سکوت می کنم...
تا تو حرف بزنی!

سکوت می کنم...

نویسنده : h_sadat
خدای من؟ بعضی اوقات حتی می‌تواند یک کلمه هم معجزه کند! از موقعی که تو را به معنای واقعی کلمه همدم خودم کردم، زیاد نمی‌گذرد... حس کردن نگاه‌هایت که به بهای تمام دنیا می‌خریدم‌شان، من را از خود بی خود می‌کرد (و خواهد کرد)... به هر جایی نگاه می‌کردم، می‌گفتی: «این‌ها را برای تو خلق کردم!» دیگر چیزی به جز عشق در درونم حکم‌فرما نبود... در طول روز، تشنه‌ی ذکرت بودم و تمام آرام و قرارم تو! با تمام وجودم منتظر می‌ماندم کلاس درس تمام شود یا تنها شوم! مثل تقریباً بیشتر همکلاسی‌ها! من نمی‌دانم آن‌ها چرا هرچه زودتر دوست داشتند کلاس تمام شود... اما چرا، یکی از دوستانم خوابش می‌آمد... اما من تازه بیدار شده بودم! انگار در تمام این دو سال، غنچه‌ای بودم که وقت شکفتنش رسیده بود! می‌دانی؟ گل برگ‌هایش وقتی باز شوند، نفسی تازه می‌کشند! حیات می‌گیرند! به آسمان که نگاه می‌کردم و ابرها را می‌دیدم، انگار داشتی برایم زمزمه می‌کردی: "دوستت دارم!"... 
نگاهت را همه جا حس می‌کردم و نزدیکم بودی! با هر قدم! با هر نفس! با هر تپش!... و من هم با هر ثانیه‌ای که می‌گذشت، بی‌قرارتر می‌شدم. شب‌ها دلداری‌ام می‌دادی... با تو حرف می‌زدم و می‌زدم و تو گوش می‌دادی و می‌دادی... دل می‌دادیم و دل می‌گرفتیم! با هر اشکم، با هر هق هق‌ام، از اینکه دلم برایت تنگ شده بود، لبخند را به لبم می‌نشاندی! می‌دانم! وقتی تو هستی، چیزی کم ندارم. وقتی با تمام وجود حست می‌کردم، انگار هیچ کس به قدرتمند بودن من وجود نداشت! انگار کسی خیلی خیلی محکم‌تر از کوه پشتم بود! قبل‌ترها، این حرف‌هایم نیاز به زمان و تمرین و... داشت... ولی برای من همه‌ی این مفهوم‌ها زنده بودند! تو واقعا بودی! نه در حرفم، نه در حرفت، نه در کلمه‌های کتاب و... 
ای که تو را به یادم بیاندازند، دیگر با خواندن آن‌ها تو برایم "یادآوری" می‌شدی! تو بودی و عشق! دوست داشتم برایت تعظیم کنم! به پایت بیفتم! دستم را به سویت دراز کنم! چون با هر حرکت من تو بیشتر عشق به من می‌دادی. بخاطر همین موقع نماز، پرواز می‌کردم. دیگر با تمام وجودم می گفتم: "مرا به راه راست هدایت کن." با حالت تشنگی وصف ناپذیر. که نه آب می‌خواستم، نه غذا. تمام خواسته‌ام تو بودی! 
و الان، سکوت کرده‌ام تا تو حرف بزنی! می‌دانی تمام هق هق های دیشبم را، می‌دانی صبح با چشم‌هایی که خیلی پُف کرده بودند بیدار شدم... می‌دانی؟ کسی می‌گفت: "ماجرای تمام دعاهای شبانه‌ی امامان و اولیائت، التماس به درگاهت برای روی برنگرداندنت بود" دیشب فهمیدم. دیشب طعم تلخ قهر کردنت را چشیدم... فهمیدم چه موقع‌هایی می‌خندی، چه موقع‌هایی مشتاق می‌شوی، چه موقع‌هایی ناراحت می‌شوی و چه موقع‌هایی قهر می‌کنی! 
راستش را بخواهید گریه‌ام طول کشید... عمیق بود و از ته دل... می‌گفتم: "خدایا، می‌دانی که اگر با من قهر کنی، می‌میرم." و بعد، گریه می‌کردم. خدا می‌دید من را... مثل کودکی بودم در آغوش مادرش. اول مادر صبر می‌کند کمی گریه کند. گریه کردم و گریه تقریباً به مدت نیم ساعت (کمتر یا بیشتر). بعد خدا آرام آرام، شدت گریه‌هایم را گرفت، مثل همیشه لبخند بر لبم نشاند، فکر قهر کردنش را از سرم برد، چشمانم را بست، آرامم کرد و روحم را بُرد پیش خودش.
الان؟ دارد نگاهم می‌کند! به من اجازه داد تا دلنشین‌ترین پست را بنویسم! می‌خندد و می‌داند که حالم خوب نیست. راضی شدم به رضایش! حتی اگر شرایطم سخت شود، حتی اگر این روزها تکرار نشود، می‌دانم که هرچه برایم می‌خواهد از عشقش سرچشمه می‌گیرد! دیشب من را کشاند به سمت کتابی، مفصل برایم از مقام رضا حرف زد و آماده‌ام کرد. فقط چند خط درباره‌ی مقام رضا و چندبرابر عاشقی کرد. کمی از غم دیشب در دلم مانده، می‌دانید؟ خیلی دوستش دارم...
+ وقت نمازهای عاشقانه است! 
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_sokoot
h_sokoot
٩٦/٠٨/١٤
٠
٠
چه حس خوبی!...
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/٠٨/١٤
٠
٠
کاش ما هم طعم عبادتها و نمازهای عاشقانه را می چشیدیم نه نمازها و عبادتهایی از سر تکرار و عادت.
notareal
notareal
٩٦/٠٨/١٤
٠
٠
روان، بافرهنگ، و خداوندپسند نویسید، سپاس باد شما را. گرامی، همان گونه که در ویراست دیوان شمسِ استاد ارجمندِ خراسانی دکتر کدکنی آمده، آدمی بین گیتی و جوهر (ذاتِ ) آن، که همان خداوندست، باشد - این گفته ای است از جلال الدین بلخی. آنگاه که به نیکی زیستی به جوهر هستی، که خود در شما نیز کاشته شده، نزدیک تر شوی. خداوند در شماست؛ او را به مانند آدمی نیازی به خودخواندن از راه «نی » ما نیست. ( بشنو از نی چون شکایت می کند . . . از جدایی ها حکایت می کند (مثنوی معنویِ مولانا ). آن گاه که در کنش و شتاب در فراگرفتن دانش، ادب (آنی که نوشتارِ شما گواه آن ست)، یاری رساندن به یاران، نیک بودن با پدر و مادر خود و بسیاری از این دست باشید، خدا را خوانید. فراموش نکنیم که خداوند نخست از ما خواست که «بخوان. » بخوانید، بخوانید و باز نیز؛ هر واژه نو گامی به سوی اوست. // خداوند فرهیخته و هم یار آدمی را دوست می دارد.
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٨/١٤
٠
٠
:) چه خوب
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٨/١٥
٠
٠
ان شـاء الله هیچ کدوممون مورد قهر و غضب خدا قرار نگیریم.. امیدوارم هرروز عشقمون به خدا و عشقش با ما بیشتر و بیشتر شه :)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٦/٠٨/١٦
٠
٠
به راستی که خدا برای بنده اش کافی نیست؟! چه حس خوب و دلنشینی بود پشت کلمات این مطلبت:)
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
دشوار روزگاری است

اعجاز تنهایی

٩٦/٠٨/٣٠
شعری سروده خودم

بغض آسمان

٩٦/٠٨/٣٠
تنها در خودم اشک می ریزم

یک فنجان فراموشی لطفا

٩٦/٠٨/٣٠
تبلیغات