بغض زرد
دلم تنگ است!

بغض زرد

نویسنده : هادی حسن زاده

دلم تنگ است برای آزادی که نداشتم، برای شادی که نداشتم، خانه‌ای که نبود و حیاطی که هیچ گلی نداشت. 

دلم تنگ است برای اشک‌هایی که ریخته نشد، برای صدایی که گرفته نشد، دلم تنگ است .

دلم تنگ است برای شوق روزهای تعطیل به خاطر سرمای شدید و یخبندان، برای صبح‌ها با همان عطر پاییزی، بوی یک سیب سرخ یا یک انار درشت...

دلم تنگ است برای نان، پنیر، چای شیرین، کنار تکرار مکرر: پاشید...، حاااامد، حمیـــد، هااادی...

دلم تنگ است! 

برای همان روزهایی که تنهایی معنا نداشت. عشق و عرف و شرع هیچ چهارچوبی نداشت، برای آن روزه های کله گنجشکی که هیچ منطقی نداشت.

آن روزها به پلکی گذشت.

او رفت، او هم رفت .

حتی اویی که نیامد هم رفت .

حالا فقط من ماندم دل تنگی.

دلتنگ حتی برای خدایی که از الان بیشتر بود! 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
setareh_roshan947
setareh_roshan947
٩٦/٠٨/١٦
٠
٠
دلتنگِ خاطراتِ عزیزِ گذشته ام
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٨/١٨
٠
٠
دلم گرف :( دلم تنگید
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/٠٨/٢١
٠
٠
یاد گذشته ها زنده شد، قبل ترها نمی فهمیدم چرا آدم بزرگها بهم میگن خوش به حالت که هنوز بچه ای! ولی الآن خوب میفهم که چی می گفتند آن آدم بزرگها.
aryan_son
aryan_son
٩٦/٠٨/٢١
٠
٠
خیلی خوب بود ⁦:'(⁩
notareal
notareal
٩٦/٠٨/٢١
٠
٠
«آن روزها به پلکی گذشت. » خدا از نیز بیش خواهد بود، نشان آن چون شمایی که چنین نیک سرودید. // در فرتور*برداری اندیشند که بسا از خوش دور نماها *واپس فرتوربردار آرمیده - مگر نه آنی ست که شما گویید؟ /// *فرتور: عکس؛ *واپس: در پُشت.
پربازدیدتریـــن ها