اعصابم آرزوست!
دلم آرامش می خواهد

اعصابم آرزوست!

نویسنده : حس معلق

صبح زود با کلی داد و بی‌داد همسرم که می‌گفت: چیه اینقدر می‌خوابی؟ بلند شو برو نون بگیر بعدشم برو سر کارت.... بالشو انداختم رو سرم تا شاید صداش کمتر روی اعصابم بره! ولی فایده‌ای نداشت.  اونقدرغر زد که  یادم رفت اون روز مرخصی گرفتم! با عصبانیت از رختخواب بلند شدم و بدون اینکه چیزی بگم لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون.

دم در همسایمون داشت فحش و ناسزا می‌گفت! وقتی جریانو پرسیدم گفت: دیشب شهرداری نیومده آشغالارو ببره گربه اومده تموم کوچه رو به گند کشیده. وقتی متوجه کوچه شدم دیدم بنده خدا راست میگه کل کوچه شده بود پر از آشغال؛ با عصبانیت یه لگد به بطری جلو پام زدم و به طرف نونوایی حرکت کردم همین که داخل کوچه پیچیدم یه موتورسوار با سرعت از توی پیاده رو از کنارم رد شد. فقط چند سانتی‌منتر از من فاصله داشت تا مچالم کنه؛ کلی بد و بی‌راه نثارش کردم ولی مطمئنم هیچکدوم رو نشنید.

وقتی رسیدم دم نونوایی چند نفری توی صف بودند. منم رفتم ته صف و مشغول نگاه کردن به مردم شدم که هر کدوم تو حال و هوای خودشون بودن هر کدومم زیر لب غرغر می‌کردند و با عجله حرکت می‌کردند.

توی همین وضع بودم که دیدم یه نفر از جلوم رد شد مستقیم رفت پیش شاطر و بعد از سلام و احوال‌پرسی پولش رو داد و نونش رو گرفت و رفت! چند ثانیه‌ای نگذشته بود که یه نفر دیگه به همین ترتیب نون گرفت، دیگه لجم گرفته بود به نفر جلوییم گفتم: به شاطر بگو از توی صف به مردم نون بده چرا حق دیگران رو ضایع می‌کنه؟

طرف یه نگاهی تندی بهم کرد و گفت: مگه خودت زبون نداری؟ من اعصاب ندارم می‌زنم شاطر و شل و پلش می‌کنم. توی همین بحث بودیم که یه ماشین وایستاد و یه خانم ازش پیاده شد؛ مستقیم رفت جلو و یه کم با شاطر صحبت کرد؛ پولش رو داد و نون گرفت و این هم رفت! 

دیگه چشمام جایی رو نمی‌دید با عصبانیت و داد و بی‌داد هرچی عقده تا اون موقع داشتم سر شاطر خالی کردم. شاطر که دید اوضاع خرابه سریع پولم رو گرفت و نونم رو داد دستم تا برم. با تشر نونو ازش گرفتم و برگشتم خونه لباس کارمو پوشیدم و بدون اینکه صبحانه بخورم و خداحافظی کنم سوار ماشین شدم و سمت اداره حرکت کردم. توی ترافیک اینقدر ماشین‌ها بوق زدن که حس می‌کردم الانه که مغزم از گوش‌هام بزنه بیرون. چند تا ماشین با هم تصادف کرده بودند و راننده‌هاشون به جون هم افتاده بودند و با قفل فرمون از هم دیگه پذیرایی می‌کردند.

با هزار زحمت خودمو به اداره رسوندم و بدون اینکه به همکارهام سلام کنم پشت میز نشستم. همکارم با تعجب پرسید: مگه امروز مرخصی نبودی؟ با این حرفش نمک پاشید رو زخمم؛ با صدای بلند و تند بهش گفتم: تو دیگه ولم کن جون مادرت! بنده خدا دیگه هیچ حرفی نزد... 

منم تند تند پرونده هارو برداشتم و ورق میزدم ؛ چند لحظه ای که گذشت با بی حوصلگی و سردرد پرونده‌ها رو بستم، از روی صندلی بلند شدم و سمت پنجره رفتم و توی خیابون رو نگاه کردم. سعی کردم خودم رو آروم کنم. دلم یه استکان چای داغ؛ روی صندلی گهواره‌ای؛ توی طبیعت پر از درخت کنار یه دریاچه آروم می‌خواست. دلم می‌خواست چشم‌هام رو ببندم و فقط به صدای پرندگان گوش بدم؛ صدای نوک زدن دارکوب به تنه درخت‌ها ...

دیگه حالم از این همه شلوغی و اعصاب خوردی و خشونت و سگ دو زدن واسه پول بهم می‌خورد. همون پولی که مردم رو وحشی کرده؛ همونی که کاری کرده مردم به هیچ‌وجه به کسی رحم نکنن و با همه دعوا داشته باشند. شاید مردم فکر می‌کنن اگه خشونت بیشتری داشته باشند می‌تونن رفاه بیشتری کسب کنن. به قول خودشون تو این جنگل دنیا اگه گرگ نباشی مثل گوسفند می‌خورنت! 

آه خدا؛ خسته‌ام!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Mrs.NA30M
Mrs.NA30M
٩٦/٠٨/٢٠
١
٠
0_O کمی خوشبینی لطفا!!! یکم مهربونی خواهشا!!! یه ذره عشق پلیز!!!... تا وقتی من نوعی از خودم شروع نکنم به همسایه و همکارم لبخند نزنم و به اعصابم مسلط نباشم.. تا وقتی سعی نکنم به جای موتوری که با سرعت از کنارم رد میشه دختر بچه خوشگلی که لی لی کنان دنبال مامانش میره رو ببینم خب اوضاع میشه این متن شما.. این متن زیادی خشونت داشت و از زاویه ی تلخی به زندگی نگاه کرد ولی زندگی روزمره اونقدرام تلخ نیست مگه اینکه من و شما نخوایم شیرینی هاش رو ببینیم.. به قول عارفی: زندگی هنو خوشگلیاشو داره :))) ضمنا: خسته نباشی :)))
حس معلق
حس معلق
٩٦/٠٨/٢٣
٠
٠
ممنون بابت نظرتون . درست میگید دنیا هنوز قشنگیاشو داره ولی گاهی پیش میان آدم درست میفته وسط زشتیهاش ؛ اونجاست که هیچ چیز به چشمش خوب نمیاد
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/٠٨/٢١
١
٠
لطفاً از خودتون شروع کنید! متن خیلی عصبیه، کلماتش با آدم دعوا دارن. من ناخودآگاه بصورت کاملاً تند و خشن متن رو خوندم چون این حسو به شدت بهم منتقل می کرد. اما منم موافقم با صدای بلند و غرغرکسی از خواب بیدار شدن واقعاً اعصاب منوتاآخرشب خورد میکنه.
حس معلق
حس معلق
٩٦/٠٨/٢٣
٠
٠
من از شما معذرت میخوام :) . با قلمم صحبت میکنم یه استکان گل گاوزبون بهش میدم امیدوارم اثر داشته باشه اعصابش راحت تر بشه. ممنون بابت نظر
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٨/٢٣
٠
٠
یاد خودم افتادم اون روز رفتم من کارتمو شارژ کنم یه خانومه بدون نوبت اومد گفت ببخشید از منو شارژ کنین اتوبوسم الان میره... هیچی شارژ کرد رف.. رف سوارهمون اتوبوسی شد که منم میخواستم سوارشم..هیچی دیگه اون به خاطر این کارش رف ولی من جا موندمو منتظر اتوبوس بعدی...چقدر اعصابم خورد شد اون روز
حس معلق
حس معلق
٩٦/٠٨/٢٣
٠
٠
کسی حق آدمو بخوره هیچ زمان خوب نیست ؛ عصبی ميشه .حالا بیاد اون روز چند نفر حقتو بخورن دیگه اعصابی واسه آدم میمونه؟
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٦/٠٨/٢٣
٠
٠
متن بیشتر آدمو عصبی می کرد :)))))
حس معلق
حس معلق
٩٦/٠٨/٢٣
٠
٠
شما به بزرگواری خودتون ببخشید . :) فکرشم نمیکردم اینقدر باعث آزردگی خاطر دوستان بشه!
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
هرگز نمی توانی...

ماه حلول می کند

٩٦/١١/٠٢
مرسی همه!

دلتنگت بودم

٩٦/١١/٠٢
کسی چه می داند!

سابقه کهیر

٩٦/١١/٠٣
اول بهمن ماه؛ زادروز فردوسی

شاهنامه چگونه شکل گرفت؟

٩٦/١١/٠٣
چند خطی درباره سانسور کتاب

سانسور ممکن نیست

٩٦/١١/٠٢
در گرو عشق

گفت و گو و شرایط امکان آن

٩٦/١١/٠٣