Notice: Memcache::pconnect(): Server localhost (tcp 11211) failed with: Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::pconnect(): Can't connect to localhost:11211, Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 72 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 75 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 95 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 98 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 33 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 36 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 49 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 52 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 65 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 68 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 36 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 39 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 45 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 48 جیم - آشنایی من با جلال www.jeem.ir
آشنایی من با جلال
به بهانه 18 شهریور سال مرگ جلال آل احمد

آشنایی من با جلال

نویسنده : زهرا مبارزی

ماجرای آشنایی من و آل احمد برمی‌گردد به روزهایی که خیلی کوچک‌تر بودم. این آشنایی را می‌توان به نوعی توفیق اجباری دانست که قطعا سهم توفیقش برای من بوده و اجبارش برای استاد. پدرم درس خوانده ادبیات بود و آن سال‌ها هنوز کتابخوان و مثل این روزها قوت غالبش مجلات و روزنامه‌ها نشده بود. یادم هست صندوقچه کوچکی به رنگ مشکی با نقوش قرمز رنگ لوزی و مثلث کنار اتاق خانه‌مان داشتیم, که محرم اسرار پدرم بود و در عوالم کودکی بی‌آنکه دلیلش را بدانم توسط مادرم از بازکردن درش منع شده بودم.

اصرار مادر به دوری از صندوقچه سخت حریصم کرده بود, روزی تصمیم گرفتم در صندوقچه ممنوعه را باز کنم و سرکی در آن بکشم و خیالم را راحت کنم که چیزی بر کودک درونم پنهان نمانده! القصه...کمی بعد از این تصمیم, خودم را میان کلی ورق پاره و مُهر و کتاب و دفتر پیدا کردم. شکل و شمایل کتاب‌ها قدیمی و رنگ و رو رفته بود و هیچ جاذبه‌ای برایم نداشت. این بود که خسته از ماجراجویی همه کتاب‌ها و ورق‌ها را به داخل صندوقچه ریختم و فاتحانه از اتاق بیرون زدم. 

در توصیف ناشی‌گری‌ام همین بس که چند ورق کاغذ از لابه‌لای دفتر دستک پدر در کنار صندوقچه جامانده بود, مادر آن‌ها را دیده بود و بعد از آن فهمیدن اینکه چه کسی پایش را از گلیمش بیشتر دراز کرده کار سختی نبود. شب هنگام مادرم مرا به محکمه فراخواند و از من پرسید چرا در صندوقچه ممنوعه را باز کردم؟ (بعدها فهمیدم علت آن تاکیدها این بود که پدرم امانت‌دار دفتر اسناد بازنشتگان اداره‌شان بود و آن دفتر دستک‌ها حساب کتاب‌هایش, و گویا من در آن سن از فهمیدن این قضایا عاجز بودم) از سوال مادر یکه خورده بودم و قافیه را باخته بودم, برای اینکه خودم را از تک و تا نیندازم به دروغ گفتم: "نمی‌خواستم فضولی کنم, فقط یک کتاب می‌خواستم" آنوقت پدرم دست عزیز کرده‌اش را گرفت, در صندوق را باز کرد وگفت: کتابت را بردار. دستم را دراز کردم و یک کتاب با جلد قرمز شاید هم قهوه‌ای با حاشیه‌های سفید که به گمانم عکس یک چهره روی آن طراحی شده بود برداشتم و برای تظاهر به پشیمانی چند لحظه‌ای سرم را پایین انداختم, سرم را پایین انداخته بودم و نگاهم خیره مانده بود روی یک اسم: "جلال آل احمد" بعد از آن از نام و نشان و سرنوشت کتاب بخت برگشته هیچ به یاد ندارم.

نمی‌د‌‌انم راهنمایی بودم یا دبیرستان که برای دومین بار به"جلال آل احمد" برخوردم, آنجا بود که کودک درونم فریاد زد: "اِ این آقاهه!" به خودم آمدم و به زور ساکتش کردم مبادا داستان یک دخترک بازیگوش دروغگو را برای هم کلاسی‌هایم واگویه کند. بعد از کلاس ادبیات بود که دنباله این اسم را گرفتم تا رسیدم به"پنج داستان", به کلمات جاندارش, به توصیفات آل احمد. حوالی همان سال‌ها بود که نثر داستانیش در"گل دسته‌ها و فلک" دستم را گرفت و لابه‌لای کلمات از پلکان مسجد بالا برد و هیچ دروغ و اغراق نیست اگر بگویم از آنجا به چشم" گنبد سید نصرالدین سبز براق" را دیدم. و در پایان داستان وقتی پسرک برای کرده‌اش فلک شد,"کف پاهایم سوخت انگار که روی آتش گذاشته بودمشان" و تا می‌توانستم به مدیر بد و بیراه گفتم و از او بدم آمد که مرا فلک کرده بود! به‌دنبال آشناییمان "دانشور"را شناختم و بعد چشمم"زری و یوسف"را گرفت, به خاطر تشابه اسمی‌ام با زن قهرمان داستان _زری_ سرکی کشیدم تا ببینم در زندگی‌شان چه خبر بوده این‌بار هم همراهیم مرا برد به "میانه خوشه چین‌ها", نزدیک"درخت گیسو" رفتم, به مدد همراهی با داستان گریستم, امیدوار شدم و گاه ناامید و خسته و کسل و درمانده به گوشه‌ای پناه بردم.

بی‌شک همه این ماجراجویی‌ها, خیال بافتن‌ها و فراغتم به وقت سفرهای خیالی را مدیون همان اسمی بودم که نگاهم در کودکی رویش خیره مانده بود:

"جلال آل احمد"

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٦/١٨
٠
٠
روحش شاد.. چقدر نوشته هاش ساده و بی شیله پیله س..ادم دوس داره همینجور بخونه... مرسی زهرا جان:)
زهرا مبارزی
زهرا مبارزی
٩٦/٠٦/١٩
٠
٠
خواهش میکنم عزیزم لطف شماست❤
سهیلا دباغیان
سهیلا دباغیان
٩٦/٠٦/١٩
٠
٠
جلال آل احمد تکرار نشدنیست
زهرا مبارزی
زهرا مبارزی
٩٦/٠٦/١٩
٠
٠
بله همینطوره;ممنون که خوندید❤
star_night947
star_night947
٩٦/٠٦/٢٠
٠
٠
چه زیبا بود داستان گلدسته و فلک کتاب ادبیات...یاد اون روز ها بخیر..و سپاس بخاطر نوشته زیباتون.
زهرا مبارزی
زهرا مبارزی
٩٦/٠٦/٢٠
٠
٠
ممنون از شما که خوندی❤