سر قولت بمان!
بیا و همین یک بار را...

سر قولت بمان!

نویسنده : مهدي اقتدارپرور

بعضی وقت‌ها هم باید وانمود کنی که خوشحالی. که حرف‌هایت که غم‌هایت بی‌خودی‌ست که برای خالی نبودن عریضه می‌نویسی که بس بیکاری غم می‌خوری. که اصلا غم نداری. که اصلا مگر مهم است که چه کسی مانده چه کسی رفته چه رفیق نزدیکی که اخلاقی و مالی و مرامی بدهکار توست حتی به یک پیام ده تومانی هم تولدت را تبریک نگفت و کسی که کیلومترها با تو فاصله دارد و تنها یک‌بار تو را دیده برایت کادو می‌آورد. بعضی وقت‌ها باید وانمود کنی که برایت مهم نیست از این همه آدم و میلیون میلیون معشوقه یک نفر سهم تو نیست اصلا مگر مهم ست؟ باید وانمود کنی که خوبی. حداقل درک نشدن در خوب بودن قابل تحمل است تا اینکه بخواهی دردت را بگویی و به آزاردادن خودت متهم شوی و با یک بی‌خیال سر و ته ماجرا را هم بیاورد. پاییز دارد می‌رسد. اصلا برایم مهم نیست‌ها. اما دوست داشتم بود. دلم می‌خواهد دستش را می‌گرفتم می‌بردم بالای پل فلزی تازه‌ی بلوار. تکیه می‌دادیم به میله‌ها و می‌گفتم: «خب... تعریف کن». دلم می‌خواست نگاهش نکنم. اصلا چشم‌هایش را نگاه نکنم که خجالت نکشد. فقط خیابان را نگاه کنم و بگویم حق داری. حق داشتی. دلم می‌خواست بهم تکیه کند. دلم می‌خواهد دست‌هایم را بپیچانم دور تنش. بگویم از این پایین‌ترین پله‌ی طبقه‌ی پنجم بلند شو. این پله‌ی سنگی از بس دیده تو نشستی و هق هق می‌کنی خسته شده. این پله هم حوصله ی زر زرهایت را ندارد. هیچ کس دیگر ندارد. بیا... بیا پیش خودم هر چقدر خواستی گریه کن! 

دلم می‌خواهد بگویم کار خوبی کردی اصلا که موهایت را کوتاه کردی. هیچ هم حیف نبود. دلم می‌خواهد ببرمش برایش آب آلبالو بخرم. بنشانمش کنارم و خورشید را نشانش بدم که بعد از یک هفته برف در آمده. نشانش بدهم چقدر دلبر شده. دلم می‌خواهد ببرمش نگهش دارم جلوی قفسه‌های کتاب و بگویم بخر... کتاب بخر... هرچقدر می‌خواهی! اصلا کوله‌اش را باز کنم ده تا ده تا کتاب بریزم توی کوله‌اش و آن را بدهم دستش. دلم می‌خواهد برایش پیکسل چوبی بخرم. دلم می‌خواهد برایش شعر بنویسم. شال گردن بنفش بخرم. کنارش تکیه بدهم به تخت... مجبورش کنم دست بند ببافد. مجبورش کنم بره تمام فیلم‌های جشنواره را ببیند. دیکتاتور گونه مجبورش کنم خوشبخت باشد. دلم می‌خواهد زیر پتویش کیسه آب گرم بگذارم و یواشکی از آن زیر برایش تعریف کنم تمام سوتی‌هایی را که داده. تمام مسخره بازی‌هایش. دلم می‌خواهد برایش شال بنفش بخرم. مجبورش کنم سر کند. دلم می‌خواهد بفهمد هیچ‌کس زنی را که از خودش متنفر است دوست ندارد. هیچ کس یک زن ترسو را دوست ندارد. دلم می‌خواهد به او بفهمانم زن‌هایی که شال بنفش سر می‌کنند خوشبخت‌ترند. دلم می‌خواد به زور با تمام آدم‌هایی که با آن‌ها قهر کرده آشتی‌اش بدهم. اصلا وادارش کنم به آن‌ها مسیج بدهد که «دلم تنگت شده» برایش نرگس بخرم. دلم می‌خواهد از روی تخت بلندش کنم و وادارش کنم موهایش را فر کند و دنبال ماتیک قرمزش بگردد. اصلا دلم می‌خواهد ببرمش مغازه‌ی لوازم آرایش فروشی. آنجا با دخترهای خوشحال و مو شرابی آشنایش کنم. شماره رد و بدل کنند و بایستند در مورد ماندگاری رژ لب‌های بورژوآ و ریمل حجم دهنده‌ای که از آن فراری بود حرف بزنند. 

دلم می‌خواهد پرتش کنم توی تمام چیزهایی که ازشان فرار می‌کرد. فقط از زیر این پتو در بیاید. حرف بزند. اصلا فحش بدهد. بگوید من می‌خواهم غمگین باشم. می‌خواهم ژولیده و پف کرده باشم. از تمام خوشحالی‌های زورکی و تکراری تو متنفرم! از تو متنفرم! ولی فقط حرف بزند دلم می‌خواهد بهم تکیه کند. اصلا بیا یکی از همین روزهای پاییز را قدم بزنیم. برویم توی پیاده‌روهای ولیعصر. توی پیاده‌روهای تجریش یا برویم توی پیاده‌روهای قلهک و قدم بزنیم و هر بار آهنگی را زیر لب زمزمه کنیم. توی تجریش باشیم و قصد کنیم که برویم دربند و توی پیچ‌هایش قاه‌قاه بخندیم و زندگی را بگذرانیم. اصلا بیا یکی از همین روزهای زمستان که قرار است بیاید، قرار بگذاریم زیر برف قدم بزنیم. برف بازی کنیم. آدم برفی بسازیم. بستنی بخوریم توی برف. بیا زمستانِ امسال را، زمستان مرا خاطره بسازیم و خوب باشیم. بیا زمستان امسال را بهار کنیم برای خودمان. برویم بام طهران و از ته دل فریاد بزنیم و بعدش یک ریز بخندیم و آرام شویم. از بانجی جامپینگ بپریم و آدرنالین خونمان را تا بی‌نهایت بالا ببریم و مرگ را برای چند لحظه ملاقات کنیم و بعدش بخندیم و قدر بودنمان را. قدر رفیق بودنمان را بیشتر از چند لحظه قبل بدانیم و توی سرمای زمستان میان برف‌ها قدم بزنیم و هی ترانه بخوانیم و ترانه بخوانیم و ترانه بخوانیم. اصلا بیا قرار بگذاریم زمستان را که من به‌طور هولناکی دوستش دارم. با هم بگذرانیم. بیا قول بده قبل از اینکه بهار بیاید. قبل از اینکه همه چیز شبیه خوب بودن شود. قبل از اینکه همه برگردند. ما به هم برگردیم و همه چیز را خودِ خوبی کنیم نه شبیهِ خوبی... بیا و قول بده و همین یک‌بار را. فقط همین یک بار را. سر قولت بمان.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
ژاله
ژاله
٩٦/٠٧/١٦
١
٠
همهء این چیزها را دلت می خواهد ولی هیچ کاری نمی کنی.
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٧/١٧
٠
٠
مگه شال بنفش چیکار میکنه؟؟!! :/ اصلا چرا بنفش؟؟؟ شاید بنده خدا دوس نداش :( هی میخاین همه چیم بنفش بگیرین :/ .......... خیلی هم زیبا
star_night947
star_night947
٩٦/٠٧/١٨
٠
٠
بخدا حیف موهاشه...من کوتاه کردم پشیمون شدم...دروغ میگن میگن دختر غمگین رو چه به موهای بلند!:( لاک رنگی رنگی هم براش بخرید. زیبا بود:)
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
دشوار روزگاری است

اعجاز تنهایی

٩٦/٠٨/٣٠
شعری سروده خودم

بغض آسمان

٩٦/٠٨/٣٠
تنها در خودم اشک می ریزم

یک فنجان فراموشی لطفا

٩٦/٠٨/٣٠
تبلیغات