قدرتی به نام عرف
کجای دنیا را قرار است بگیریم؟

قدرتی به نام عرف

نویسنده : Soraya_Shiri

ما چرا درس می‌خوانیم؟ چرا کتاب می‌خوانیم؟ چرا مسافرت می‌رویم؟ چرا اخبار روز دنیا را دنبال می‌کنیم؟ و مهم‌تر از آن چرا اصرار داریم خودمان را یک انسان  عاقل و روشنفکر و اهل تحلیل نشان دهیم؟ چرا این‌کارها را انجام می‌دهیم وقتی دیدگاهمان هیچ پیشرفتی ندارد؟ چرا بر سر مسائل خرافاتی آنقدر کورکورانه می‌مانیم؟ مسائلی که هیچ دلیل  علمی و شرعی پشتشان نیست؟! فلان کار را بد می‌دانیم و یک عمر نه تنها خودمان را از انجام دادنش منع می‌کنیم بلکه به اطرافیان‌مان هم تحمیل می‌کنیم که فلان کار را انجام ندهند، حتی اگر کسی از ما علت را سوال بپرسد جوابی نداریم بدهیم جز: «نمی‌دونم، ولی قدیمی‌ها اینو گفتن» یک فرد را، یک شغل را، یک طایفه را طرد می‌کنیم فقط برای اینکه از قدیم این روند وجود داشته است و ما آدم‌های روشن‌فکر تحلیل‌گر تحصیل‌کرده‌ی سفر رفته‌ی کتاب‌خوان پیگیر  اخبار، بدون هیچ دلیلی به این خرافات دامن می‌زنیم، جالب است که برای اینکه ثابت کنیم آدم عاقل و روشن‌فکری هستیم در هر جمعی که نشستیم شروع می‌کنیم به اثبات نبودن خدا و از هر که با ما مخالفت می‌کند فوراً می‌خواهیم وجود  خدا را برای ما ثابت کند، اما وقتی یک‌نفر از ما می‌خواهد که در مقابل این عُرف، این رسم، این فکر  خرافه دلیل و مدرکی ارائه دهیم می‌گوییم: "از قدیم همین‌طور بوده"...

اگر قرار است هیچ دانشگاهی، هیچ کتابی و هیچ مسافرتی برای رشد فکری انسان‌ها کمک نکند، پس این‌همه تلاش می‌کنیم که باسواد شویم که چه شود؟ کجای دنیا را قرار است بگیریم وقتی یک‌سری مسائل  بی‌پایه و اساس را جوری می‌پذیریم که تمام زندگیمان را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/٠٥/٣٠
٠
٠
آخ آخ دقیقا... البته در بسیاری از موارد سنت های قدیم رو عوض کردیم و خودمون عرف جدید ساختیم. و اونقدر ریشه کردن توی اعتقاداتمون که انجام ندادنشون سخته برامون، حتی اگر کلی سختی به همراه داشته باشن!
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠