سیاه چال
باید می گفتم...

سیاه چال

نویسنده : heydaretebari

از پول و تیپ و دوست‌های هنری فقط استعدادش را داشتم که آن هم زیاد به کار نمی‌آمد، عشق مرا کشیده بود دانشگاه هنر اما عقل می‌گفت بزن بیرون. روزهایی که دغدغه‌ی بچه‌ها گم شدن یک رنگِ ماژیک‌شان بود یا پیدا کردن چسب برای حاشیه نقاشی‌هاشان، من دنبال گچ و سیمان بودم برای پر کردن چاله‌های زندگی. این وسط یک درد دیگر هم داشتم، یک درد زیبا. سر کلاس‌های طراحی مهم نبود کدام یکی از بچه‌ها مدل می‌شد، من فقط او را می‌کشیدم. با آن چشم‌های مشکی و لبخند شیرینش. آنقدر فاصله بود بین‌مان که حتی وقتی توی کلاس کنارم نشسته بود نمی‌توانستم یک کلمه بگویم (بابا این دل وقت نشناس من بند شده به چشم‌های تو). فقط عطر تنش را می‌بوییدم و حفظ می‌کردم. دانشگاه تمام شد، عشق هم تمام شد. نمی‌توانستم جواب صاحب خانه و بانک و داروخانه را با نقاشی بدهم، همه پول می‌خواستند، پول لعنتی.

ده سال بعد من دیگر من نبودم، داخل آینه خودم را نگاه می‌کردم که با کلی ریش و صورت سیاه، داخل لباس سرهمی یک تعویض روغنی و بوی همیشگی نفت و بنزین غرق شده بودم. حواسم پرت خودم بود که ماشینی آمد داخل مغازه و روی چاله سرویس ایستاد، دختری از ماشین خارج شد و گفت :

- آقا لطفا یه نگاهی به روغن ماشین بندازین فکر کنم نیاز به تعویض داره.

عوض شده بود، آنقدر که نمی‌شناختمش، اما چشم‌ها و عطر تنش را از بَر بودم .

به چشم‌هایش خیره شدم و گفتم :

- باید می‌گفتم که حالا با یک نگاه پرت نشم تو سیاه چال گذشته، باید بهت می‌گفتم.

با تعجب گفت: ببخشید متوجه منظورتون نمی‌شم .

گفتم: من خودم هم گاهی متوجه منظور خودم نمی‌شم .

 و توی سیاهی چاله سرویس ناپدید شدم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٦/١٠
٠
٠
اتفاقا تیپ و قیافه خوبی ام دارید 😉 تشکــر مثل همیشه عــالی و دلنشین :)
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٦/١١
٠
٠
»لطف شماست«
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٦/١٠
٠
٠
عجب😢😢.....
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٦/١١
٠
٠
(....*....)
A_heidarzadeh
A_heidarzadeh
٩٦/٠٦/١٥
٠
٠
توی متن های اخیرتون که همه عالی بودن این متن فوق العاده بود
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٦/٢٦
٠
٠
{ خیلی خیلی ممنونم }
پربازدیدتریـــن ها