توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت دوم
صدای نفس هایمان را می شنیدیم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت دوم

نویسنده : mohammad_asadi

قسمت قبل را از اینجا بخوانید

از ساعت8 صبح، همه بچه‌ها، ساک به دست توی کوچه بودند. چندتایی از بچه‌ها که توی کلاس شرکت نکرده بودند وسط کوچه مشغول گل کوچیک بودند. تعدادشان کم بود و چندباری به ما اصرار کردند که بازی کنیم. ولی ما ساک به دوش، به سینه دیوار تکیه داده بودیم و فوز استخرمان را می‌دادیم. یک مرتبه اصغر دادش بلند شد که: «مینی بوس اومد... مینی بوس اومد...» همه شروع کردیم به دویدن. سرکوچه که رسیدیم سر برگرداندیم سمت راست و دیدیم از سر خیابان یک مینی بوس آبی رنگ، هلک و هلک سمت ما می‌آید. چند نفری دویدند سمت مینی بوس. محتاط‌ترها رفتند جلوی مسجد نشستند. صمدی از بالای پله‌های مسجد داد کشید که همه بیایند اینجا. بیشتر بچه‌ها برگشتند. ناصر اما از تکاپو نیفتاد. به مینی بوس رسید. برای راننده دست تکان داد. راننده محلش نگذاشت و ناصر مجبور شد همان مسیر را پا به پای مینی بوس برگردد. نفس نفس می‌زد اما نیشش تا بناگوش باز بود. برای اینکه ثابت کند این دویدنش بی فایده نبوده، روی سر کچلش دستی کشید و گفت: «صندلی‌هاش خیلی تمیزن.» صمدی ما را به صف کرد. دل توی دلمان نبود اما هنوز این مردک از ما باج می‌گیرد. گفت: «هرکی شلوغ کنه، همه رو برمی گردونیم. توی مینی بوس هم حق ندارید چیزی بخورید.» ساندویچ نان و پنیر سبزی‌ام را توی ساک قایم کردم. صمدی نگاهی به ساعتش انداخت و سپس با اشاره‌ای فرمان ورود به مینی بوس را صادر کرد و خودش جلوی مینی بوس و کنار دست راننده نشست و ما هم دور از چشم او، آرام شعر می‌خواندیم و می‌رقصیدیم. پیچ سر  فلکه  را که رد کردیم، محمدعلی از جا بلند شد و خیره به آنطرف خیابان. یک مرتبه دوزاری‌مان افتاد. یکی یکی از جا بلند شدیم. قدکوتاه‌ترها، زانو روی صندلی می‌گذاشتند و سعی می‌کردند از بین کله‌ها، چشمشان به شمایل استخر روشن شود. صدایمان بلندتر شد؛ دست‌هامان ضرب تندتری گرفت و رقص‌ها، به جفتک‌پرانی نزدیک شد.

ما که حتی نمی‌خواستیم حتی یک دقیقه از وقتمان را هم از دست دهیم، یکی یکی دکمه‌های پیرهن‌ها را باز کردیم. حالا همه، بالا تنه‌شان لخت بود. برای کندن شلوار مردد بودیم. هیچکس از بالای زانوی آن یکی را ندیده بود. غیرت پایین شهری‌مان، دست‌ها را، روی دکمه شلوار، مردد نگه داشته بود. در چشم‌های هم نگاه می‌کردیم. یک مرتبه ناصر سرش را پایین انداخت و باعجله به جان دکمه شلوارش افتاد و در یک چشم به هم زدن، ناصر با یک مایوی قرمز رنگ جلوی چشم‌مان ظاهر شد که زیر آن، همان شورت راه راه دیروزش را پوشیده بود. ناصر خط شکن شد و ما هم یکی یکی شلوارها را از پا در آوردیم. سرعت مینی بوس کم شد و چند متریِ استخر و درست جلوی پل، ترمز کرد. صمدی برگشت و چشمش به جمال آماده برای شنای ما روشن شد. خنده‌ی ناگهانی‌اش را سریع جمع کرد و با اخمی مصنوعی گفت: «این چه وضعشه؟ لباسا رو توی استخر باید بکنید. بدویید لباساتونو بپوشید.» بعد هم سریع از مینی بوس پیاده شد. حرفش را جدی نگرفتیم. چندنفری جلوی استخر، ساک به دست ایستاده بودند. صمدی رفت و با نگهبان جلوی در صحبت کرد. کمی بعد رفت داخل دکه نگهبانی آنجا هم با چندنفر حرف‌هایی ردوبدل کرد. بعد هم با همه‌شان دست داد و سوار مینی بوس شد. رو کرد به راننده که: «برگرد.» بعد به سمت ما برگشت و گفت: «استخر به خاطر تعمیرات تا آخر محرم بسته است. ایشالله بعد محرم مییاییم.» عرق سردی روی پیشانی‌مان نشست. به تمام تنمان لرز نشست. صدای نفس‌های سنگین همدیگر را می‌شنیدیم. آرام و بی صدا، با تن‌های لخت عرق کرده، روی صندلی‌هامان نشستیم و خیره به پشتی صندلی جلویی‌مان شدیم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٦/٠٥/٣١
١
٠
وایییییییییییییییییی خععلی ضد حال بود اثلاا انتظار اینو نداشتم دمتون گرم روحمون شاد شد:)))
mohammad_asadi
mohammad_asadi
٩٦/٠٥/٣١
٠
٠
ببخشید که ضد حال شد و خدا رو شکر که روحتون شاد شد :)
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٥/٣١
١
٠
وااااااااای داشتم میخندیدما یهو وارفتم خخخ !!!همش تقصیر اون صمدی بیشوره آ خخخ ممنون آقای اسدی زودتر قسمت بعدیو بفرستین لطفا :))
mohammad_asadi
mohammad_asadi
٩٦/٠٥/٣١
٠
٠
شرمنده که اینطور شد. زندگیه دیگه. غم و شادی اش در هم تنیده است.
دکتر
دکتر
٩٦/٠٥/٣١
٠
٢
آیا این اثر شما، بدقولی را رواج نمی‌دهد؟ چرا نباید مسئولین کانون‌های مساجد، ابتدا تحقیق کنند و سپس به بچه‌های مسجدی قول بدهند؟ این اثر شما انعکاسی از دلایل خروج جوانان و نوجوانان از مساجد است. با این حساب چگونه می‌توان گفت که «مساجد سنگرند»؟
mohammad_asadi
mohammad_asadi
٩٦/٠٥/٣١
٠
٠
:)))))))
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٦/٠١
٠
٠
وات دِ فــاز داکتر؟ 0_O
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٦/٠٦/٠١
٠
٠
حرص نخور حالا گذشته :))
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٦/٠٦/٠١
٠
٠
چه روایت جذاب و پرکششی داره این ماجرا :)
mohammad_asadi
mohammad_asadi
٩٦/٠٦/٠١
٠
٠
خدا رو شکر و ممنون از نظر لطف شما
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٦/٠١
٠
٠
چی با حاااااال بووووووود . تصور این که یه سری با یه شورت از مینی بوس بریزن بیرون خععععلی باحاله:)))
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٦/٠٢
٠
٠
نریختن بیرون ک خخخ
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٦/٠٢
٠
٠
خخخخ اره طفلکیا خیط شدن😂
چرا
چرا
٩٦/٠٦/٠٢
٠
٠
چرا اسم «صمدی» را صمدی گذاشتین؟ دلیل خاصی داشته؟ قطعا بدون دلیل نمی‌تونه بوده باشه!
mohammad_asadi
mohammad_asadi
٩٦/٠٦/٠٣
٠
٠
سلام. سه تا نگاه داشتم. یکی اینکه از لحاظ بیان کلمه، ساده تلفظ بشه و طولانی نباشه. دو اینکه نه بار مثبت داشته باشه نه منفی. نمی خواستم بار محتوایی روی اسم باشه. یکی هم اینکه خیلی آشنا و معروف نباشه. دلیل محتوایی نداشت. یعنی معنای کلمه «صمد» خیلی موثر نبود.
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
از روزهای 18 سالگی

قانونی شدن عجب صفایی داشته!

٩٦/٠٨/٢٢
برای مردم داغدیده

شهر تو و شانه های من

٩٦/٠٨/٢٢
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
به طور متوسط، هر کاربر ایرانی در 18 کانال عضو است

چرا سرانه رو می ریزی تو تلگرام؟

٩٦/٠٨/٢٢
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
تبلیغات