غرقه سازی
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

نویسنده : خاتونِ گیس گلابتون :)

روز هایش، روزهای غریبی بودند برایم. روزهای دل کندن و کنده شدن. بعد پشت سر گذاشتن این یک سال امروز دلم را به دریا زدم. از همه چیز خودم را خلاص کرده بودم و حس می‌کردم باید این یکی را هم تمامش کنم. فرصت کم است و من این را خوب می‌دانستم. تمام اتفاقات یک سالی که از سیصد و شصت و پنج روزش سیصد و شصت و یک روز خط خورده بود، از جلوی چشم‌هایم گذشت.

زمان کم بود و من آدم قبل نبودم. با وجود تمام بالا و پایین‌ها، من یک خسته‌ی همچنان بیزار از ضعیف بودن بودم. آرام آرام جلو رفتم و خودم را از پشت پرت کردم. لحظه‌های عجیبی بود. آب از دماغ و گوش‌هایم داخل سرم می‌شد و من در یک خلا عظیم زیر آب، حتی مثل ده سال پیش ترسیده دست و پا هم نمی‌زدم. بزرگ شده بودم. دنیا بزرگم کرده بود و دیگر می‌دانستم دست و پا زدن از روی ترس نجات دهنده نیست اگر نگوییم همه چیز را بدتر می‌کند. حالا دیگر خوب می‌دانستم این سختی‌ها قاعده ی بازی است و تو باید فقط آرام و صبور باشی.

حسی بین لذت و یک بی‌خیالی مضحک تمام وجودم را گرفته بود. هر لحظه سبک و سبک‌تر می‌شدم. آرام آرام روی آب آمدم. اول از همه بینی‌ام. بعد سطح صورتم. بی‌هیچ تقلایی فقط سعی می‌کردم آرام نفس بکشم. روی آب معلق بودم و به تمام اتفاقات این چند وقت فکر می‌کردم. مرورشان که تمام شد خودم را سنگین کردم و زیر آب رفتم. آنقدر آن زیر ماندم تا همه‌ی خاطره ها از داخل مغزم به سکوتِ بی‌روحِ آب منتقل شود.

سرم را که بالا آوردم دیگر آدم قبل نبودم. دختری قوی بودم که دیگر از هیچ چیز نمی‌‌ترسید و قصد داشت با دنیا رخ به رخ بجنگد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Mrs.NA30M
Mrs.NA30M
٩٦/٠٨/٢٩
٠
٠
موفق باشی خاتون :) سرباز خواستی خبرم کن :))
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٩/٢٠
٠
٠
جالب بود:)
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات