من زنم...
شعری سروده خودم

من زنم...

نویسنده : Z shakeri

من زنم از تبار تنهایی،

از سراشیبیِ پریشانی

ظاهری شسته رفته دارم من

پشتِ ظاهر، درونِ ویرانی

توی این شهر داغ شهریور

من زنی غصه‌دار و آبانی

غصه‌ها را دویدم این مدت

مثل بازیکن دو میدانی

آبرو را دو دستی و محکم

حفظ کردم خودت که می‌دانی

من زنم از تبار دلشوره

من زنی غصه‌دار و آبانی...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٦/٠٢
٠
٠
چقد قشنگ! کاش ادامه دار تر بود :)
Z shakeri
Z shakeri
٩٦/٠٦/٠٢
٠
٠
لطف داری عزیزم😻انشالله ادامشم میدم
s_n
s_n
٩٦/٠٦/٠٢
٠
٠
من هم دختری نه چندان غصه دار و ابانی^-^ قشنگ بود مرسی:) اگه این سبک شعر رو دوس داری شعرای اهورا فروزان رو بخون... موفق باشی:))
Z shakeri
Z shakeri
٩٦/٠٦/٠٢
٠
٠
چشم حتما میخونم😌💕سپاس عزیزم🍁
fatemeh_noei
fatemeh_noei
٩٦/٠٦/٠٢
٠
٠
زنی از تبار تنهایی.. عالی بود
Z shakeri
Z shakeri
٩٦/٠٦/٠٣
٠
٠
ممنونم جانم😻
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٦/٠٣
٠
٠
چه ریتم باحالی داش . دوس داشتم همینجور هی بخونم ولی متاسفانه زود تموم شد .... عاااوولی👌👌😉😉
Z shakeri
Z shakeri
٩٦/٠٦/٠٣
٠
٠
مرسی عزیزدل...نوش نگاهت🌺
notareal
notareal
٩٦/٠٦/٠٥
٠
٠
آسان، روان، اندُه شادی زا . . . گَردِ سیمینِ، وزآب خیزا* //// دبیره ای از این مهرورز* از دِرِ پیش کش؛ بیان آنی ست که چگامه شما دَرَم پدید آورد. باورم این که به همان روانی نیز بر کلک گمان* شما، نیز، نشست. // مرا رخصت دهید، چونی آنی که سرودید از چنان ها این چنین گذر کرد، نیم بندی از آن جای نشین کنم: شاید که خواهید «شُره ی بارشِ زمستانی» جای «مثل بازیکن دو میدانی» نشیند، گستاخی ام بخشید. که این آخرین سزاوارِ هم خانگی چگامه جاوید یاد شما را نداشت. // چه فرتورِ* دل نشین و دل شده ای بود از «زن.» سپاس و باز سپاس باد شما را. //// *آب خیزا: موج دریا / اقیانوس؛ *مهرورز: ارادت مند؛ کلک گمان: قلمِ خیال؛ فرتور: تصویر.
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠