باغ بارون زده
ترانه ای سروده خودم

باغ بارون زده

نویسنده : za.lale

برو تو، هوا سرده، اینجا نمون

تو این باغ بارون زده نه نمون

بترس از هوایی که دل می‌بره

که تیر می‌زنه آدمو بی‌کمون

ببین من پر از ترکشه دست و پام

نمی‌تونه هیچ جا بره زجه‌هام

پر از ناله‌ام من، پر از حرف درد

میگن خوب می‌شم با شب پرسه‌هام

منم مثل تو عشق بارون بودم

تا یک نم می‌زد تو خیابون بودم

تموم تنم داغ این عشق بود

نمی‌فهمیدم گرچه داغون بودم

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_mollaei
b_mollaei
٩٦/٠٦/٢٢
٠
٠
وایییییی :) به دلمان بسی نشست موفق باشید :))
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٦/٢٢
٠
٠
:)
star_night947
star_night947
٩٦/٠٦/٢٣
٠
٠
:)
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٦/٢٤
٠
٠
به به .. :)))) عااااالی
s_n
s_n
٩٦/٠٦/٢٤
٠
٠
عاخی!
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠