اولین انتخاب
دیگر دیر شده بود

اولین انتخاب

نویسنده : حس معلق

صدای موسیقی توی آرایشگاه اذیتم می‌کرد. هم صداش بلند بود و هم معلوم نبود خوانندش چی داره می‌خونه. جلوی آینه نشسته بودم و خودم رو تماشا می‌کردم. روی صورتم پر بود از کرم و ریمل و خط چشم و صد قلم آرایش جورو واجور، روی چوب لباسی کنارم یک لباس سفید با کلی گل و تور آویزون بود که خیلی به چشم میومد. همین‌جوری که آرایشگر موهام رو شکل می‌داد و به قول خودش داشت تمام هنرشو روی سرم پیاده می‌کرد مادرم و خواهرم و چند خانم دیگه به من نگاه می‌کردند به به و چه چه می‌زدند که عجب عروس خوشگلی!

آره! من اینجام چون دارم عروس میشم دارم به یه دنیای تازه قدم می‌زارم. قراره همسر یه مرد بشم قراره مادر بشم مادربزرگ بشم. چه حس عجیبی. همه خوشحالن، پس چرا من خوشحال نیستم؟ شنیده بودم هر دختری روزی که لباس عروسی تنش می‌کنه بهترین روز زندگیش هست. حالا که دارم عروس میشم لباس عروسیم بغل دستم و دارم آرایش می‌کنم، پس چرا خوشحال نیستم؟ شاید به خاطر انتخابی بوده که کردم؟ اما نه! من که انتخابی نکردم هرچی بوده بابام تصمیم گرفته... حتی ازم نپرسید نظرت چیه؟ از بچگیم همینجوری بود هیچوقت انتخابی نداشتم. برام لباس میگرفتن با سلیقه خودشون. اسباب بازیام همه پسرونه بود اخه بابام پسر می‌خواست و من شدن دختر. دوست داشتم درس بخونم اما قبول نمی‌کرد می‌گفت دختر رو چه به درس خوندن!

تا اینکه یه روز اومد و گفت امروز هاشم آقا قصابو دیدم. عاطفه رو واسه پسرش خواستگاری کرد. مراد، پسر هاشم آقا قصاب. خودشم همونجا تو مغازه باباش کار می‌کرد. یه جوون قد کوتاه و خپل که جلوی لباساش همیشه خون و گوشت بود هروقت می‌رفتم واسه خرید گوشت از اون همه مگسی که تو مغازش بود حالم به هم می‌خورد. اما حالا این آقا مراد که گوشه لبش همیشه یه سیگار هست می‌خواد بشه آقا بالاسره من... پس حق دارم که خوشحال نباشم! 

...

انتخاب، کلمه‌ای نامفهوم برای من. حالا اگه این لباس عروسو بپوشم چی میشه؟ ممکن دیگه بابام برام تصمیم نگیره؟ واسه خودم خانمی بشم؟ من بگم کجا بریم چی بخوریم چی بپوشیم؟ اسم بچه‌ام رو من انتخاب کنم؟ خونه‌ام رو خودم انتخاب کنم و وسایلم رو بدون نظر کسی خودم بچینم؟ وای خدای من چقدر قشنگه وقتی آدم خودش تصمیم بگیره و زندگی کنه... ولی نه! امکان نداره. مادر و خواهر مراد نمیزارن آب خوش از گلوم پایین بره آخه قراره با اونا زندگی کنم. وقتی فکرشو میکنم تموم تنم می‌لرزه. باید تصمیم بگیرم. یک بار برای همیشه. یا اون لباسو باید بپوشم و باقی عمرمم آدم‌های دیگه برام تصمیم بگیرن یا از اینجا برم و برای خودم زندگی کنم

اما کجا برم؟ مگه میشه مگه می‌زارن! خدایا چیکار کنم دارم دیوونه میشم... 

از پشت اشک‌هایی که این چند سال خودش رو قایم کرده بودن روی میز آرایشگر رو می‌بینم که ممکن منو از این شرایط نجات بده. خدایا منو ببخش. دیگه بسه. دیگه نمی‌تونم طاقت بیارم. 

...

تیغ به دست لرزان دختر افتاد. با خودش کلنجار می‌رفت. تموم زندگیش جلوی چشمش مرور می‌شد. تموم جراتش رو جمع کرد و تیغو روی دستش کشید. آهی از ته دلش کشید و خوشحال بود که برای اولین بار برای خودش انتخابی داشته چه خوب چه بد!‌ خون از دست دختر روی زمین می‌ریخت و دنیا جلوی چشماش تیره و تار می‌شد. آرایشگر که با خنده در حال کار بود

متوجه بی‌حالی دختر شد. دخترک حتی سر خودشم نمی‌تونست نگه داره. با دست پاچگی جلوی دختر نشست و وقتی خون ریخته شده روی لباس دختر رو دید از هوش رفت. مادر و خواهرش عاطفه با جیغ و فریاد اونو تو بغلشون گرفتن و دخترک، توی لحظات آخر به لباس سفید عروسی نگاه کرد و با خود می‌گفت شاید اشتباه کردم. اگر شهامت اون رو داشتم می‌تونستم راه زندگیم رو خودم انتخاب کنم. ولی حالا خیلی دیر شده. دخترک روی زمین تو خونش غرق شده بود. اون حتی وقت نکرد چشماشو ببنده.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٧/١٨
٠
٠
ای بابا :((( خدا رحمتش کنه ://
حس معلق
حس معلق
٩٦/٠٧/٢٠
٠
٠
خدا رفتگان شمارم بيامرزه . مرگ بدی داشت!
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٧/١٩
٠
٠
عخ عخ!!!
حس معلق
حس معلق
٩٦/٠٧/٢٠
٠
٠
ناراحت شدید؟
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٧/٢٠
٠
٠
نه اونقدرا که نویسنده انتظارشو داشت خخ
حس معلق
حس معلق
٩٦/٠٧/٢١
٠
٠
من انتظاری از کسی ندارم :) :) :)
پربازدیدتریـــن ها
انتظار پیشرفت نداشته باشید

عدالت یا صرفه جویی آموزشی؟

٩٦/٠٧/١٩
شعری سروده خودم

می نویسم تهدید تو بخوان التماس

٩٦/٠٧/٢٠
در برابرت سکوت کنم!

خیالت دیوانه ام می کند

٩٦/٠٧/٢٤
تا یادم نرود که...

پرواز بر فراز آشیانه فاخته

٩٦/٠٧/٢٠
سرانه مطالعه خیلی هم بالاست

تهران خیلی هم خوب است / قسمت دوم

٩٦/٠٧/٢٣
از ظلمی که می شود...

جهان امروز و امید به آینده

٩٦/٠٧/٢٠
عاشقش بودم اما...

بازگشت

٩٦/٠٧/٢٥
برای رفتن آماده می شوم

تهران-رشت

٩٦/٠٧/٢٢
آقا بیا...

قرن تنهایی

٩٦/٠٧/١٩
داستان کوتاه

زمانی برای مرگ

٩٦/٠٧/٢٣
شعری سروده خودم

امید دارم

٩٦/٠٧/١٩
پشت حصار غم هایم

غول اندوه

٩٦/٠٧/٢٤
سکه های بی ارزش

يا رفيق من لا رفيق له

٩٦/٠٧/٢٣
شعری سروده خودم

برای ترامپ

٩٦/٠٧/٢٤
پریشان حال

آفرین عشق

٩٦/٠٧/٢٥
به سردی خاک و باران

مثل همه

٩٦/٠٧/٢٥
شعری سروده خودم

راه گمشده

٩٦/٠٧/٢٢
می خواستم مهم ترین تصمیم زندگی ام را بگیرم

حامی نبودی

٩٦/٠٧/٢٢
تو را پای رفتن نیست

كاش معشوقه ات برگردد

٩٦/٠٧/٢٦
شعری سروده خودم

آرام میان دشت شب

٩٦/٠٧/٢٦
تبلیغات