شلاق به قیمت مردانگی!

شلاق به قیمت مردانگی!

نویسنده : بهمن بهمنی

دبیر علوم بود و بوکسور! سر کلاس که می‌آمد می‌گفت: باید مردهای آینده خشن باشن! مرد باشن، ورزشکار باشن! یک سوال می‌پرسید، بلد بودی یک شلاق، نبودی 20 تا شلاق! یادم هست آن روز که وارد کلاس شد می‌خندید، همه دست به سینه نشسته بودیم آمد گفت: بچه‌ها من دبیر خوبی هستم یا نه؟ هیچ‌کس حرفی نزد! چند قدمی در کلاس راه رفت شلاق را داخل کشو گذاشت، رو به بچه‌ها گفت: همه دفترهای علوم‌شان را روی میز بگذارند! و از گوشه دفتر خود یک تکه کاغذ جدا کنند! گفتم: آقا می‌خواهید من یک برگه را از دفتر خودم بکنم و به تعداد بین بچه‌ها تقسیم کنم؟ دبیر اخمی کرد و گفت: بهمنی ساکت! هر کس از دفتر خودش برگه بکند! خلاصه ما برگه‌ها را کندیم، دبیر گفت: حالا بنویسید من خوب هستم یا بد! کاغذها را تا کنید داخل مشت بهمنی بریزید. من از ترس و شکی که ذهنم را آزار می‌داد نوشتم خوب!

 

وحشت در چشمان همه موج می‌زد! برگه‌ها را جمع کردم تحویلش دادم و نشستم! دبیر یکی، یکی تکه‌های کاغذ تا خورده را باز می‌کرد و می‌خندید! آخرین برگه چهرش را افروخت! بلند شد شلاق را در دستش گرفت گفت: خودش اگر بگوید تنبیه نمی‌شود ولی اگر من بفهمم قضیه فرق دارد! پسر باید مرد باشد، آن کس که نوشته است بد و فحش هم داده بلند شود و مثل مرد اعتراف کند! سکوت مبهمی کلاس را فرا گرفته بود! هیچکس حرفی نمی‌زد! دبیر گوشه برگه را برداشت، یکی یکی روی قسمت پاره شده دفتر بچه‌ها می‌گذاشت، تا که برگه پاره شده با دفتر دوستم یکی شد! دوستم از ترس دهنش قفل شده بود! پازل جور بود و چوب معلم گل! دبیر خندید، دستش را روی شانه دوستم گذاشت و گفت: این مرد است! بچه‌ها یادتان باشد اگر تهدیدتان هم کردند، مرد باشید و حرف حق را بزنید! با این وجود من دوست شما را بخاطر فحشی که نوشته بود تنبیه می‌کنم و بخاطر جسارتش تشویق، او نمره ترمش 20 است! کلاس به افتخارش دست زد، و شلاق‌هایی که کف دستش می‌خورد، گریه می‌کرد و می‌خندید اشک می‌ریخت و لبخند بر لب داشت!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
taba_sa
taba_sa
٩١/١٢/٠٨
١
٠
اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووول..... :))))))
taba_sa
taba_sa
٩١/١٢/٠٨
١
٠
هاااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه داریم از ایم معاماااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟/ داریم عآیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
b-bahmani
b-bahmani
٩١/١٢/٠٨
٠
٠
آره داريم!نمي دونم چون تو طرقبه بود روحيه ي بعضي از دبيرها خشن بود!
taba_sa
taba_sa
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
الهی......
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١٢/٠٨
١
٠
آخی دمش گرم که حرف دلشو نوشته ... ولی واسه شلاق خوردنش دلم سوخت :((
b-bahmani
b-bahmani
٩١/١٢/٠٨
٠
٠
اون بابايي كه شلاق خورد تا ديپلم بيشتر نخوند!ولي من سياست يكي به نعل يكي به ميخ رو اون روز يادگرفتم!
علیرضا
علیرضا
٩١/١٢/٠٨
١
٠
خیلی جالب بود ایولا...
b-bahmani
b-bahmani
٩١/١٢/٠٨
٠
٠
تو شانديز هم مي زدن رفيق؟
علیرضا
علیرضا
٩١/١٢/٠٨
٠
٠
آره اتفاقا من رو یک بار شکنجه کردن با خط کش آهنی ومجبور شدم لو بدم دیگه :)) خخخ بعدش چه دعوایی کردیم با اونایی که لوشون داده بودم:! نامردا زیر میز معلم آتیش روشن کرده بودن کبریت رو گذاشته بودن تو جامیز من آخه از من مظلوم تر پیدا نکردن:(
مجید
مجید
٩١/١٢/٠٨
٠
٠
o yes....
b-bahmani
b-bahmani
٩١/١٢/٠٨
٠
٠
ya or yes اوه ......؟
mery
mery
٩١/١٢/٠٨
٠
٠
یا حضرت فیل ما که استادامون واسمون عشوه میان والا:)))
b-bahmani
b-bahmani
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
مگه داريم؟؟؟؟؟؟؟
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١٢/٠٨
٠
٠
ای بابا!چه آدم ساده ای بوده!بهش میگفتی اصلا طرف سیاست نره که موفق نمیشه!
b-bahmani
b-bahmani
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
هههههههه!راست ميگي سيد !!!
اسمانه
اسمانه
٩١/١٢/٠٨
٠
٠
جالب بود ...بیچاره شماها ..با چه زجری درس خوندید..
b-bahmani
b-bahmani
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
هيييييي.....دبير خوبم داشتيم!ولي خوب رفيق تخص دبيرهارو مجبور به اجراي قانون نظامي در كلاس ها مي كرد!
mahtab-k
mahtab-k
٩١/١٢/٠٨
٠
٠
من اگه جاش بودم ترک تحصیل میکردم.....هههههههههههه....نیس خیلی حسااااااااااااااااااسم
b-bahmani
b-bahmani
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
ترك تحصيل!مدير از خجالتمون در ميومد اگه مي شنيد اين حرف رو!
sahar.s
sahar.s
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
خخخخخخخخخ :)))))) این معلم بوده یا میر... !!! میر چی چی؟ یادم رَفته جون شما همین میرش یادم مونده! خخخ [حافظه در حد ماهی] کاش دخترا هم همچی معلمایی داشتن یکم آدمشون میکرد! خخخخ
taba_sa
taba_sa
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
میر پنج؟؟؟؟؟؟؟
b-bahmani
b-bahmani
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
میر شیش حتما؟
بامعرفت
بامعرفت
٩١/١٢/٠٩
١
٠
عجب ... از این جور آدم ها کم هستند که راستش رو بگن حتی اگه به ضررشون باشه . چند وقت پیش استادمون می گفت دو تا کارمند به خاطر صداقت کاری ، اخراج شدند ولی حاضر نبودند دروغ بگن و در برابر ظالم ، سکوت کنند . راستی اینم عید غدیر که رفته بودم یکی از روستاهای نهبندان ،(خراسان جنوبی) یک نوجوانی بود که خیلی نخبه و فهیم بود ولی ترک تحصیل کرده بود . چون معلم سال پنجمش برخورد خوبی با او نداشت .و او را از درس خوندن بیزار کرده بود . خیلی سعی کردم راضی ش کنم دوباره ادامه تحصیل بده. نمی دونم بره دنبالش یا نه . براش دعا کنین چون خیلی زرنگ بود.
taba_sa
taba_sa
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
:((((((((( انشالله.....
b-bahmani
b-bahmani
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
انشاا... می خونه
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/٢٦
٠
٠
چه معلم بدی...وا
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٦/٢٥
٠
٠
وا!:)
احسان
احسان
٩٣/١١/١٣
٠
٠
مدرسه ای که من میرفتم با چوب و فلک تنبیهم میکردن
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠