رضوان
هیچکس رفتنش را باور نکرد

رضوان

نویسنده : حس معلق

آخرین عملیات قبل از عروسی رضوان بود. تمام هماهنگی‌ها با واحدهای اطلاعاتی و عملیاتی شده بود. قرار بود به یه انبار خودروهای اوراقی که تو کار قاچاق انسان بودن حمله کنیم .

تجهیزاتمون رو چک کردیم و تیم ها از ستاد حرکت کردند. رضوان تو ماشین کنار من بود و به گوشه خیره شده بود، بهش گفتم چی شده شاه دوماد نکنه ترسیدی؟

یه نگاهی بهم انداخت و با خنده‌ای ریز گفت : نه داداش دارم به مراسمم فکر می‌کنم نباید مشکلی توش باشه! گفتم غصه نخور خودم نوکرتم کاری کنم مراسمت مثل توپ صدا کنه. فرمانده از بی‌سیم به یگان‌ها دستور آماده باش داد. به محل مورد نظر کم‌کم نزدیک می‌شدیم، سلاح‌هامونو مسلح کردیم و منتظر دستور بعدی بودیم. وقتی به محل رسیدیم به دستور فرمانده پشت دیوار کمین کردیم و قرار شد یه نفر از بالای دیوار بره داخلو درو واسه بقیه باز کنه. قبل از اینکه کسی حرفی بزنه رضوان اعلام آمادگی کرد و یه یا علی گفت و از دیوار بالا رفت.

دل تو دلم نبود. چشمم فقط به در دوخته شده بود تا رضوان بازش کنه ولی خبری نشد. اومدن رضوان کمی طول کشید که یهو صدای تیراندازی از داخل خونه شنیده شد. یه لحظه تموم دنیا واسم سیاه شد، تا حالا تو هیچ عملیاتی نترسیده بودم ولی این بار فرق می‌کرد. فرمانده دستور داد چند نفر دیگه از دیوار بالا برن تا هم درو باز کنن و هم به رضوان کمک کنن. هنوز حرف فرمانده تموم نشده بود که در باز شد و نیروها وارد انبار شدند و هرکس جان پناهی برای خودش پیدا کرد. وقتی داخل انبار شدم به هیچ چیز فکر نمیکردم و فقط دنبال رضوان می‌گشتم. اما نبود!

یا خدا... یعنی کجاست؟ تیراندازی بیشتر شده بود انگار واسه اومدن ما آماده بودند چند تا از نیروهامون زخمی شدند و یه گوشه افتاده بودن. با کمک لاشه‌های ماشین‌هایی که اونجا بود خودمو به نزدیکی قاچاقچیا رسوندم و تونستم نارنجکی داخل اتاق بندازم.‌ صدا و موج انفجار همه رو زمین گیر کرد. چند ثانیه ای گذشت و بعد از اون سریع به داخل اتاق وارد شدیم، بدن چهار نفر از قاچاقچی‌‌ها  پر از ترکش نارنجک شده بود. تمام اتاق‌ها رو بازدید کردیم هیچ‌کس دیگه‌‌ای بود. طی اخباری هم که رسیده بود اطلاعات همین چهار نفرو داشتیم. تو تموم مراحل ماموریت فقط به رضوان فکر می‌کردم .سریع اومدم بیرون و شروع به گشتن توی محوطه کردم؛ رد خونی که روی چند ماشین کشیده شده بود توجه‌ام رو جلب کرد.

با احتیاط به همراه چند نفر دیگه رد خون‌ها رو گرفتیم تا به چند کانتینر که در آخر انبار بود رسیدیم. رضوان رو دیدم که کنار یکی از کانتینرها نشسته بود و دستش رو روی دستگیره اون گذاشته بود. سریع به طرفش رفتم و جلوش نشستم. باورم نمی‌شد، یه تیر به پهلوی رضوان خورده بود خون ازش بیرون می‌زد. ترسیده بودم با دست خواستم جلوی خونریزی رو بگیرم که دستم رو گرفت و گفت : من خوبم، این درو باز کن!

اهرم در کانتینرو کشیدم و درو باز کردم. وقتی نور به داخل کانتینر رسید از صحنه‌ای که می‌دیدم شوکه شدم.20  تا 30 نفر از دختران سرزمینم داخل کانتینر با وضعیتی اسفبار زندانی بودند. قبلا از این موضوع خبر داشتیم ولی بازم چیزی که می‌دیدم رو باور نمی‌کردم. دخترانی که قرار بود برای عیاشی و سرگرمی شکم بارگان کشورهای حاشیه خلیج فارس به اونجا برن. بدنم می‌لرزید، داشتم منفجر می‌شدم که یه عده به خاطر منافع خودشون ناموس ایرانی رو اینجوری به حراج گذاشته بودند. برای بررسی اوضاع‌شون خانم‌های همکاری که همراهمون بودند داخل کانتینر رفتند و منم که ماموریتم اونجا تموم شده بود، رضوان رو سوار آمبولانس کردم به سمت بیمارستان حرکت کردیم.

توی راه رضوان شروع کرد به وصیت کردن! حرفاش آزارم می‌داد. بهش گفتم این چه حرفایی که می‌زنی پسر. واست آرزوها داریم. عروست منتظرته به خاطر اونم شده محکم باش. دستم رو محکم فشار می‌داد و درد می‌کشید، ولی صداش در نمیومد .نیروهای آمبولانس هم مشغول بند آوردن خون بودند. نزدیک بیمارستان احساس کردم قدرت دستش کم شد، چند بار صداش کردم ولی جوابی نداد به بیمارستان که رسیدیم سریع به اتاق عمل بردنش و دکتر و پرستارها به سرعت بالا سرش رفتند.

پشت در دل تو دلم نبود، ترس، استرس، ناراحتی، خستگی و... همه این احساس‌ها توی یه لحظه تو وجودم بود. در اتاق عمل باز شد و دکتر اومد بیرون. جلوش رو گرفتم و از حال رضوان پرسیدم. با حالتی ناراحت بهم نگاه کرد و گفت: به خانوادش اطلاع بدید، خدا بهتون صبر بده. رفتن دکتر رو ندیدم، رفت و آمد مردم رو نمی‌دیدم، پاهام توان نگه داشتنم رو نداشت. کنار دیوار تکیه دادم و نشستم. دکتر گفت به خانوادش اطلاع بدم! اما چجوری؟ چی بهشون بگم؟ به عروسش که الان تو قصر رویاییش کنار رضوان نشسته چی بگم؟ گریه‌هام بند نمیومد!

همه بچه‌هایی که با من بودند همین حالو داشتن هیچ‌کس رفتن رضوان رو باور نمی‌کرد هرکس یه گوشه نشسته بود و گریه می کرد. رضوان به خاطر ناموسش شهید شد. یک خانواده داغ‌دار و کاخ آرزوهای یک دختر خراب شده بود؛ به خاطر اینکه دست اجنبی به دامن پاک ناموس ایرانی نرسه. به خاطر امنیتی که مردم باید ازش استفاده کنند و شاید هیچ‌گاه نفهمند این راحتی امروزشون از کجا تامین میشه!

...

تابوت رضوان که پرچم ایران عزیز روی اون کشیده شده بود رو توی ستاد فرماندهی آورده بودن .پدر و مادر و خواهرهای رضوان بی‌قراری می‌کردند و خودشون روی تابوت انداخته بودند و دختری که شاه زندگیشو الان داخل یه جعبه سرد، بدون حرکت می‌دید. بهت زده و ساکت!

حتی یک قطره اشک هم نمی‌ریخت. کسانی که اطرافش بودند برای گریه کردنش التماس می‌کردند تا شاید از غمش کم بشه همه ترس اینو داشتند با این حال نکنه سکته کنه و من...

به پرچم روی تابوت نگاه می‌کردم و به این فکر می‌کردم که تا حالا چند نفر مثل رفیق ما به خاطر سربلندی و امنیت ایران از تمام دلبستگی‌هاشون گذشتند و جون خودشون رو فدای اون کردند. و ما باید رهرو راه اون‌ها باشیم شاید هم یه روز ما رو هم داخل همین تابوت به‌نام شهید بزارن...

 

شادی روح شهدای ایران عزیزمون صلوات

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٨/٠٣
٠
٠
چقدر زندگی قشنگی دارن وقتی از زندگی کوتاه تو این دنیا میزنن واسه آرزوها و هدف های مهم تری مثل دفاع از مرزها و دفاع از دین و یا هر چیز دیگه... خیلی خوب بود
حس معلق
حس معلق
٩٦/٠٨/٠٤
١
٠
خیلی ممنون بابت همراهیتون . خدا تمام شهدای این مرز و بوم رو به اعلاترین درجات برسونه
star_night947
star_night947
٩٦/٠٨/٠٤
٠
٠
ببخشید این داستان واقعیه یا ساخته ذهن نویسنده؟اگه واقعیه اسم کامل شهید رضوان رو لطف کنید بگید.ممنون.
حس معلق
حس معلق
٩٦/٠٨/٠٥
٠
٠
شاید کلیت داستان ساخته ذهن خودم باشه ولی مطمئنا واقعیت های زیادی مثل این تو این مملکت هست.
banu69
banu69
٩٦/٠٨/٠٤
٠
٠
خیلی خوب بود....خیلی... ممنون ✔✔✔✔✔✔✔✔✔
حس معلق
حس معلق
٩٦/٠٨/٠٥
٠
٠
ممنون که خوندید
b_noori
b_noori
٩٦/٠٨/٠٤
٠
٠
اسم مادر بزرگ شوهر منم رضوان هست! برای همین قبل از خوندن داستان فکر کردم شخصیت اصلی حتما خانومه!
حس معلق
حس معلق
٩٦/٠٨/٠٥
٠
٠
بعضی از اسم ها مشترکن . یکیش همین. ممنون که خوندی و نظر دادی
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
دشوار روزگاری است

اعجاز تنهایی

٩٦/٠٨/٣٠
شعری سروده خودم

بغض آسمان

٩٦/٠٨/٣٠
تنها در خودم اشک می ریزم

یک فنجان فراموشی لطفا

٩٦/٠٨/٣٠
تبلیغات