جشن تولدم
بغضی که در گلویم نشسته است

جشن تولدم

نویسنده : banu69

رفتم خيابان تا براي تولدم يك خورده خرت و پرت و خوراكي بخرم تا مثلا يك خرده خوش بگذرانم و از اين اندوه ناتمام روزمره خلاص شوم. شايد بيشتر از سر دلتنگي و غربت بود كه چنين فكري به سرم زد. از فروشگاه يك عالمه تنقلات خريدم. بعد رفتم مغازه جينگيل جات. يك دستبند خريدم. چند لاك نمازي خوش‌رنگ، چند تا اسپري و يك جفت كفش ارزان قيمت راحت. يك مداد رنگي 36رنگ و يك شيشه بزرگ دانهيل قرمز به ياد روزهاي مقدس عاشقانه‌ي گذشته. ته مانده‌ي پولي كه داشتم يك پانصد تومني پاره پوره بود كه آن هم بابت كرايه اتوبوس از شريعتي به آزادگان پرداخت شد. به خانه كه رسيدم؛ زنگ نزدم. كليد انداختم و رفتم توي اتاقم در طبقه‌ي همكف. طبقه بالا كسي نبود همه رفته بودند بيرون. به جز برادرم كه تلوزيون تماشا مي‌كرد. در اتاقم را بستم. بيشتر خوراكي‌ها را پنهان كردم. روي كيك كاكائويي دوهزارتومني چندتا چوب كبريت گذاشتم و با اسمارتيز تزئينش كردم. كمي هله هوله توي ظرف ميان وعده‌ام ريختم و كادوهاي خودم براي خودم را برانداز كردم. وقتي شمع كيك را فوت كردم، دلم گرفت. به فكر فرو رفتم. خب تولد بيست هفت سالگي من بود. يعني گذر از دوران جواني. يعني سر و كله زدن با بحران سي سالگي. يعني بيكاري، بدبختي، بي‌پولي و تنهايي. نگاه معنادار وتلخ خانواده و اطرافيان. اينكه همه‌ي هم‌سن و سالانم يا شغل داشتند يا سروسامان گرفته بودند. به حرف فلاني و بهماني و آن يكي فلاني فكر كرده بودم كه قاطعانه گفتند كه رفته‌اند پيش دو سه تا جادوگر حرفه‌اي و آن‌ها هم گفته‌اند كه يك نفر ما را جادو كرده و 500هزار تومن مي‌گيرد تا ضد طلسم و دعاي خوشبختي برايم بنويسد. اينكه ديگر بايد ياد مي‌گرفتم و قبول مي‌كردم كه هيچ كسي به فكر ديگري نيست و كسي به كسي رحم نمي‌كند. اينكه بايد ياد بگيرم تنهايي زندگي كردن و تنهايي از پس خود و مشكلات برآمدن را. حالا بعد اين همه تلاش و تقلا و دويدن، من مانده بودم يك بيماري هورموني كش‌دار. يك پايان‌نامه نانوشته. بدهي شهريه و يك عالمه كتاب نخوانده كنكور براي تنها اميدم براي پيدا كردن كار. چه مي‌شد كرد. 

من با بدبختي‌هايم تنها مانده بودم. نه خدا و امام حسيني داشتم كه مرا يادشان بيايد و كمك كنند نه دلخوشي و انگيزه‌اي كه اين زندگي خفت‌بار را ادامه بدهم. خوردني‌ها را خوردم. وسيله‌ها را هم توي كمد گذاشتم و اتاق را مرتب كردم. نشستم روي زمين و تكيه دادم به ديوار مقابل پنجره حياط. هوا ابري شد و باران پاييزي نم‌نم به شيشه مي‌خورد. مثل اشكي كه حالا روي گونه‌هايم غلت مي‌زد و مي‌افتاد و در تار و پود قالي قديمي و خسته‌ي اتاق گم مي‌شد. چه مي‌شد كرد اين تقدير جبرآلود و كاملا غيرمنصفانه‌ي زندگي من بود...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
n_dahji
n_dahji
٩٦/٠٧/١٥
١
٠
بسیار عالی👏👏👏
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٧/١٦
٠
٠
ممنونم .......
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٧/١٦
١
٠
خیلی غصم شد خیلی...
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٧/١٧
٠
٠
نسیم عزیزم......... ممنونم از مطالعه ی مطلبم ان شا الله همیشه دلت شاد باشه
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٧/١٩
٠
٠
🌺🌺🌺 بانـ❤️ـو جـان تولــ🌹🌹🌹ــدتــ خــوش بــاد :) امیدوارم عمـری طولانی و با عزت و شرف داشتـه باشی و در کنــارِ عزیزانت ❤️ سلامت باشی :) 🌺🌺🌺
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٧/١٩
٠
٠
ممنونم نسيم قشنگم 💚💚❤❤❤❤❤💛💗
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٧/١٦
٠
٠
نسیم عزیزم......... ممنونم از مطالعه ی مطلبم ان شا الله همیشه دلت شاد باشه
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠٧/١٦
٠
٠
با خدا رفاقت کنید خوب رفیقیه... خودش شاهده که این حرفی نیست که چپونده باشن تو گوشم، چشیدم و میگم، تولدتون هم مبارک
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٧/١٧
٠
٠
ممنونم اقا مصطفی از اینکه مطالبم رو می خونید والا ما تا الان همین کار رو میکردیم .حالا با خدا رفیق بودیم ولمون کرد تگه رفیق نبودیم چی میشد :((((((((((((( بازم ممنونم ازتون
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠٧/١٨
٠
٠
من ممنونم از شما به خاطر یادداشت های خوبتون، رفیق که رفیقش و ول نمیکنه... :)
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٧/١٩
٠
٠
اقا مصطفي ! رفيق ما ،مارورها كرد 😢
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠٧/١٩
٠
٠
فراموشت نکرد ایزد در آن حال، که بودی نطفه مدفون مدهوش، روانت داد و طبع و عقل و ادراک، جمال ونطق و رای و فکرت و هوش، ده انگشتت مرتب کرد بر کف، دوبازویت مرکب ساخت بردوش، کنون پنداری ای ناچیز همت، که خواهد کردنت روزی فرامــــوش؟ نشونه بخواید ازش :)
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٧/٢٠
٠
٠
اقا مصطفي! منظورت از ناچيز همت منم???? 😞😞😞😞😞😞😞 نشونه خواستم کمک خواستم هم از خدا و هم اهل بيت ع اما خبري نشد.... استثنائا اين دفه حق بامنه
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٧/٢٠
٠
٠
بانو جانم حرف از نشونه شد فکر کردم بد نیست این کلیپ رو ببینی http://jeem.ir/media/6737 لطفا ببینش عزیزم :)
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٧/٢٠
٠
٠
نسيم قشنگم ، كار من از ديدن كليپ و فيلم ديدن گذشته اما چشم حتما تماشا می کنم ممنونم نسیم مهربانم
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠٧/٢٠
٠
٠
شعر سعدیه...، من هرگز قصد جسارت نداشتم ببخشید.
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٧/٢٠
٠
٠
خواهش مي كنم اقا مصطفي! شوخي كردم ....
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٧/١٧
٠
٠
بیست و هفت سالگی و این همه غم و غصه؟؟؟ / پیشاپیش تولدت مبارک عزیزم :))
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٧/١٧
٠
٠
اره غم غمه سن و سال نداره غم هميشه با منه 😞😞 ممنونم سمانه جان
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/٠٧/١٧
٠
٠
بانو جان همیشه غمگین می‌نویسی. نمی خوام بهت ایراد بگیرم اصلا و ابدا. فقط میخوام بگم همه ی ما آدم ها مشکلات خیلی خیلی زیادی داریم ولی باور کن لازم نیست همه ی زندگیمون رو وقف فکر کردن و هدر دادن زمانمون روی اونا کنیم. همه ی ما باید خودمون رو درگیر کار و زندگی و تفریح و یاد گرفتن چیزای جدید کنیم تا مشکلاتمون رو فراموش کنیم... اصلا بگو چرا خوراکیاتو قایم کردی و به داداشت ندادی؟ مهربونی رو باید خرج کرد تا بدستش آورد. اصلا میشد اگر بقیه فراموشمون کردن ما براشون هدیه بخریم . شام مهمونشون کنیم هر چی... غم روی غم نزار عزیزم چون زیاد میشن و آدم رو از پا در میارن
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٧/١٩
٠
٠
سلام الهام خانم عزيز اگه ما غمو ول كنيم غم ما رو ول نمي كنه من راجع به اين مسئله سالهاي سال با همه بحث كردم .حتي خواننده هاي وبلاگم
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٧/١٩
٠
٠
اما خب ميدوني چيه مسئله اينه كه هم من درست ميگم هم اونا! چيزي كه اينجا نوشتم فقط يه داستانه تا ،واقعيت.. واگرنه من براي خودم نهخوردني ،خريدم نه هديه!! شايد بهتربود اين مطلب رو درج نمي كردم بازم ممنونم هم از نظر قشنگت هم مطالبي كه توو سايت ميزاري ممنونم عزيزم
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١