رنگ زندگی
می توانست بهتر باشد

رنگ زندگی

نویسنده : banu69

دوران راهنمایی نقاشی‌ام خیلی خوب بود. مخصوصا نقاشی با مدادرنگی. فلانی فامیل‌مان بود. یک روز که رفته بودم خانه‌شان، دوستش که فوق لیسانس گرافیک داشت و استاد بود اتفاقی نقاشی‌هایم را دید. خیلی خوشش آمد. گفت که نسبت به سن‌ات خیلی خوب می‌کشی. یک طور خاص رنگ می‌زنی. شک ندارم که اگر گرافیک را ادامه بدهی آینده‌ات درخشان می‌شود. گفت که تمرین کن یک سری از کارهایت را به همراه مدارکی که دست فلانی بود برایم بیاور. من انگار روی ابرها بودم. همه‌ی پول توجیبی‌های آن روزهایم را به همراه پس از اندازم را برای خریدن مداد رنگی روغنی. برگه آ4، آبرنگ و گواش و رنگ روغن و بوم نقاشی خرج کردم. خیلی تلاش کردم. هرروز بعد از مدرسه و بعد از نوشتن مشق‌هایم تا پاسی از شب تقریبا خودکشی می‌کردم و همه تلاشم را می‌کردم.

استاده فلانی هر چند روز یک بار زنگ می‌زد و تاکید می‌کرد که هر چه زودتر کارها و مدارکت را بفرست و اگرنه مجبورم یکی دیگر را جایگزین کنم اما انگار آن فلانی جانش در می‌آمد. دنبال کارهای خودش بود. انگار که پشیمان شده که ملاقات من و دوستش در یک زمان بود. آن فلانی لعنتی آنقدر پشت گوش انداخت تا یکی دیگر را جایگزین کردند. آن روز چقدر گریه کردم و چقدر فلانی را نفرین کردم. نقاشی‌هایم را پاره کردم و شکستم. دیگر نمی‌خواستمشان چه دردی می‌خورد فقط مرا از قبل مچاله‌تر می‌کرد.آن یک نفری که جایگزین من شد کلاس‌های تخصصی رفت. هنرستان رفت. دانشگاه رفت و توی شهرداری شهر ما که حالا شده کلان شهر، استخدام رسمی شد با ماهی خدا تومان حقوق. با ماهی یکی دو بار سفرخارجی. با همسری که هم دنیا را دارد هم آخرت و هم سیرت زیبا دارد و هم صورت. من هم بعد از این همه درس خواندن، عذاب کشیدن به هیچ‌جا نرسیدم. از فلانی متنفر شدم و هیچوقت نتوانستم او را ببخشم. هیچوقت. هربار که مرا می‌بیند این را می‌گوید. من هم می‌گویم لطفا ساکت!

این سال‌ها نه به او نگاه کردم نه حرف زدم. البته فلانی هم خوشبخت نشد. با یک مرد پولدار غول پیکر و تن لش ازدواج کرد که سه سال آمد خانه‌ی پدری‌اش قهر. گرچه دلم خنک شد؛ اما این‌ها هیچ‌کدامش برای من آینده نشد. آب و نان و درآمد نشد. خوشیختی و شکوفاا شدن استعداد نشد.

حالا قضیه همین است. خیلی چیزها از وقتش که بگذرد دیگر به لعنت خدا هم نمی‌ارزد. مثل نماز اول وقت که به قول مادربزرگ مهنار در رمان دالان بهشت بر می‌گرده می‌خوره توی سر مومن! 

من هم حالا منتظر اتفاق خوب‌ام. منتظر خوشبختی، شادی. حالا که همه دارند به سر و سامان و شغل می‌رسند. حالا که جوان هستم. بعدش دیگر داستان من می‌شود شبیه پیر دختری که برای جمع و جور کردن خودش نیاز به پرستار دارد و نیاز دارد به درآمدی که از گرسنگی نمیرد. همین قدر دیروقت و بی‌اثر و بی‌ارزش. 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٨/٠٢
١
٠
آره هر چیزی به وقتش باید انجام بشه ولی خب استثناء هم وجود داره.. از الان شروع کن تلاش کن به چیزایی که میخوای برسی شاید الان موقعیتت مناسب تر باشه .. وقت بیشتر پول تو جیبی بیشتر آزادی بیشتر!! هیچ چیزی بی حکمت نیس دخترم :) هیچوقتم از بدبختی دیگران خوشحال نشو در عوض دعا کن خوشبخت شن شاید خوشبختی توام در گرو خوشبختی دیگران باشه :) راسی ... بانو جان اگه دلت خواست بیا وبلاگم شمارتو بزار در ارتباط باشیم ^_^
banu69
banu69
٩٦/٠٨/٠٣
١
٠
خب اون استثا مطمئنا در مورد من صدق نمی کنه می خواستم پاسخ رو اینجا بدم....اما دیدم اینجا جاش نیست میام وبلاگت برات کامنت می ذارم.....اونجا بخون عزیزم
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٨/٠٣
١
٠
باشع بگو :)
m_heisenberg
m_heisenberg
٩٦/٠٨/٠٢
١
٠
:))
banu69
banu69
٩٦/٠٨/٠٣
١
٠
://////////
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٨/٠٢
١
٠
نقاشی جز اون قسمت زندگیمه که حالم باهاش خوب میشه :)))) دالان بهشت :))) چقد دوسش داشتم :))) با خوندن این نوشته چقد یاد یه سری چیزا افتادم... هیچ وقت برا هیچ چیز دیر نیس...اینو حداقل خودم بهش ایمان دارم.. این بند آخری ناامید کننده بودااااا... این شکلی نمیشه.. چقدر تا بحال ناراحت شدم از کسایی که برای چند وقت وقت ادمو میگیرن یجورایی زندگیتو برای چند وقت ازت میگیرن ولی بعدش حتی برای خنک شدن دل خودتم که شده باید دوباره شروع کنی... تجربه ی اینو داشتم که کسی مانع پیشرفتم تو یه زمینه شده ولی بی محلی این وقتا خیلی قشنگه... :))))
banu69
banu69
٩٦/٠٨/٠٣
١
٠
ان شا الله که همیشه حالت خوب باشه..... من مصداق این قائده نیستم....باید قبول کرد که برای یه سری کارها یه وقتایی دیره سمانه جان در مورد من حرف از پیشرفت توی زندگی نیست در مورد من خود زندگیه که به باد رفت اینجا جاش نیست بگم ممنونم که مطلبم رو خوندی عزیزم موفق باشی❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤💛💛💛💛💛
حس معلق
حس معلق
٩٦/٠٨/٠٢
١
٠
چه دل پری نسبت به اطرافیانت داری . از اون انگشتر تا این هنر و نقاشی و ...
banu69
banu69
٩٦/٠٨/٠٣
١
٠
از خدا می خوام هیچوقت نبخششون.....هیچوقت..........
b_noori
b_noori
٩٦/٠٨/٠٢
١
٠
خیلی از ماها به امید همین اتفاق و موقعیت خوب نفس میکشین و زندگی میکنیم، امیدوارم روزی نرسه که امیدمون نا امید بشه و به حداقل ها رضایت بدیم!
banu69
banu69
٩٦/٠٨/٠٣
١
٠
امیدوارم :( ممنونم ازت نوری جان❤❤❤❤❤💛💛💛
star_night947
star_night947
٩٦/٠٨/٠٣
١
٠
یه نقاش هیچوقت نقاش خوبی نمیشه مگر وقتی که عشق و دوست داشتنش رو توی نقاشی هاش بریزه....با آرزوی بهترین ها...لبخند فراموش نشه لطفا ^_^
banu69
banu69
٩٦/٠٨/٠٣
١
٠
من که نقاش خوبی نشدم.....😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢 ممنونم ازت بابت مطالعه ی مطلبم...
پربازدیدتریـــن ها