قطار بازی
ماوقع یومیه میرآخور

قطار بازی

نویسنده : amirpour_24

جَفَرِ ناهید خانم بلیط قطار گرفته بود که حکما بیا و طرف را ببین. گفتیم مگر آدم قحطی بود که یقه ما را چاک داده‌ای همراهت بیاییم. آن هم کجا، بوشهر! مگر مغز چارپا خورده‌ایم در این گرما، که همان چارپا تب می‌کند، این‌همه راه بکوبیم برویم که طرف را ببینیم؟ حالا که علم و درایت به‌خرج داده‌اند و بند و بساط وسائط ارتباطات جمعی را پهن کرده‌اند، بگیر از همین اِنترنت صحبت کنیم. کأنه آن مردک بان‌کی‌مون که نمی‌خواست بفهمد شاه عربستان با آن شکم ورقلمبیده‌اش پول می‌دهد خانه یمنی‌ها را روی سرشان خراب کنند، خودش را زده بود به همان راه. از او اصرار و از ما انکار. لاجرم قبولمان شد برویم تا بوشهر و طرف را ببینیم.

سوار قطار که شدیم جَفَر دم گوشمان پیغام داد فلانی، تا می‌توانی بیدار بمان که غفلت موجب پشیمانی است. اوایل خوب ملتفت نشدیم چه گفت؛ لکن ساعت که گذشت و موقع خواب رسید، آن بازی کثیف شروع شد...

جماعت از ترس اینکه مبادا طبقه سوم بخوابند و با تکان‌های قطار، گلاب به رویتان، حالتشان متهوع شود، یا از همان بالا با ملاج بیایند کفِ کوپه، تا می‌توانستند خود را هشیار و بیدار نشان می‌دادند. یواشکی گفتیم: «جَفَر، ما اهل این بازی‌ها نیستیم. از طبقه سوم و سایر مقولاتش هم هراسی نداریم. خودت بمان تا صبح با این جماعت چشم بر هم نگذار. ما خواب‌مان می‌آید.» پاسخی داد که به غایت تأمل برانگیز بود. از لحاظ فیزیکی و این قبیل صحبت‌ها، هوای گرم بالا می‌ماند. بخصوص که طبقه سه به سقف هم نزدیک‌تر است و گرمای آفتابِ فردا صبح را بیشتر به جان می‌خرد.

غرض، تا پاسی از شب، با جَفَر، از تازه‌ترین تحولات نرخی بازار فلزات سنگین، تا نقل و انتقالات لیگ دسته سه جزایر ساندویچ و آخری‌ها از آپاندیس عود کرده‌ی مرحوم ناصرعلی خان بحث و تبادل نظر کردیم بلکه جماعت خوابشان بگیرد. نهایت، نیم ساعت قبل از نماز صبح و بعد از اینکه شصتمان خبردار شد جماعت همانجا نشسته چرت می‌زنند، راه طبقه سوم را پیش گرفتیم.

اینکه طرف که بود و چه کرد و چه شد، شاید باشد برای بعد...

خواب‌های خوب ببینید.

میرآخور- هفدهم آبان‌ماه سنه نود و شش خورشیدی

ماوقع یومیه میرآخور

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Mrs.NA30M
Mrs.NA30M
٩٦/٠٨/٢١
٠
٠
پس منتظر مشخصات طرف میمونیم :)
amirpour_24
amirpour_24
٩٦/٠٨/٢٢
٠
٠
ان شاء الله :)
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٨/٢٢
٠
٠
اتفاقا یادمه با دوستام رفته بودیم راهیان نور تو قطار سر تخت طبقه سوم با هم دعوا میکردیم :/ خیلی خوب بودشااااا
amirpour_24
amirpour_24
٩٦/٠٨/٢٣
٠
٠
چی بگم؟! لابد خوب بود دیگه! :ا
پربازدیدتریـــن ها
به دور از هرگونه طنزیجات

در توصیف دوستان جیمی

٩٧/٠٤/٢٨
آزاد باش

آهای دیوانه

٩٧/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

آشفته دنیا

٩٧/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

جوانی و خامی

٩٧/٠٤/٢٧
قدرتی بزرگ تر

چهارده ساله ی خداناباور

٩٧/٠٤/٢٥
اینجا نزدیک اسمان است

زندگی واقعی

٩٧/٠٤/٢٥
ناراحتم که در حال تمام شدن است

یک روز فوق العاده

٩٧/٠٤/٢٨
قلبم به درد آمد

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٤
دلم گرفته است

زنان همگام زنان

٩٧/٠٤/٢٧
نفرین کدام خداست؟

در برزخم، به تاریکی سوگند

٩٧/٠٤/٣٠
مرا آمدن منجی خوش است

منجی

٩٧/٠٤/٣٠
دانشمندها چه غلطی می کنند؟

چقدر رابطه ی نیمه کاره در من مرد

٩٧/٠٤/٢٧
بهترین دوست دنیا

املی را در سینما دیدم

٩٧/٠٤/٣٠
توجه به توانمندی بازیگران

مواد لازم جهت یک فیلم کمدی ایرانی

٩٧/٠٤/٢٦
گرما طاقت فرساست

مورچه ها

٩٧/٠٤/٢٨
این روایت هر صبح من است

فرشته ای در حیاط

٩٧/٠٤/٢٧
چراغ قرمز طولانی

فقط خودمون رو عشقه

٩٧/٠٤/٣١
رفیق صد ساله!

صمیمیت از نوع الکی

٩٧/٠٤/٣٠
شعری سروده خودم

قفس

٩٧/٠٤/٣١
فمینیست وارداتی!

نامه‌ای برای دختران سرزمینم

٩٧/٠٤/٢٥