٤
١
٠
هیع :/ حرف دل بود دیگه ... چی بگم ... راستی انتشار اولین مطلبتون مبااارک :))) پاینده باشید همیشه ...
N_movaghar
N_movaghar
٩٦/٠٩/٠٤
٠
٠
ممنونم از لطفتون :))))
setareh_roshan947
setareh_roshan947
٩٦/٠٩/٠٥
٠
٠
به جیم خوش امدید...زیبا بود :)
N_movaghar
N_movaghar
٩٦/٠٩/٠٥
٠
٠
ممنونم... لطف دارید :))))
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٦/٠٩/٠٦
٠
٠
انتشار اولین مطلبتونو تبریک میگم :) ان شا الله بیشتر از دغدغه هاتون بنویسین تا بیشتر از قلم تون لذت ببریم :)
N_movaghar
N_movaghar
٩٦/٠٩/٠٦
٠
٠
سپاس از لطفتون بانوی عزیز
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٩/١٩
٠
٠
با همه ی قسمتاش موافق بودم :)
N_movaghar
N_movaghar
٩٦/٠٩/٢٠
٠
٠
سپاس سمانه جان
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات