پاییز توی راه با کلی بارون
می خواهم از زندگی ام بنویسم

پاییز توی راه با کلی بارون

نویسنده : za.lale

این غروب‌های خوشگل شهریوری رو از دست ندین، جاتون خالی دیروز غروب نیم ساعتی تک و تنها نشسته بودم روی پشت بوم و زل زده بودم به افق، به قول معروف توی افق محو شده بودم! البته این پشت بوم با پشت بوم‌های اکثر شما خیلی متفاوت، چون تو فاصله نیم کیلومتریش توی دو تا جهت شمال و غربش دو تا کوه خیلی خوشگل هست، اونی که سمت غربه کوتاه‌تر و جنگلی و اونی که سمت شمال هست صخره‌ای و خیلی بزرگ، بچه که بودم اون روزهایی که توی این شهر زندگی نمی‌کردم وقتی می‌اومدم اینجا تا می‌تونستم این کوه صخره‌ای خوشگل رو نگاه می‌کردم و توی مسیر مدام به اسم کوه مقوایی من ازش یاد می‌کردم.

اون روزها توی مخیله‌ام هم نمی‌گنجید که یه روزی اینجا زندگی کنم، اصلا تصورم از 26 سالگی اینی که الان هست نبود، نه اینکه بدتر یا بهتر بوده باشه‌ها... نه! فقط متفاوت بود، یه جور دیگه... نمی‌دونم شایدم اصلا نبود، منظورم اینه که شاید هیچ‌وقت تصورش نکرده بودم! من الان یه شغل مجازی دارم و در حال یادگیری کلی چیز میزم، اینا در حالی که توی یه فضای خاص خارج از شهر اونم توی یه منطقه کوهستانی دارم زندگی می‌کنم.  

نمیگم خوبه چون نیست، نمیگم بده چون نیست! منم مثل خیلی از آدم‌های دیگه یه زندگی کاملا معمولی دارم که فقط یه سری شرایط خاص و تبصره شامل حالم شده. شاید روزهای بعد از غیر معمولی‌های زندگیم نوشتم، می‌خوام زندگی نامه خودم ر از اینجا تا روز اول مهندسی معکوس کنم براتون. وقتی به اول رسیدم از اینجا به بعدش رو به سبک مهندسی غیرمعکوس خواهم نوشت! 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٦/٣١
٠
٠
عه خوشبحالت چه جای خوشگلی :))
لیلی
لیلی
٩٦/٠٧/٠١
٠
٠
این منظره کوهستانی زیبا، کجایه؟
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات