اولین قرار عاشقی
حال عجیبی داشتم

اولین قرار عاشقی

نویسنده : Havva

کوچه‌ای بس تنگ و باریک. خانه‌هایی کاه‌گلی و آدم‌هایی که بوی سادگی و مهربانی‌شان محله را پر کرده بود. لابه‌لای پیچ و خم کوچه، خانه‌ای نقلی با در آبی رنگ دیده می‌شد که مقصد من بود. در زدم و منتظر ماندم. چند لحظه بعد، دختر خانمی خوش‌رو، با چهره‌ای سرشار از آرامش در را گشود و با لبخند سلام کرد. گفت منتظرم بوده و با همان لحن مهربانانه‌اش خوش‌آمد گفت. وارد خانه شدم. حیاط خانه‌شان کوچک اما پر از حس خوب بود. یک حوض آب درست وسط حیاط خودنمایی می‌کرد. نمی‌دانید گلدان‌های اطرافش چقدر دلربا بود. درخت‌های سر به فلک کشیده‌ی باغچه را که دیگر نگویید. همه چیز رویایی بود طوری که نظیرش را در قصه‌‌ها شنیده بودم. دختر خانم مهربان خانه مرا به یکی از اتاق‌ها راهنمایی کرد و گفت باید کمی منتظر بمانم تا حاج خانم بیایند. در آن فرصت کوتاهی که قبل از حضور حاج خانم داشتم، خوب به خاطره‌های قاب گرفته شده‌ی روی دیوار و طاقچه نگاه کردم. همانطور که خیره به عکس‌ها بودم، حاج خانم وارد شد. خانمی با قامت خمیده و چین و چروک‌هایی بر دست‌ها و پیشانی. من آن چین و چروک‌ها را خوب می‌شناختم. از همان‌هایی بود که یک شبه بر پیشانی مادربزرگم نشست. از همان‌هایی که نه بخاطر کهولت سن، که بخاطر شبیخون یک غم بزرگ در لحظه آدم را پیر می‌کند. کمی احوال‌پرسی کردیم. فکر نمی‌کردم تا آن حد مهربان و خوش‌برخورد باشد. ابداً احساس غریبی نمی‌کردم. انگار سال‌ها می‌شناختمش. 

با اشاره به قاب عکس روی دیوار که قبل از ورودش به آن خیره شده بودم، شروع به مرور خاطرات کرد. از عزیزدردانه‌اش گفت؛ یکی یکدانه پسرش؛ پاره‌ی تنش. از این که چقدر مرد بود. از این که از همان ابتدا هم آسمانی فکر می‌کرد و زمینی نبود. از غیرت و جوانمردی‌اش. از اوج احترامش به حضرت مادر. از این که بعد از رفتن پدر چقدر خوب نگذاشته بود مادر و خواهرهایش جای خالی سایه‌ی سر را احساس کنند. از روزی گفت که رضایت‌نامه آورد تا مادرش امضا کند. از روزی گفت که برای خدا رفت و در راه خدا جان داد. از روزی گفت که پیکر بی‌جانش را آوردند. دلم می‌خواست چادرم را روی صورتم بکشم و زار زار گریه کنم. برای این همه غربت. برای این همه تنهایی. برای دل مادری که آرزوی دامادی جگرگوشه‌اش بر دلش ماند. برای خانه‌ای که دیگر مَرد ندارد. برای خواهری که دیگر کسی را ندارد که داداش خطابش کند. اما مگر می‌شد؟! مگر می‌شد آن همه غرور را در چشمان حاج‌ خانم هنگام تعریف لحظه‌ی شنیدن خبر شهادت فرزندش دید و گریه کرد؟! مگر می‌شد در برابر لبخند حاج خانم و احساس رضایتی که در کلامش موج می‌زد اشک ماتم ریخت؟! نگذاشتم اشکی جاری بشود. سعی کردم من هم لبخند بزنم. نمی‌دانم چرا اما من هم احساس غرور می‌کردم! 

صحبت‌ها که تمام شد حال عجیبی داشتم. حال خوب همراه با دنیایی از شرمندگی. این که من و امثال من در برابر خمیده شدن قامت این مادرها مسئولیم. این که خون ها پشت آرامش خواب شبانه‌ی ما هست. در انتها من و حاج خانم عکس یادگاری گرفتیم تا آن لحظه برای همیشه در تاریخ بماند. هنگام خداحافظی، قبل از خروج از اتاق، حاج خانم مرا صدا کرد. برگشتم و به صورتش خیره شدم. همچنان نگاهش بوی مهربانی و صمیمیت می‌داد. دست راستم را گرفت و یک سیب درونش گذاشت. به ظرف میوه نیم‌نگاهی انداختم. انواع میوه‌ها دیده می‌شد. می‌توانست هر میوه‌ای در دستم بگذارد اما سیب... گویا حاج خانم مرا خوب می‌شناخت.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٥/٣١
٠
٠
چه عجب تو باز پیدا شدی دخترم :)
زهرا صادقی
زهرا صادقی
٩٦/٠٥/٣١
٠
٠
حس غرور همراه با بغض. خیلی عالی بود.
Marjan
Marjan
٩٦/٠٦/٠١
٠
٠
):)
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٦/٢٥
٠
٠
عزیزم کجایی دقیقا کجــایی؟ 0_o چرا وبلاگتو پوکوندی؟ 0_o
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات