پانسمان
به سختی خودم را از خاطرات بیرون کشیدم

پانسمان

نویسنده : banu69

شیفت را تحویل داده بودم قرار بود با مهسا برگردیم. میخواست به مناسب خرید ماشین شام مرا بیرون ببرد. رفتم اورژانس. حسابی شلوغ بود. مهسا با لبی خندان و صورتی بینهایت خسته گفت «یک مریض سرپایی اون اتاق هست زحمتش با تو.» سرم را به نشانه‌ی تایید تكان دادم و به سمت اتاق رفتم. كیفم را به رخت‌آویز آویزان كردم. سلام كردم و با شنیدن جواب سلام و نگاه به روبه‌رو خشكم زد. تو بودی. باورم نمیشد. بعداین همه وقت اینجا، این‌طوری. با سر و روی خونین لبخند میزدی. قیافه‌ات شده بود مثل آن روزی كه پدرت تازه مرده بود و با موهای پریشان و ته ریش نامرتب و صورتی روشن و مظلوم و باران زده آمده بودی سركلاس. مطمین بودم مرا شناختی. اما سعی كردم به روی خودم نیاورم. با آرامش و روی خوش از تو پرسیدم چه شده. تو با همان صدای گرم مهربان با همان لحن و بیان مظلومانه و دوست داشتنیات توضیح دادی.

سمت راست پیشانیات شكسته بود. ساعد دست راستت خونریزی داشت و روی دستت یک زخم وسیع اما سطحی برداشته بود. وسایل بخیه و پانسمان را برداشتم و روی صندلی كنارت نشستم. داشتم زخم پیشانیات را ضدعفونی میكردم و مثلا همه‌ی حواس و نگاهم به زخم پیشانیات بود اما تو را نگاه میكردم. تو هم برخلاف گذشته‌ها چشمت به من بود. دلم داشت آب میشد. چشم‌هایت همان چشم‌های جادوی قبل بود. حالا به جای ته ریش، ریش داشتی و صورتت به جوانی آن موقع نبود و پخته‌تر وعاقل‌تر به نظر میآمدی. دلم میخواست به جای بخیه زدن زخم پیشانیات، درآغوش تویی كه حالا به دیوار تكیه دادی بپرم و بگویم این همه سال كدام گوری بودی؟ تویی كه این همه ادعای خدا و امام حسین داشتی چرا دوست داشتن مرا لگد مال كردی؟ بخیه كه تمام شد بیهیچ حرفی یك گاز استریل روی زخم گذاشتم و یك توری روی سرش كشیدم. روی ساعدش زخم شده بود و آستین تا زده‌اش را پاره و خونی كرده بود. 

آستینش را بالا زدم. این هم بخیه میخواست. این همان دست‌هایی بود كه همیشه دوستشان داشتم و با تمام وجود دلم میخواست همراه دستان و پناه‌ شانه‌هایم باشد. بعد از بخیه و گاز استریل با باند بستم. اما دست‌هایش... وقتی دستش را به حالت مچ انداختن گرفتم آرامشی عجیب داشتم و انگار عشقی سرشار. یاد خواب آن سال‌ها افتاده بودم. خواب دیده بودم انگشتان دستم را گرفت و بوسید. صبح كه از خواب بیدار شده بودم دستم از حرارت میسوخت. كارم كه تمام شد یك سری مراقبت ‌ها را برایش توضیح دادم و او را به صندوق راهنمایی كردم. با یك مكث به من نگاه كرد. انگار میخواست چیزی بگوید. میدانستم هرچه ادامه پیدا كند بیشتر عذاب میكشم. 

قاطع و محكم گفتم برو به سلامت. بیخیال حرفش شد و گفت خداحافظ و رفت. توی آن غروب دلم گرفت و انگار دلم او را دوباره میخواست. با خودم كلنجار میرفتم. مهسا در را باز كرد و گفت «حالا خوبه یه مریض رو جمع كردیها! راه بیفت دیر شد.» بدون اینكه متوجه حالم شود راه افتاد. به سختی خودم را از گذشته بیرون كشیدم و به سمت پاركینگ راه افتادم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٦/٢٩
٣
٠
ای بابااااا!!! چرا بره به سلامت خو :/ بزنم لهت کنم؟ مغرور جلف :/ ... خیلی نوشته ی قوی و خوبیه ممنون :)
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٦/٣٠
٣
٠
ممنونم نسيم جان #^_^##^_^##^_^#
s_n
s_n
٩٦/٠٦/٢٩
٣
٠
وااای مگه میشههه؟؟عاخه مگه یه داستان کوتاه چقدر میتونه خوب باشه؟؟چقدر میتونه فوق العاده باشه؟عاغا من شهید شدم!
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٦/٣٠
٢
٠
ممنونم عزيزجان..
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٦/٣١
٢
٠
عههههههههه :((((( خو چراااااااا؟؟؟ بابا ای کارا چیه دیگه خو یه چیزی میگف دیگه :(( خعععلی خوب بود :((
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٧/٠٣
١
٠
این بیشتر یه داستان شاید یک آرزو بود می دونم دیگه هیچوقت نخواهد بود ممنونم دوست خوبم موفق و پیروز باشید
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠٧/١٢
١
٠
چقدر خوب پل میزنید تو روایتتون، عالی بود. و در مورد دیر بودن بیست و هفت سالگی یادآوری میکنم که نویسنده هری پاتر اولین کتابش رو تو ۲۷سالگی نوشت :)
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٧/١٤
٠
٠
ممنونم از شما بابت مطالعه ی مطلبم اما خب اون نویسنده ی هری پاتر بود و من یه آدم معمولی جویای کار که خیلی چیزا از من گذشته وخیلی از آرزوهایی که دارم امکان تحققش نیست مثل خیلی از آدمها خب بعضی از آدمها توی تقدیرشونه که خاص بشن معروف بشن. مثل همین نویسنده ی هری پاتر بعضی ها هم مثل من هیچ آینده ی خاص و خوبی در انتظارشون نیست باز هم ممنونم از نظر و نگاهتون
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات