تخت خالی...
وقتی نیستی

تخت خالی...

نویسنده : نسیم پهلوان

نور خورشید روی پلکم می‌رقصد... سرم را می‌برم زیر پتوی نرمم. آهسته و به سختی چشمانم را باز می‌کنم سرم را کمی از زیر پتویم بیرون می‌کشم، چشمم که به نور عادت کرد ساعت برایم شفاف می‌شود ده دقیقه از هشت گذشته. از جایم می‌پرم موهای پرپشت و ژولیده‌ام روی صورت و شانه‌هایم ریخته. بی‌سر و صدا به سمت در اتاق می‌روم و گل مویم را که روی زمین افتاده بر می‌دارم از اتاق خارج می‌شوم و همانطور که سعی می‌کنم موهایم را از دورم جمع کنم و با گل مو ببندم وارد آشپزخانه می‌شوم. به سمت کتری می‌روم از شر بستن موهای ژولیده‌ام که خلاص شدم کش و قوسی به خودم می‌دهم و خودم رادر کتری استیل برانداز می‌کنم. زیر کتری را روشن می‌کنم و سریع دو فنجان گلدار و زیبا که دوست دارم را توی سینی می‌گذارم قندان را از قند و نبات و نقل پر می‌کنم و کنار فنجان‌ها جای می‌دهم.

به سمت یخچال می‌روم و پنیر و سبزی و نان را آماده می‌کنم همه رابا نظم روی میز آشپزخانه می‌چینم؛ صدای قل قل کتری می‌آید قوری را برمی‌دارم کمی چای خشک و چند قطره گلاب درونش می‌ریزم و می‌گذارم چایم دم بکشد. ساعت 8:20 دقیقه را نشان می‌دهد هنوز کمی وقت دارم.

حالا وقت آن است تا وقت دم کشیدن چای کمی به خودم برسم تند تند آبی به سر و صورتم می‌زنم و صورتم را خشک می‌کنم در کسری از ثانیه به چشمانم سرمه‌ی نرم و ملیحی می‌کشم و کمی عطر به لباسم می‌زنم. چای دم کشیده... دو فنجانم را با چای خوشرنگ و عطرم پر می‌کنم وبه سمت اتاق خواب حرکت می‌کنم. با خودم فکر می‌کنم: «حتما دیشب خیلی دیر آمده که متوجه آمدنش نشدم کاش بیشتر بیدار می‌ماندم تا بعد از دو روز دوری می‌دیدمش» صدایت می‌زنم.

یارجان؟ عزیزکم؟ مهربان همسر؟ بیدار نمی‌شوی؟ دیرت می‌شود!

در را باز می‌کنم روی تخت می‌خزم و از روی پتو در آغوشم می‌کشمت «ااای چقــدر می‌خوابی بیدار شو دلم تنگ شده». سرم را میبرم زیر پتو تا روی گونه‌ات بوسه‌ای بنشانم... از آنچه می‌بینم حیرت می‌کنم. روی تخت می‌نشینم پتو رو کنار می‌زنم. 

من تمام دیشب را در کنار عروسکم خواب بوده‌ام. باز هم به خانه نیامدی...

طاق باز روی تخت می‌افتم و اشک‌های روان از گونه‌ام را به بالشتم می‌سپارم. ساعت 8:40 دقیقه. خانه بوی چای جوشیده می‌دهد. با بی‌حوصلگی به سمت آشپزخانه می‌روم و زیر کتری را خاموش می‌کنم. نان و پنیر و سبزی را به یخچال باز می‌گردانم و دوباره خودم را در آغوش عروسکم جا می‌دهم...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٦/٠١
١
٠
ای بابا:((( خو براچی نیومده؟؟؟ :((( هعییییی / راستی هیچوقت خودتو تو کتری نبین ، من که اگه همچین کاریو بکنم از زندگی نا امید میشم😂
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٦/٠١
٠
٠
نمیدونم احتمالا کارای مهم تری داشته :) خخخ باشه ممنون که خوندیش :)
aryan_son
aryan_son
٩٦/٠٦/٠١
٠
٠
👌👌👏
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٦/٠١
٠
٠
😊
fatemeh_noei
fatemeh_noei
٩٦/٠٦/٠٢
٠
٠
چه دردناک...
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٦/٠٢
٠
٠
هووم..ممنون که وقت گذاشتی :)
m_sepanta
m_sepanta
٩٦/٠٦/٠٢
٢
٠
با چه ذوقی خوندمش ، ته داستانش حالمو گرفت
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٦/٠٢
٠
٠
عذرخواهم اما به این فکر کنید شخص اول داستان چند بار حالش گرفته شده این مدلی :) ممنون که وقت گذاشتید :)
pari_kiani
pari_kiani
٩٦/٠٦/٠٢
٠
٠
چقدر تلخ بود :( البته داستان هم داشت منشوری می شد:))
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٦/٠٢
١
٠
:) آره دخترم زندگی شیرینی و تلخی داری بالا و پائین داره.. قابل پخش و غیر قابل پخش داره :))) ممنون برا کامنتت :)
شهاب الدین تقوی
شهاب الدین تقوی
٩٦/٠٦/٠٢
٠
٠
به به چه مطلب زیبایی. چشم و گوشم باز شد! اما یک نکته اینکه مطلبتون نقطه کم داشت. جاهایی که باید نقطه میذاشتین نقطه نبود! بعدشم آدم خودش رو روی کتری برانداز میکنه؟ اینجوری که از زندگی ناامید میشین!
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٦/٠٢
٠
٠
نقته کم داشت؟نم دونم... شما ویراستاری ام تدریس میکنین؟خخخ بابا قیافشو ک نیگا نکرده کلی نیگا کرده کلی خخخ
s_n
s_n
٩٦/٠٦/٠٢
٠
٠
چ غمناک:(
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٦/٠٣
٠
٠
:( غصه نخور من طاقت غصه تو ندارم .. ممنون که کامنت گذاشتی دوستم :)
زهرا مبارزی
زهرا مبارزی
٩٦/٠٦/٠٣
٠
٠
جالب بود🌿
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٦/٠٣
٠
٠
ممنونم :)
خاتون گیس گلابتون :)
خاتون گیس گلابتون :)
٩٦/٠٦/٠٤
٠
٠
:(
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٦/٠٦
٠
٠
:)
حس معلق
حس معلق
٩٦/٠٦/١٩
١
٠
شوهره مشکوک میزنه...
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٦/١٩
٠
٠
هوووم ... ممنون که خوندیدش :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
با ایشون چه نسبتی دارید؟

آقازادگی

٩٧/٠٦/٢١
می‌خوام برم آسمون

سقوط رو به بالآ

٩٧/٠٦/٢١
او سیب باغ دیگری‌ست

دل بکن

٩٧/٠٦/٢١
دو روایت از محرم امسال

هر روز محرم است

٩٧/٠٦/٢٤
شهری که می‌رویم، چه جور شهری‌ست؟

شصت کیلومتر دلتنگی

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

دوستت دارم

٩٧/٠٦/٢٤
بد دردی‌ست

وابستگی

٩٧/٠٦/٢٢
شعری سروده خودم

فرزندت کجاست؟ شعر طنز

٩٧/٠٦/٢٢
خدایا یعنی می‌شود؟

پاییز در راه است...

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
سرمان را گول مالیده‌اند

پاییز فصل مزخرفیست؟

٩٧/٠٦/٢١

پدر، پسر و بستنی‌ای که آب نشد

٩٧/٠٦/٢٢
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت چهارم

٩٧/٠٦/٢٣
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠