جالبات بی جواب
این متن پایان ندارد...

جالبات بی جواب

نویسنده : Mrs.NA30M

امروز وقتی داشتم به اولین روز دبستان می‌اندیشیدم، تصویر آن روز صبح مثل همیشه برایم زنده شد که مادرم مرا به جهت کوتاه کردن موهای آشفته‌ام به آرایشگاه مردانه‌ی پسر دایی‌شان که از قضا نزدیک مدرسه‌ام بود بردند و موهایم را مردانه زدند (عکسش هم موجود است!) قبلا فقط شیرینی آن روز و اینکه خیلی مرتب و منظم و اتوکشیده به مدرسه رفتم و کلی خوش گذراندم برایم مهم بود اما کم‌کم از زوایای دیگری به کشف *جالبات ‌خاطره‌ام پرداختم. اینکه آن موقع صبح آرایشگاه مردانه باز باشد جالب نیست؟! و حال نه آنکه فقط آرایشگاه پسردایی مادرم که تمام مغازه‌ها از پارچه فروشی و میوه فروشی تا قصابی هم باز بودند و مردم در رفت و آمد و جوش و خروش...! 

از زمان کشف این جالب همیشه ذهنم درگیر این مسئله است که مردم ساکن در خیابان‌های پابین شهر سحرخیزتر هستند با طلوع خورشید لقمه غذایی خورده و نخورده از خانه بیرون می‌زنند و از اولین ساعات روز درب دکان و مغازه شان باز می‌شود و با انرژی و خلوص نیت در طلب رزق حلال شروع به کار می‌کنند و در انتهای شب چراغ‌های مغازه‌شان از دسته‌ی آخرین چراغ‌های شهر است که خاموش می‌شود... اما روال زندگی شان همیشه همان است که قبلا بوده است. از این‌ها جالب‌تر ساکنان بالای شهر هستند. می‌بینید؟حتی در متن من هم تفاوتی بین این دو گروه هست. ساکنان بالای شهر (جالب‌تر) هستند! خب بگذریم داشتید می‌خواندید؛ آنجای قضیه جالب است که افراد مذکور تا ساعت 10 صبح ( بخوانید صبحِ مایل به ظهر ) خواب تشریف دارند و به علت پرخوری یا خوش گذرانی بیش از حدِ (تعجب نکنید آن‌ها هم گاهی حد و مرزهایی دارند) شب گذشته توان دل کندن از رختخواب را ندارند و در آخر با زحمت فراوان بر سر زمین و زمان منت گذاشته با کش و قوس‌های مکرر راهی آشپزخانه (که قطعا باید به اندازه ی کل خانه‌ی من باشد) شده و صبحانه‌ی لاکچری آماده شده توسط خدمه را مفصلا نوش جان کرده و راهی شرکت یا کارخانه‌شان (که کاری نداریم از کجا رسیده) می‌شوند. با کلی عزت و احترام از رختخواب به میز کارشان منتقل شده و به کارهای روزمره ( که کاری نداریم به غیر از امضای اسناد مهم و چند تلفن ضروری دیگر یعنی چه؟) می‌پردازد و در بهترین حالت ممکن خیلی حلال وار تا ظهر پول روی پول می‌گذارد و به سرمایه‌اش اضافه می‌کند. ساعت 2 ظهر پس از گذران یک روز طاقت فرسا خیلی شیک و اداری‌طور به سمت منزل راهی می‌شود تا ناهار مفصل‌تر از صبحانه را در کنار خانم خانه و صد البته بیرون از خانه نوش جان کند به همراه نوشابه گاز دار بلکه این همه خستگی کار را از تن و جانش بشوید و ببرد... (نوش جانش) و این هم از قلم نیفتد که ترک کار جناب آقای مدیر مشخصا به معنای پایان کار نیست و کارگران همچنان در حال کارند... 

از آن دسته از آقازاده‌ها که کلا همین چند ساعت راهم حاضر به تحمل این حجم از ناملایمات و مشقت نیستند و تمام استعدادشان در خرج کردن پول های باد اورده ی (عه عذرخواهم با زحمت به دست آمده) پدر خلاصه می‌شود هم... بگذریم... حالا سوال من اینجاست که چطور می‌شود که ساکنان پائین شهر هرچه کار می‌کنند باز همان‌اند اما ساکنان بالای شهر هر روز بهتر از دیروز می‌خورند و می‌پوشند و زندگی می‌کنند؟ جواب با شما... این متن پایان ندارد... 

پ.ن 1 : جالبات جمع چیزهای جالب است که قطعا خودتان می‌دانید! 

پ.ن 2 : لطفا پس از خواندن متن ذکر این جمله فراموش نشود : خدایا شکرت! 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_mollaei
b_mollaei
٩٦/٠٧/٠٥
٠
٠
خدایا شکرت ... ممنون اوضاع جامعه رو یادآوری کردید :)))
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٧/٠٦
٠
٠
ممنون که خوندیدش :)
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٧/٠٦
٠
٠
مرفهان بی درد :(((
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٧/٠٦
٠
٠
هوووم :/ مقسی اومدی عجقم :)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٦/٠٧/٠٦
٠
٠
اینکه ملت اون موقع که شما رفتین کلاس اول مغازشون باز بوده، به خاطر اعتقادات مذهبی و اینکه رزق اول صبح توزیع میشه بوده! بعدشم زندگی الان با سی چهل سال پیش فرق کرده :پی
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٧/٠٦
٠
٠
:| من سی چهل سالمه؟ :/
حس معلق
حس معلق
٩٦/٠٧/١٠
٠
٠
چهل سال پیش ...:))) .
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٦/٠٧/٠٦
٠
٠
دوما ولی خوب واقعا متاسفانه افرادی هستن که از هیچ و پوچ به یه جایی رسیدن و مفت خوردن و خوابیدن! ولی حواسمون باشه اینا رو با کسایی که از بچگی سگ دو زدن و یه قرون دو هزار گذاشتن رو هم که الان شدن این رو اشتباه نگیریم! ایناها پول دار شدنشون نوش جونشون! برن حالشو ببر!
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٧/٠٦
٠
٠
بعله!
حس معلق
حس معلق
٩٦/٠٧/١٠
٠
٠
از راه حلال به دست آورده نوش جونش ولی یادمون نره خیلی ها از تو شیشه کردن خون مردم پولدار شدن که تعدادشونم کم نیست
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٦/٠٧/٠٦
٠
٠
سوما در کل با عدالت این دنیا که خدایی عادل خلقش کرده خیلی مشکل دارم کلا! به نظرم زندگی کمونیستی عادلانه تر باشه نسبت به چیزی که الان داریم ما!
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٧/٠٦
٠
٠
:/ چرا سیاسیش میکنین :|
حس معلق
حس معلق
٩٦/٠٧/١٠
٠
٠
عدل خدا که سرجاش ولی واسه عدالت دنیایی خودمون کسانی رو انتخاب میکنم که اول به فکر خود و جیب و اهل و عیال و فامیل خودشونن. اصلنم حرف سیاسی نزدم
علی
علی
٩٦/٠٧/١١
٠
٠
مشکل ما در درک کلمه عدل است عدل ابدا به معنای برابری نیست بلکه به معنای اینه که هر چیزی درست اون جایی باشه که باید باشه درست مقابل کلمه ظلم که معنای نابرابری نیست بلکه عدم جا گذاری هر چیزی میشه ظلم
حس معلق
حس معلق
٩٦/٠٧/١٠
٠
٠
جالب بود . خدا قوت
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٧/١٠
٠
٠
متشکرم که وقت گذاشتید دوست عزیز :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/٠٧/١٧
٠
٠
#خدایا_شکرت // یکم مخالفم، علتش اینه که بالاشهری ها هم کار میکنن، اونم زیاد ولی یک عدشون در کار دزدی و کلاه برداری هستن و یک عدشون دو برابر آدم معمولی ها زحمت میکشن. اونایی که لنگ رو لنگ انداختن و پول آتیش میزنن همون آقازاده هان اگر نه اون کسی که برای اولین بار شروع کرده به پول در آوردن عرق ریخته :)
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٧/١٩
٠
٠
آره باید توی متن اشاره میکردم منظورم بعضی از پولدار ها و بالاشهر نشین هاست.. تشکر که خوندیش الهامم :)
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١