جمع درد
شعری سروده خودم

جمع درد

نویسنده : سلیمان حسنی

من و این روزگار و جان پر درد 

که سیرم زین جهان و زندگی کرد 

جفا را دیدن و چیزی نگفتن 

بود افزون ز تاب و طاقت مرد 

رفاقت، با ریا آلوده گشته 

که گرمایی نبخشد بر دل سرد 

مرور خاطرات نارفیقان 

ره آوردی به غیر از غم نیاورد 

عذاب ازحد گذشته، کس ندیده 

چنین جمع مصائب در دل فرد 

در این دنیای پرغم حاصلم شد 

تنی تب‌دار و رنگ چهره‌ای زرد 

جهانی که پر از ظلم است و کینه 

چه سان حامی شود با او هماورد

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٨/٠٨
٠
٠
یه خورده از زاویه ی مثبت به زندگی نگاه کنید و شعر بگید استاد جان! دست شما مرسی :)
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٨/١٠
٠
٠
چقدر روان و خوبن شعراتون :)))
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات