تو هميشه رو سفیدی!
مهربانم...

تو هميشه رو سفیدی!

نویسنده : banu69

اتوبوس كه به ايستگاه رسيد. من اولين نفر بودم كه سوار شدم. خوش شانسي بود كه توي آن اتوبوس شلوغ توي رديف دوم خانم‌ها سمت در يك صندلي خالي پيدا شد. خيلي خسته بودم و روي صندلي ولو شدم. پشت سر من چندتا دختر جوان هم سوار شده بودند. همزمان با من ازسمت آقايان پيرمرد ريزه و رنجوري وارد اتوبوس شد. نگاهش دنبال صندلي خالي مي‌گشت. جاي خالي نبود. نگاهش به جوان‌هايی افتاد كه تيپ و قيافه‌شان شبيه داعشي‌ها بود تا مد روز! پيرمرد كه از وجدان مسافران نااميد شد به ميله تكيه داد. يك دقيقه بعد كه اتوبوس به ايستگاه رسيد يكي از مسافران پياده شد و پيرمرد خسته روي صندلي نشست. اين صحنه يادآور خاطره‌ي آن روز بود. با هم سوار اتوبوس شده بوديم. شلوغ بود. من روي اولين صندلي آخر رديف قسمت آقايان سمت در نشستم و تو هم دو رديف جلوتر. ايستگاه بعدي پيرمردي باكلاه نمدي سبز و گوني خالي برنج سوار شد. صندلي‌ها را نگاه كرد جاي خالي نبود. تو گفتي"حاج آقا بفرماييد جاي من بشيند" پيرمرد از تعارفت خوشحال شد "نه پسرم خودت بشين" بالاخره او را راضي كردي و نشست. به سمت پيرمرد ايستادي و سعي مي‌كردي فقط حواست به پيرمرد باشد و از نگاه‌هاي من فرار كني.

چند دقيقه بعد مسافر كناري سيد پياده شد و تو روي صندلي كناري نشستي. اتوبوس تقريبا كم سر وصدا بود. من غرق صداي تو شده بودم كه از پيرمرد پرسيدي"حاج آقا حالا براي چي اومدي اينجا؟ پيرمرد صادقانه گفت"والا دختر ته تغاري‌ام خدا بهش يه دخترداده حالا اومده خونمون تا زنم به خودش و دخترش توجه كنه. پول تو دست و بالم نيست اومدم پول محصول رو بگيرم بهم گفت سيد فردا غروب پولت حاضره هرچي هم گفتم من امروز لازم دارم دخترم مهمونمه گفت والا ندارم. خب بنده خدا اونم دستش تنگه چند ساله محصول رو مي‌فروشم به اون خداييش بيشتر از قيمت هم پول داده. راست ميگه اونم منتظر پول نفر سوم بوده. مرد خوبيه اما خب نداره چكار كنه. بعد هر دوتاي‌تان ساكت شديد. چند لحظه بعد تو گفتي: مي‌دوني سيدجان؟ ما شش تا برادريم. خواهرنداريم. يعني مادرم پسرزا بوده. خنديدي و ادامه دادي حتي اون سه برادرم كه ازدواج كردن همشون پسردارن. خيلي دلم مي‌خواد يه روز خودم يا يكي از برادرام دختردار بشن. يعني آرزوم. حالا شما هم مثل پدر من. دخترت هم خواهر ايماني من و گل دخترش هم مثل خواهرزاده‌ي منه چه فرقي داره. بعد ده تا پنج تومني را مقابل پيرمرد گرفتي و خيلي آهسته گفتي: اينم چشم روشني من به شما بابت نوه‌ات! تو رو خدا قبول كن رومو زمين ننداز.

به پيرمرد پنجاه تومن پول دادي در آن روزگاري كه غذاي دانشگاه 500 تومن بود و كيك شكلاتي محبوب من 200تومن! پيرمرد قبول كرد. تو براي اينكه او خجالت نكشد گفتي. سيدجان ايستگاه نزديكه. مي‌خواي بيام كمكت. گفت نه پسرم. دامادم قراره بياد ايستگاه دنبالم و لبخند زد. من دوباره غرق خواستنت شده بودم. غرق دوست داشتنت. اتوبوس به ايستگاه رسيد. پيرمرد كرايه‌ي راننده را داد و رو به تو گفت"پيش خانوادم آبرومو خريدي و رو سفيدم كردي. خدا پيش جد غريبم حسين(ع) روسفيدت كنه. خداحافظت باشه بابا. نگاه‌هاي اتوبوس سمت تو چرخيد. سرت را پايين انداختي. باتمام وجود دلم مي‌خواست همان‌جا دستم را دورگردنت حلقه كنم و تو را بخاطر اين همه خوب بودن ببوسم. راننده كه باصداي بلند داد زد. ايستگاه شهيد رباني. به خودم آمدم. پيرمرد رفته بود. آن پسرهاي داعشي‌طور رفته بودند. از اتوبوس پياده شدم. باز به تو فكر كردم. به اينكه كاش توي اين سال‌ها يك دختركوچك به خانواده‌ي پسرانه‌تان اضافه شده باشد كه با عمو و يا بابا گفتن به تو؛ تو را از خوشحالي تا آسمان ببرد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٨/١٨
٢
٠
آخی .. چه مرد مهربون و دوست داشتنی ای!!!
banu69
banu69
٩٦/٠٨/٢٨
٠
٠
آره خیلی خوب بود حیف که دیگه الان نمی دونم کجاست و چه می کنه؟😢😢😢😢😢😢💔💔💔💔
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٦/٠٨/٢٣
١
٠
چقد خوب توصیف می کنی :)
banu69
banu69
٩٦/٠٨/٢٨
٠
٠
ممنونم دوست خوبم💕💕💕💕💕💕💖💖💖💖
banu69
banu69
٩٦/٠٨/٢٨
٠
٠
💖💖💖💖💖
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات