زیر چشمان پدر
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

نویسنده : s_mostafa_b

هر وقت، هرکس می‌خواست مسعود را سر جایش بنشاند کافی بود یک جمله بگوید «به حاجی میگم ها!» تهدیدی  به ظاهر کودکانه که شاید هیچکس عزم عملی کردنش را هم نداشت اما در مورد مسعود همیشه جواب می‌داد، با این جمله مسعود آنچنان موش می‌شد و به عجز و لابه می‌افتاد که بیا و ببین. البته دلیل التماس‌هایش ترس از حاجی نبود، چرا که اصلا حاجی آن آدمی نبود که پسرش را بزند یا حتی دعوایش کند! اما فقط کافی بود حاجی سری از سر تاسف تکان بدهد و یا آهی بکشد تا مسعود با همه شر و شورش آب شود و برود داخل زمین. می‌دانید،‌ حاجی آدم متینی بود، می‌توانم به جرات بگویم که حتی یکبار هم او را عصبانی و برافروخته ندیدم، چهره‌ای که از او به خاطرم می‌آید، یک صورت مهربان است با ریش‌های سفید و یک لبخند مخصوص. یادش بخیر، حاجی سر کوچه سوم یک بقالی کوچک داشت که همه چیز آنجا پیدا می‌شد، از برنج و روغن نباتی تا واشر و توپ و دمپایی. برای فروشش هم، همه جور شرایطی وجود داشت، از نقدی و اقساط، تا نیم بها و رایگان! اما مسعود درست برعکس او بود، عصبانی و ترش رو و خسیس، هرچه حاجی مورد وثوق بود و معتمد، مسعود غیرقابل اتکا بود و آب زیر کاه. اما با این همه هیچ کسی از مسعود پیش حاجی شکایتی نمی‌کرد، بارها پیش میامد که در مدرسه با کسی دعوا می‌کرد و حسابی می‌چلاندش، یا کتاب و دفتر بچه‌ها را پاره می‌کرد و یا خوراکی هایشان را به زور می‌گرفت، اما هیچوقت صحبتی از اینکه پدرت را فردا بیاور برایش به میان نمی‌آمد، آخر چه کسی می‌توانست خودش را راضی کند و دل پیر محله را بشکند و اصلا چه لزومی به این کار بود؟ 

کافی بود به او بگویند اگر یکبار دیگر تکرار شود به حاجی می‌گوییم، مسعود هم با همین تهدید غیر واقعی، عذرخواهی م‌یکرد و آرام می‌شد، آرام آرام. می‌دانید، مسعود آرام شدن را خیلی خوب بلد بود، اگرچه در محله مدام در حال خالی کردن باد ماشین‌ها و چسباندن آدامس روی زنگ‌ها و داد و بی‌داد می‌دیدیمش و در مدرسه بزن بهادر و یکه تاز بود، اما جلوی چشمان حاجی یک نفر دیگر می‌شد، آرام و متین. به قولی تنها کسی که پیشش آبرو داشت حاجی بود و هرگز نمی‌خواست که این آبرو بریزد. فراموش نمی‌کنم که وقتی آخر هفته‌ها وردست حاجی می‌ایستاد چقدر تغییر می‌کرد، مسعود پر سروصدا، آنقدر با وقار و آرام میشد که ما هم‌کلاسی‌هایش هم شک می‌کردیم که این پسر، همان مسعود دیروزی باشد. مسعود جلوی حاجی پسری بود که هر پدری آرزویش را داشت و به دور از چشمان او، پسری بود که هر پدری را در می‌آورد. 

اصلش را بخواهید مسعود فرزند خوانده حاجی بود. می‌گفتند پدرش یکی از لات‌های شهر بوده و اعدامش کرده‌اند، مادرش هم قبل‌ترها فوت کرده بوده. بعد از اجرای حکم پدر مسعود، حاجی نمی‌گذارد تا او را به پرورشگاه ببرند و سرپرستش می‌شود. مسعود هم همه این‌ها را می‌دانست و هرگز نمی‌خواست حاجی را ناامید و پشیمان کند، از طرفی شیطنت کردن عادتش شده بود و به قولی توی خون‌اش بود، همه می‌دانستند که حاجی حتما از زمزمه‌های مردم متوجه شیطنت‌های فرزند خوانده‌اش شده، اما خوب هرگز چیزی به او نمی‌گفت و به روی خودش نمی‌آورد. شاید این سکوت، تنها خصلت حاجی بود که مردم را اذیت می‌کرد و گاهی باعث دلخوریشان می‌شد! من اما همیشه پیش خودم فکر می‌کردم چون مسعود پسر واقعی حاجی نیست به او چیزی نمی‌گوید، به هر حال هرچه که بود، مسعود از این سکوت رضایت کامل داشت و بهره می‌برد. کارش این شده بود که شش روز خراب کند و یک روز آباد، اما آستانه مردم و چشم پوشی کردن از کارهای او به احترام حاجی هم حدی داشت، حدی که کم‌کم داشت از آستانه می‌گذشت. حالا به اواخر دبیرستان رسیده بودیم و مسعود همچنان اخلاق شیش و یکش را حفظ کرده بود و گویا قصد تغییر دادنش را هم نداشت. قصدش را نداشت، تا روزی که حاجی از دنیا رفت. یادم نمی‌رود، روز ختم حاجی، وقتی که وصیت‌نامه او را تا آخر خواندند، مسعود با چشمانی سرخ بلند شد و از ریز و درشت مجلس یک به یک حلالیت گرفت، بعدش هم رفت و پشت دخل مغازه‌ای نشست که سر کوچه سوم بود، روی صندلی که در قاب عکس بالای سرش، مردی مو سفید با لبخندی خاص به روبرو نگاه می‌کرد. 

بعد از آن روز رفته رفته مسعود لنگه حاجی شد، نه فقط در بقالی و زیردست عکسش که در تمام محله و در  بین همه اهالی. دیگر هیچکس نمی‌گفت که خون حاجی در رگ‌هایش نیست، دیگر کسی گرگ‌زاده خطابش نمی‌کرد، حالا دیگر آقا مسعود شده بود و معتمدی جوان و دل سوخته، او دل سوخته آخرین بند وصیت حاجی شده بود دل سوخته پایان سکوت پدرش، پسرم... از حالا همیشه تو را می‌بینم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٦/٠٨/٢٧
٠
٠
پایانش شبیه فیلم های ایرانی بود!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠٨/٢٧
٠
٠
آره :| چرا همچی شد!؟
Mrs.NA30M
Mrs.NA30M
٩٦/٠٨/٢٩
٠
٠
ای جانم.. خیلی قشنگ بود :(
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠٨/٣٠
٠
٠
ممنونم :)
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٩/٢٠
٠
٠
#کلید_اسرار😁😁. / خیلی متن روان خوبی بود...بر عکس خیلی از داستانای کسل کننده :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠٩/٢٣
٠
٠
😂😂 متشکر از لطفتون :)
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات